بیا خودمان را دوست داشته باشیم

احساس کم‌ارزشی و دلتنگی تمام وجودم را دربرگرفته بود و من مانده بودم و یک حس نارضایتی عمیق. انگار به توجه دیگران وابسته بودم، به تأیید، تحسین و نگاه آن‌ها نیاز داشتم تا احساس بودن کنم. گویی در نگاه دیگران، خودِ واقعی من و حرف‌هایم پوچ و بی‌ارزش می‌نمود. در پی آرام کردنِ جانِ بی‌قرارم بودم که به ویدئویی برخورد کردم؛ سخن زنی هنرمند که می‌گفت: «مردم مجبور نیستند تو را دوست داشته باشند، مجبور نیستند عاشقت باشند یا حتی به تو احترام بگذارند؛ اما وقتی به آینه نگاه می‌کنی، بدان که تو بهتر از چیزی هستی که می‌بینی و باید به این شخص، بیش از آنچه فکر می‌کنی لیاقتش را دارد، عشق بورزی.»

این کلمات قدرتمند، نوری در ذهن آشفته و سردرگم من تاباند. آموختم که باید تمرکز را از زندگی و قضاوت دیگران بردارم و بر هستیِ خود متمرکز شوم. تصمیم گرفتم به جای گداییِ توجه از دیگران، در مقابل آینه بایستم و به چشمان خود خیره شوم. انگار تازه به زیبایی و جذابیت نهفته در آن‌ها پی برده بودم؛ در چشمانم انعکاسِ خودِ واقعی‌ام را می‌دیدم.

آیینه‌ی امروز از دختری نوجوان سخن می‌گفت. در آیینه‌ی چشمانم، خودِ بی‌نقابم را دیدم و در این نگاه عمیق فهمیدم چقدر با خودم بیگانه بوده‌ام. دیدگانم گویی هزاران حرفِ خفه شده را در خود جای داده بودند. چقدر آرام‌بخش است که انسان نظاره‌گرِ خویش باشد! تازه متوجه شدم برای کشف ساحل آرامش، نیازی نیست به دنبال شانه‌های دیگران بگردم؛ فقط کافی است خودم را دریابم. چشمان ستاره‌گونم دیگر نه به دنبال محبتِ بیگانه، که به دنبالِ نوازشِ خودم می‌گشتند.

در نگاهم، فریادِ شب‌های بی‌‌ماه زندگی‌ام را می‌دیدم؛ روزهایی که در سایه‌ی سردِ ترس، زنجیر اسارت بر پا داشتم. اما با وجود تمام زمزمه‌های مملو از اضطراب که در ذهنم جاری بود، باز هم از رویاهای بلندپروازانه‌ام سخن می‌گفتم. چراغ امیدی در دل این شب‌های تاریک روشن است که مرا مقاوم‌تر و محکم‌تر کرده است. در حقیقت، من همان پناه امن، حصار نور، ساحل آرامش و آغوش مهربانی برای خودم هستم. من، دینا، با تمام سادگی‌ام، انسانیت را در وجودم همچون مادری که جنینش را پرورش می‌دهد، حفظ کرده‌ام.

زمان آن رسیده است که خودِ واقعی‌مان را بپذیریم. کاغذی سفید برمی‌دارم و خودم را چنین معرفی می‌کنم: «من دینا طاهری هستم. در فصل خزان هجده ساله می‌شوم و در غزنی متولد شده‌ام. خانواده‌ای دوست‌داشتنی و مهربان دارم؛ پدرم سلمانی کوچکی دارد و مادرم بانوی خانه است. نه سال مکتب خواندم و با آمدن طالبان، وقتی درهای مکتب بسته شد، متوقف نشدم. از طریق کورس‌ها و مراکز آموزشی به یادگیری ادامه دادم؛ چرا که رویای رهبری در سر دارم.»

می‌خواهم اول از همه، رهبر زندگی خودم باشم. از نگاه من، رهبری از خودشناسی، خودسازی و خودآگاهی شروع می‌شود و در نهایت به خانواده و اجتماع می‌رسد. رهبریت یعنی گسترش ارتباطات و مشارکت میان دوستان و نزدیکان، مشورت در تصمیم‌گیری‌ها و همکاری برای ساختن زندگی صمیمی و پرمعنا. من رویای رهبری‌ام را با همین قلم شکسته به جهانیان نشان می‌دهم؛ می‌خواهم روایتگر زندگی دختران و زنان کشورم باشم و برای خواهرانم در این شرایط سخت، انگیزه‌ای برای ایستادن بسازم.

تعریف امروزِ من از خویشتن این است: من دینا هستم؛ دختری رویاپرداز، با اراده و با ایمانی راسخ. در تاریکی این سرزمین با امید نفس می‌کشم. شاید تنها فرق من با دیگران، همان «نگاه» متفاوتی باشد که به زندگی دارم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000