لنز نفرت

داستان در مورد دخترک کوچک پنج ساله‌ای است که در خردسالی مادرش را از دست داده بود و تنها با پدرش زندگی می‌کرد. زندگی برای او خیلی سخت بود و احساس تنهایی می‌کرد؛ اما با داشتن پدر مهربان و دلسوز که هم برایش پدری و هم مادری می‌کرد، باعث می‌شد که نبود مادرش را زیاد حس نکند.

اما دیری نگذشت که پدرش با زن دیگری آشنا شد و با او ازدواج کرد. دخترک قبول نداشت، اما پدرش گفت که او هم برای تو مادری خوبی خواهد بود؛ مدتی بگذرد با خانواده‌ی جدید عادت خواهی کرد. اما آن خانم هم دو دختر داشت.

دخترک از زندگی جدیدش راضی نبود. شاید فکر می‌کرد که مادرش و خاطراتشان فراموش شود، یا خودش فراموش شود. ولی در هر صورت خانواده‌ی جدیدش را دوست نداشت. اما در اصل هم نامادری و هم دخترانش خانواده‌ی خیلی خوبی بودند. مادر کوشش می‌کرد برای همه‌ی آن‌ها ارزش برابر قائل شود.

وقتی به مکتب می‌رفتند، برای همه‌ی دختران یک نوع صبحانه آماده می‌کرد و با همه یکسان رفتار می‌کرد. ولی خود دخترک رفتاری سرد داشت، گوشه‌گیر شده بود، خوبی‌های کسی را نمی‌دید و همه را با چشم بد می‌دید.

پدرش هم روزانه سر کار بود و تنها شب خانه بود و دیگران هم کم‌کم به خاطر رفتار سرد و خشن دخترک زیاد به او توجه نمی‌کردند.

دخترک با خود فکر می‌کرد که هیچ کس او را دوست ندارد و دیگران از او متنفرند. با خود می‌گفت که او همانند سندریلایی است که از طرف نامادری و خواهرانش تحقیر می‌شود. ولی او به خاطر پدرش در آن خانه زندگی می‌کرد.

وقتی دخترک بزرگ شد، پدرش هم فوت کرد و او تنها با نامادری و خواهران ناتنی‌اش ماند. ولی با آن‌ها به خاطر رفتار سرد خود زیاد صمیمی نبود. تا اینکه یک روز با آن‌ها دعوا کرد، با وجود اینکه جایی برای رفتن نداشت، وسایلش را جمع کرد و خانه را ترک کرد.

شب اول را در همان کلبه‌ی کوچک که سال‌ها پیش با پدرش بود سپری کرد؛ ولی آن کلبه به ویرانه تبدیل شده بود، و او آن شب را در همان سردی گذراند.

با خود فکر می‌کرد اگر امشب هم اینجا باشم، از سردی خواهم مرد. در همین فکر و خیالات خود غرق بود، خیلی غمگین و احساس تنهایی می‌کرد و با خود گریه می‌کرد که چه کار کند.

در همین وقت با یک شخص مهربان و دلسوز روبرو شد که برایش چند نصیحت کرد: «این جهان جای بدی نیست، نفرتی وجود ندارد، فقط ما بد می‌بینیم. اگر دنبال بدی و نفرت باشی، آن را همه‌جا خواهی یافت. اما اگر دنبال خوبی بگردی، خودت آرام‌تر، قوی‌تر و زندگی‌ات روشن‌تر خواهد شد. چشم‌هایی که فقط عیب می‌بینند، زیبایی را از دست می‌دهند. پس بیا این لنز نفرت را برداریم و جهان را با دید خوب‌تر، زیبا‌تر و صمیمی‌تر ببینیم.»

دخترک متوجه شد که بدی از خود او بوده، ولی به فکر فرو رفت که چه کار کند تا دوباره با خانواده‌اش صمیمی شود.

در همان موقع مادرش زنگ زد و گفت به خانه بیا. دخترک خیلی خوشحال شد، از مرد مهربان تشکری کرد و با خود عهد کرد که دیگر لنز نفرت را از چشمانش برمی‌دارد. وقتی به خانه رفت، همه با دیدن همدیگر خوشحال شدند و همدیگر را در آغوش گرفتند.

اگر دنیا را پر از بدی و نفرت ببینی، خوبی را هم نخواهی یافت. پس بیایید دیدگاه‌های‌ خود را تغییر بدهیم. چشم‌ها را باید شست و جهان را طوری دیگری باید دید.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000