کتاب «اعتماد»، اثر تازهی استاد رویش را خواندم. هرچند یادداشتهای نخستین آن را پیش از این در «شیشه میدیا» دنبال کرده بودم، اما خواندن آن در قالب یک مجموعهی مدون و یک کتاب کامل، برایم حس، حلاوت و لذتی داشت که سالها پیش، نخستینبار از خواندن «بگذار نفس بکشم» تجربه کرده بودم؛ کتابی که وقتی به دست میگیری، تا به پایان نرسانی، دلت نمیخواهد آن را ببندی.
من، به عنوان یک دوست دیرینه، یک همراه قدیمی و یکی از همنسلان استاد رویش، این اثر را به او و به همهی کسانی تبریک میگویم که بخشی از زندگی، خاطره، رنج، امید و مبارزهی خود را در صفحات این کتاب بازمییابند. «اعتماد» برای من و همنسلانم که همسنوسال استاد رویش هستیم، کتابی صرفاً خواندنی نیست؛ کتابی است فهمیدنی، لمسکردنی و زیستشده. ما بسیاری از تجربههایی را که در این کتاب روایت شدهاند، با هم و در کنار هم زیستهایم.
من و استاد رویش از لحاظ سنی نیز در یک رده قرار داریم. هر دو متولد سال ۱۳۴۸ خورشیدی هستیم. جمیله جان، همسرم، در همسایگی استاد رویش، در همان کوچهی پنجم فاضلبیگ زندگی میکرد. کوچهی پنجم فاضل بیگ همانجایی است که استاد رویش در یکی از حویلیهای آن به دنیا آمده و دوران کودکی خود را در آن سپری کرده است. برادر جمیله جان، داکتر نقیب، که اکنون در آلمان زندگی میکند، همسن و همصنفی استاد رویش بود؛ هم در مکتب قلعهی کاشف و هم در مکتب فاضلبیگ با هم درس خواندهاند. استاد رویش از صنف پنجم مکتب را رها کرد و راهی متفاوت در زندگی در پیش گرفت؛ اما جمیله جان و داکتر نقیب در همان کوچه ماندند، درسهای خود را ادامه دادند و مسیر تعلیمیشان را تکمیل کردند.
نخستینبار استاد رویش را در سال ۱۳۶۸ خورشیدی، در دفتر سازمان نصر در پشاور دیدم. من تازه از کابل به پشاور آمده بودم. از همان زمان تا امروز، چیزی که همیشه در وجود او دیدهام، عشق، هیجان، عطش یادگیری، کار، مطالعه و رشد بوده است. وقتی او را در دفتر میدیدم که از جبهات جهادی در غزنی میآمد و با شور و دقت دربارهی کتابها، اندیشههای شریعتی و برخی آثار دیگر سخن میگفت یا نظر میداد، برای من و انجنیر طارق و علی شهیر که با هم بودیم، واقعاً شگفتآور بود. گاهی با خود میگفتیم: «این بچه در این سنوسال چقدر میفهمد؛ ما که پوهنتون را هم تمام کردهایم، از بسیاری از این حرفها چیزی سر در نمیآوریم.»
سالهای بعد، وقتی استاد رویش دوباره به پشاور میآمد تا مواد آموزشی مکتبهای جغتو را که از کمیتهی سویدن میگرفت، با خود ببرد، با هم بیشتر آشنا شدیم و هر چه زمان میگذشت، عشق و محبت او بیشتر در دل ما جا میگرفت. از همانجا پیوندی میان ما شکل گرفت که در این همه سالهای دور، سخت و پر فراز و نشیب، هیچگاه کمرنگ نشد. حد اقل این رابطه بین من و استاد رویش و علی شهیر برقرار مانده است و امیدوارم تا آخر زندگی خللی در آن وارد نشود. هنوز هم که با هم به صورت مشترک یا تکی تکی دیدار و گفتوگو میکنیم، همان حس و حال سالهای پشاور در بین ما زنده و جاری میشود. آن زمان من در ابتدا در دفتر سازمان نصر و بعدها در دفتر بشارت بودم که با انجنیر صدر یکجا بودیم. یک عکس از همان زمان دارم که من و فروتن و انجنیر صدر را کنار هم نشان میدهد.
در دوران جنگهای کابل، در سالهای کار با «امروز ما»، پس از آن در مکتب معرفت و در سراسر دوران جمهوریت، بسیار کم پیش آمده است که بخشی از زندگیام را بدون صحبت با استاد رویش یا خبرگیری از او سپری کرده باشم. تا زمانی که اینترنت نبود، از طریق تلفن از او خبر میگرفتم یا او از من خبر میگرفت. وقتی اینترنت آمد و یاهو مسنجر، بعدتر واتساپ و زوم در دسترس ما قرار گرفت، این رابطه بیشتر، گستردهتر و نزدیکتر شد. حالا من وقتی او را «استاد رویش» میگویم، بیشتر حس و حالی است که از «استاد»بودن او در بین من و همنسلانم ایجاد میشود. این لقب را برازنده و شایستهی او میدانم و حس میکنم این حد اقل سپاسی است که از او برای خود و همنسلانم دارم.
در دوران جمهوریت، من تقریباً هر سال یا هر دو سال یک بار به کابل میرفتم. هر بار که به کابل میرفتم، مکتب معرفت پاتوق من بود. بهترین و بیشترین وقت خود را یا در مکتب و یا در خانهی استاد رویش سپری میکردم. با هم قصه میکردیم، از هم میشنیدیم و از تجربهها، نگرانیها و امیدهای مشترک خود سخن میگفتیم. افتخار دارم که به سهم کوچک خود، در حمایت مالی و معنوی از مکتب معرفت نیز سهمی داشتهام. امروز، وقتی به رشد و بالندگی این نهاد آموزشی پرافتخار و مؤثر نگاه میکنم، خود را مانند هر مدیر، معلم، دانشآموز و عضو بورد رهبری معرفت، همراه و شریک این مسیر احساس میکنم.
در دوران کمپاین انتخاباتی اشرف غنی احمدزی، من، علی شهیر و احد بهادری با هم در کنار استاد رویش بودیم. ما به دعوت او از اروپا رفتیم تا بار دشوار انتخابات را با او یکجایی حمل کنیم. اوایل ماه جدی بود که به کابل رسیدیم. حدود چهار یا پنج ماه، در جریان تمام دوران کمپاین، همهی حوادث و ماجراهایی را که بعدها استاد رویش در کتاب «روایت یک انتخاب» شرح داد، از نزدیک و به صورت مستقیم و شبانهروزی شاهد بودیم. عکسی هم از آن دوران دارم که در یک محفل در صحن مکتب معرفت است و من علی شهیر و بهادری و استاد رویش را کنار هم نشان میدهد.
یکی از شگفتانگیزترین و تحسینبرانگیزترین کارهای استاد رویش در آن دوره، نوشتن منشور انتخاباتی اشرف غنی بود؛ منشوری که بعدها به سند اصلی برنامهی انتخاباتی او شهرت یافت و در دور دوم انتخابات، بیش از نیم میلیون نسخه به زبان فارسی و پشتو منتشر شد. حتی امروز هم وقتی آن کار و خاطرههای مرتبط با ثبت و پیادهکردن و بازنویسی و تدوین آن را به یاد میآورم، برایم شگفتانگیز و غیرقابل تصور است. از لحظهای که کار منشور در ۲۴ جدی آغاز شد تا زمانی که استاد رویش در هفتم دلو، بر سر مسألهی کوچیها با اشرف غنی دچار اختلاف شد، مجموعاً کمتر از دو هفته گذشته بود. همهی این مدت را من و شهیر و بهادری مثل سایه در کنار استاد رویش بودیم. او در این مدت، علاوه بر حضور در کارهای روزمرهی دفتر کمپاین در سرای غزنی، در جلسات منظم و روزانهی «اتاق فکر استاد دانش» شرکت میکرد، با اشرف غنی در تماس منظم و مداوم بود و به عنوان یک مشاور و همراه نزدیک، با او دیدار و گفتوگو داشت. در کنار همهی این کارها، متن منشور را نیز تقریباً به صورت کامل آماده کرد. شبها تا ساعت دوازده شب بیدار بودیم و قصه میکردم و در مورد کارها و اقدامات خود بحث و بررسی داشتیم و برنامهریزی میکردیم. شب که میخواییدیم، صبح زود، هنوز آفتاب سر نزده بود که باز استاد رویش را میدیدیم بالای سر ما آمده است و میگوید: «بخیزین که صبح شده و هنوز خواب هستین. بخیزین مردم بد میگه!» او شبها، بعد از اینکه ما به خواب میرفتیم، کار پیاده کردن و بازنویسی منشور را هم انجام میداد. بقیهی کارهای آن را در دفتر که میآمدیم، تا وقتی که یک مراجعهکننده میآمد یا کاری دیگر پیش میآمد، بیوقفه انجام میداد و تا وقتی دوباره برای ثبت بخش بعدی منشور نزد اشرف غنی میرفت، آن را تکمیل و آماده میساخت. همان منشور بعدتر، پس از آنکه اختلاف استاد رویش با اشرف غنی به وساطت سلام رحیمی و سیما غنی کاهش یافت، تکمیل شد و در قالب یک کتاب کامل آماده گردید.
خاطرهی شیرینی هم از آن دوران دارم. روزی استاد رویش آمد و در حالی که مصروف بازنویسی صدای اشرف غنی بود، بخشی از آن را برای ما گذاشت که بشنویم و گفت: «کوشش کنین بفهمین که اندیوالم چه میگه؟» … حدود سه دقیقه از سخنان اشرف غنی بود که در مورد فرهنگ و کارهای فرهنگی گپ میزد. ما دو سه بار آن را به تکرار شنیدیم و هرچه کوشش کردیم بفهمیم او چه میگوید، حتی یک کلمه هم نفهمیدیم. پر بود از کلمات و تعبیرهای بیربط از قبیل «بنیادی» و «فرهنگی» و «جامعهی مدنی» و هر چیزی از همین دست که پشت هم تکرار میکرد و سر و ته آن معلوم نبود که چیست. بالاخره، استاد رویش با لبخندی گفت: «سخن متفکر دوم را هر کسی به آسانی نمیفهمد. بگذارید من بگویم که او چه میگوید.» همان بخش را گرفت و با گوشی که در گوش داشت شنید و پیاده و بازنویسی کرد و دوباره برای ما داد که هم گوش کنیم و هم متن را بخوانیم و تطبیق کنیم. این بار که دیدیم، یک متن قشنگ و خواندنی شده بود و وقتی آن را با صدای اشرف غنی مقایسه کردیم، دیدیم که این بار واقعاً قابل فهم شده بود و میتوانستیم بفهمیم که او چه گفته است! این نمونه در تمام ۳۳ ساعت صدای اشرف غنی تکرار میشد که به عنوان نظریات او در ریکادر ثبت شده بود. استاد رویش این صدای پراکنده و کلمات بینظم و نامرتبط را به گونهای میفهمید و تنظیم میکرد و در قالب یک منشور تدوین کرد که وقتی نزد اشرف غنی برای بازبینی و اصلاح میبرد، حتی یک بخش آن را هم تغییر نمیداد و حس میکرد که واقعآً همهاش مربوط خود اوست و خودش آن را گفته و نوشته است.
من، شهیر و بهادری شاهد حملهی شدید عصبیای نیز بودیم که در همان شب و روزهای آخر ماه دلو در جریان کمپاین استاد رویش دچارش شد و نزدیک بود او را از پا در اندازد. آن روز صبح ما در خانهی استاد رویش بودیم که صبح زود دچار حمله شد و او را به سرعت به شفاخانهی داکتر طاهری در پل خشک انتقال دادیم. فشار کار، استرس، بیخوابی و سنگینی مسئولیتها چنان بر او اثر گذاشته بود که یک روز کامل در شفاخانه، زیر مراقبت و مداوای داکتر صاحب طاهری قرار داشت و تا نیم روز دردش را هیچ دوای آرامبخشی تسکین نمیکرد. مثل مار بر خود میپیچید و میدیدیم که چقدر درد میکشد. شام همان روز او را به کمک سیما غنی به شفاخانهی فرانسویها انتقال دادیم. آنجا روشن شد که در گرده، جگر یا عضو دیگری از بدنش هیچ مشکل جدی ندارد و آن حمله، بیش از همه ناشی از فشار شدید عصبی، کار طاقتفرسا و استرس فراوان بوده است.
از این قصهها هرچه بگویم، باز هم کم است. هدفم از یادآوری این خاطرهها، بیان یک تاریخ طولانی همراهی با استاد رویش است؛ تاریخی که در آن شاهد بودهام او در هیچ مرحلهای از پا نیفتاده و انرژی، توان، عزم و عشقش به کار کاهش نیافته است. کمخوابی او، که همیشه مایهی نگرانی من و بسیاری از دوستان و همراهان دیگر بوده، برای خودش بخشی از عادت همیشگی محسوب میشود. اکنون که او در امریکا زندگی میکند و من در ناروی هستم، با وجود تفاوت زمانی میان ما، درست مانند زمانی که او در کابل بود و همین فاصلهی زمانی وجود داشت، باز هم برایم شگفتآور و نگرانکننده است که تقریباً هر وقت شب یا روز برایش پیام میفرستم یا از او خبر میگیرم، او را بیدار و مشغول کار میبینم. گاهی با شوخی و نگرانی میپرسم: «آیا هیچ خواب داری یا نه؟»
در زمانی که استاد رویش در معرفت بود، تمام وجودش با دانشآموزان، معلمان و کار آموزشی درگیر بود. اکنون که نزدیک به پنج سال است به امریکا آمده، باز هم لحظهای از کار آموزشی دست نکشیده است. او در کمپ کوانتیکو بود که برنامهی آموزش دختران را در معرفت دوباره شروع کرد. من هم افتخار دارم که همراه با داکتر فرزین رحمانی و استاد علی امید از همان آغاز همراهش بوده ام. از آن زمان تا کنون با صدها و هزاران دانشآموز در ارتباط مستقیم کاری قرار داشته یا توسط معلمان و همکاران دیگر بر جریان کار و آموزش آنان نظارت کرده است. پاسخگویی همیشگی او به ایمیلها و پیامهای دانشآموزان، معلمان، همکاران و کسانی که با او رابطهی کاری دارند، برای من یکی دیگر از شگفتیهای شخصیت اوست. با حوصله، دقت و مسئولیت به هر پیام و ایمیلی پاسخ میدهد. اغلب اوقات پاسخها و مکاتبههایش با دانشآموزان را با من به اشتراک میگذارد و میبینم که با حوصلهمندی و عشق به همهی این مکاتبات پاسخ میدهد و گاهی متنهای شان را بازنویسی و اصلاح میکند. وقتی این حوصلهمندی و پشتکار را با وضعیت و کار خودم مقایسه میکنم، دچار شرمساری میشوم. با خود میگویم: ما همسنوسالیم، در یک بستر مبارزه و کار زیستهایم. من درس و دانشگاهم را هم تمام کردم؛ اما تفاوت ما به اندازهای است که حتی تصورش هم برایم ناممکن است.
امیدواری، خوشبینی و خوشقلبی استاد رویش نیز از ویژگیهایی است که نمیتوانم آن را تحسین نکنم. هرگز او را بدبین، ناامید یا مأیوس نیافتهام. هرگز ندیدهام در برابر کسی، یا حتی در برابر یک فکر، دچار نفرت و کینه شود. برای او عشق و علاقهاش به اسلام و شیعه و مجاهدین و آخوندها همانقدر است که به مارکسیسم و دموکراسی و روشنفکر و مبارزان چپ.
استاد رویش از آن آدمهایی نیست که بنبست را در زندگی به رسمیت بشناسد. من شاهد او بعد از شکست و فاجعهی افشار بودهام. شاهد او بعد از شکست مقاومت غرب کابل و شهادت بابه مزاری بودهام. شاهد کارها و وضعیت دشوارش در دفتر حزب وحدت و فشارها و محدودیتهایی بودهام که برخی رهبران حزب، مخصوصاً در دفتر پشاور، در دوران کار «امروز ما» بر او وارد میکردند. شاهد او پس از شکست مزار و بامیان بودهام. شاهد حوادث و بحرانهای فراوان دیگری در دوران جمهوریت بودهام که بسیاری از آنها تلخ و هولناک بودند. شاهد فروپاشی جمهوریت، فرار همگانی، خروج استاد رویش و خانوادهاش از کابل، رسیدنش به قطر، آلمان و سپس کمپ کوانتیکو در ویرجینیای امریکا بودهام. شاهد تلاشها و دلهرهها و نگرانیهایش در جریان انتقال دانشآموزان و همکاران معرفت بودهام که حالا به فضل خدا همهی آنها در آرامش و آسایش در کانادا و خیلی از کشورهای دیگر به سر میبرند. من تمام این دورههای سخت مهاجرت و پناهندگی و نگرانی را، از کمپ مهاجرت تا امروز، شاهد بودهام. اما چیزی که در هیچیک از این دورهها ندیدهام، مأیوسشدن و از دستدادن روحیهی استاد رویش بوده است. این برایم همیشه شگفتانگیز و تحسینبرانگیز است.
استاد رویش را به همین خاطر دوست دارم. حتی اگر برخی او را خودرأی یا یکدنده بخوانند، من به او حق میدهم. میدانم که برخیها از اینکه در خیلی موارد او را قناعت داده نمیتوانند از راه یا کاری که در پیش گرفته است، دست بردارد، خشمگین و ناراحت میشوند. دلیلش را هم میدانم و به همین خاطر به او حق میدهم. این یکدندگی و خیرهسری، از سر خودخواهی نیست؛ از ایمان، استواری و عشق به راهی میآید که برای آن زندگی کرده است. او عاشق هر کاری است که در پیش میگیرد و هیچ کاری نیست که بدون عشق انجام دهد. حتی در غذا خوردن هم، هر غذایی که روی سفره باشد، با چنان عشق و علاقهای نوش جان میکند که آدم هوس میکند باز هم با او یکجا بخورد. کاری را که در آن ملالت و کراهت داشته باشد، انجام نمیدهد. همراهی و دوستی او با هر کسی که باشد، عاشقانه است و وقتی نخواهد این رابطه و همراهی را دوام دهد، ترجیح میدهد آن را قطع کند، اما با بیمیلی با کسی رابطه نداشته باشد. این عشق او، به نظر من، قبل از همه، ناشی از عشق او به خودش و راه و آرمان و هدف زندگیاش است.
عشق و پیوند استاد رویش با بابه مزاری نیز که کتاب «اعتماد» را به او هدیه کرده، از همین استواری و وفاداری سرچشمه میگیرد. نگاه، محبت و احترام او به رزمندگان مقاومت غرب کابل نیز برای من قابل تحسین است. بارها از زبان خودش شنیدهام که میگوید: «من وامدار و امانتدار بابه مزاری، شهدا و رزمندگان مقاومت غرب کابل هستم و هر کاری که میکنم، ادای دین من نسبت به آنهاست.» میگوید: «آنها رفتند و شهید شدند و در بین ما نیستند. شاید میتوانستند بمانند. حالا که من مانده ام، تا زنده هستم، حس و حال و خاطرهی آنها را زنده نگه میدارم و به آن وفادار میمانم.» میبینم که در طول این سی و یک سال به عهد خود وفادار مانده است و ذرهای در آن تردید نکرده است.
من بارها شاهد بودهام که وقتی از بابه مزاری و رزمندگان غرب کابل یاد میکند و از بدهکاری و دینداری خود نسبت به آنان سخن میگوید، چشمانش پر از اشک میشود. در آن لحظهها حس میکنم که او در این رابطه و پیوند، چقدر صادق، مؤمن و وفادار است. من یکی از کسانی بودهام که همیشه از او پرسیدهام: واقعاً این همه عشق و پیوندت با بابه مزاری و یاران او از کجا میآید؟ دلیل و ریشهی آن چیست؟ پاسخ او، بیشتر از آنکه با کلمه باشد، با اشک چشم و نگاهی بوده است که تا عمق جان آدم نفوذ میکند.
کتاب «اعتماد» برای من بخشی از همین خاطرهها، ماجراها و تجربههای مشترک است. من آن را یک تجربهی مشترک، یک زندگی مشترک و یک خاطرهی مشترک میدانم. صداقت استاد رویش در روایت این تجربهها برایم بسیار قابل تحسین است. از همان سالهایی که در دفتر پشاور شاهد یادداشتنویسی دقیق او بودم تا امروز، میبینم که او با یادداشتها، برداشتها و خاطرههای خود رابطهای عمیق و جداناشدنی دارد. همیشه مینویسد و هر بخش از زندگی، تجربه، خاطره و برداشت خود را ثبت میکند. حافظهی دوستداشتنی او در نقل حوادث و رویدادها، حتی از سالهای بسیار دور، مرا به حیرت میاندازد؛ اما میدانم که بخش بزرگی از این حافظه را مدیون همان خصوصیت یادداشتنویسی مستمر و بیوقفه است که هیچ وقت از آن دست نکشیده است.
او با نوشتن زندگی میکند. با نوشتن، زندگی خود را دوباره تجربه میکند و با نوشتن و بازخواندن یادداشتها و خاطرههایش، زندگی پربار خود را به صورت مستمر بازمیآفریند. من لذت این تکرار زندگی را در وجود او میبینم و گاهی به آن غبطه میخورم.
کتاب «اعتماد» برای من صرفاً یک کتاب نیست؛ یک زندگی است. زندگی من و همنسلان من است که آن را از زبان استاد رویش دوباره میخوانم. مثلاً قصهی انجنیر شیر در دفتر حزب وحدت در سال ۱۳۷۰، در یادداشتهای استاد رویش، برای من مثل همین امروز زنده میشود. ما او را با شوخی «انجنیر چتل» یا «شیر چتل» میگفتیم. اگر زنده است، خدا او را سلامت داشته باشد و اگر از دنیا است، خدا بیامرزد. اغلب روزها صورت خود را نمیشست و وقتی از خواب بیدار میشد، یکراست میآمد و سر سفره مینشست. در هوای گرم پشاور، گاهی دو سه روز حمام نمیکرد و لباسش را عوض نمیکرد. او از بچههای سازمان نصر در کابل بود که توسط خاد دستگیر و زندانی شده بود. حکم اعدام بالای او صادر شده بود؛ اما به دلیل سن کم، اعدام نشد و در زندان ماند. در دوران داکتر نجیب از زندان رها شد و به پاکستان آمد.
زبان تند، نگاه تلخ، شوخیهای بیباک و بیپرواییاش را شاید از همان سالهای زندان با خود آورده بود. شوخ بود، بیمحابا حرف میزد و از کسی پروا نداشت. قصههایی که استاد رویش از او یاد کرده، مثل روز روشن در پیش چشمم زنده است. وقتی آخوندهای دفتر حزب وحدت را با همان زبان تند و شوخیهای گزندهی خود اذیت میکرد، برای ما توضیح میداد که منظورش از برخی تعبیرهای رکیک و تلخ، همان زبان و دهان کسانی است که به باور او از نام دین و جهاد استفاده میکردند، اما در عمل تحمل نقد، شوخی و حقیقت تلخ را نداشتند. آن شوخیها هرچند در ظاهر خندهآور بودند؛ اما پشت آنها زخمی از زندان، سرخوردگی از سیاست و تلخی تجربهی نسلی نهفته بود که خیلی زود با خشونت، خیانت و دروغ آشنا شده بود. او بر انجنیر خالد تشر میزد، همین خشم و ناراحتی را بیان میکرد. بااینهم، به یاد دارم که استاد رویش را چقدر دوست داشت و چقدر برایش احترام قایل بود.
برای من، ارزش «اعتماد» در همین است که این شخصیتها، این لحظهها و این ریزهکاریهای زندگی یک نسل را زنده میکند. این کتاب فقط روایت رویدادهای بزرگ نیست، روایت آدمهاست؛ آدمهایی که گاهی در حاشیهی تاریخ ماندهاند، اما بدون آنان، تاریخ ما فهمیده نمیشود. در «اعتماد»، ما تنها رهبران و جنگها و شکستها را نمیبینیم، بلکه دهلیزها، دفترها، سفرهها، شوخیها، اضطرابها، گریهها، امیدها و خستگیهای یک نسل را نیز میبینیم. من یکی از شاهدان این تجربه هستم که به خاطر بازگویی و بازخوانی آن استاد رویش را سپاس میگویم.
وقتی میگویم «اعتماد» برای من، کتاب یک فرد نیست؛ کتاب یک نسل است، منظورم همین است. نسلی که از پشاور تا کابل، از جهاد تا جنگهای داخلی مجاهدین، از دوران آوارگیهای پاکستان تا معرفت، از مقاومت تا آموزش، از شکست جمهوریت تا مهاجرت و پناهندگی، بارها شکسته شد؛ اما باز هم کوشید امید، آگاهی، مسئولیت و اعتماد را در خود زنده نگه دارد.
استاد رویش در کتاب «اعتماد»، تنها خاطرههای خود را ننوشته است، بخشی از حافظهی جمعی ما را نجات داده است. او آنچه را بسیاری از ما زیستهایم اما فرصت یا توان نوشتنش را نداشتهایم، در زبان و خاطرههای خود ثبت کرده است. من از این بابت از او سپاسگزارم. به عنوان دوستی که بیش از سیوهفت سال است او را میشناسد، به عنوان کسی که در بسیاری از فراز و فرودهای زندگی و کار او شاهد بوده است و به عنوان یکی از همنسلان او، «اعتماد» را اثری صادقانه، زنده، ضروری و ماندگار میدانم.
این کتاب را باید خواند؛ نه فقط برای شناخت استاد رویش، بلکه برای شناخت خود ما، نسل ما، زخمهای ما، امیدهای ما و راه دشواری که از میان شکستها و آوارگیها پیمودهایم. «اعتماد» به ما یادآوری میکند که تاریخ فقط آن چیزی نیست که در اعلامیهها، فرمانها و گزارشهای رسمی آمده است. تاریخ، در حافظهی آدمهایی زنده است که دیدهاند، رنج کشیدهاند، نوشتهاند و هنوز هم با همهی خستگیها، از امید دست نکشیدهاند. استاد رویش یکی از همینهاست که خوب است قدر او را بدانیم و تا زنده است و تا در میان ما است، از او بشنویم و بیاموزیم.
برای استاد رویش، به خاطر نوشتن این کتاب، از صمیم قلب تبریک و شادباش میگویم. این یادداشت طولانیتر از آن چیزی شد که ابتدا در ذهن داشتم. من میتوانستم و میتوانم خیلی بیشتر از این بنویسم. بااینهم، این کلمات و جملات صرفاً ادای دین و سپاسم به استاد رویش است. برای خودم و همنسلانم نیز خوشحالم که بخشی از زندگی مشترک ما، با این صداقت و دقت، در قالب «اعتماد» ثبت شده است. این کتاب، برای من، آیینهای است که در آن هم استاد رویش را میبینم، هم خودم را، هم دوستان رفته و مانده را و هم نسلی را که در میان جنگ، مهاجرت، شکست، آموزش و امید، هنوز از اعتماد حرف میزند.
امیدوارم بخشها و قسمتهای بعدی «اعتماد» نیز به زودی در قالب کتاب برای ما هدیه شود و آنها را هم بخوانیم. من البته از ابتدایی که استاد رویش کار روی این یادداشتها و منظمساختن آنها را شروع کرد، در جریان قرار داشتم. ایدهی آن را سه سال قبل با من در میان گذاشت و از کار خود در مورد آن سخن گفت. خوشحالم که حالا همین ایده، در قالب یک واقعیت قشنگ، روی دست ما قرار دارد. استاد رویش را میبوسم و به آشنایی و رفاقت و همراهی خود با او افتخار میکنم. از خداوند بزرگ عاجزانه میخواهم که او را سالهای سال در میان ما نگه دارد تا کار کند و بنویسد و بگوید.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه