چهار سال است که طالبان در کشورم حکومت میکنند و هر روز زندگی ما را محدودتر کردهاند. امروز روز زن است و هر جای دنیا که نگاه میکنم، پیامها و شعارهایی درباره ارزش زن منتشر شدهاند؛ اما زندگی واقعی من و هزاران زن دیگر در اینجا چیز دیگری است. این روز برای ما نه جشن است و نه شادی، بلکه یادآور محدودیتها و مبارزهی خاموش است که هر روز با آن روبهرو هستیم.
صبح که از خواب بیدار شدم، همان حس آشنا را تجربه کردم؛ حس ترس و اضطراب و در عین حال، حس امیدی کوچک.
میتوانم به مکتب بروم؛ اما باید مراقب باشم. لباسهایم، رفتارم و حتی قدمهایم زیر نگاهها و قوانین سختگیرانه قرار دارند. هر روز با خودم میگویم: امروز هم میتوانم بخوانم، اما با محدودیتها….
و این جمله هم امید است و هم تلخی…
وقتی از خانه خارج شدم، صدای کوچهها را شنیدم؛ زنانی که قبلاً آزاد بودند، حالا خانهنشین شدهاند یا با محدودیتهای زیادی بیرون میروند. نگاه آنها خسته، اما مقاوم است. با خودم فکر کردم که چقدر ما تغییر کردهایم، چقدر آزادیهای ما کوچک و محدود شده است. اما با وجود همهی اینها، هنوز هستیم؛ هنوز میخواهیم بخوانیم، یاد بگیریم و زندگی کنیم.
در مسیر مکتب با دختران دیگر همکلام شدم. لبخندهایشان تلخ بود، اما در همان لبخندها جرقهای از امید دیده میشد. ما با هم دربارهی درسها حرف میزنیم؛ درباره آیندهای که هنوز نمیتوانیم به آن دست پیدا کنیم، اما آرزویش را داریم.
این لبخندها نشان میدهند که محدودیتها میتوانند ما را کند کنند، اما نمیتوانند امید ما را خاموش کنند.
در ساعت تفریح، در فیسبوک اخبار را میدیدم. خبرنگاری دربارهی نقش زن در جامعه صحبت میکرد. قلبم فشرده شد. او از موفقیتها و دستاوردهای زنان در گذشته و در کشورهای دیگر میگفت، اما نگاه من به واقعیت اطرافم، تلخی را بیشتر میکرد.
درس خواندن برای ما به یک مبارزه تبدیل شده است؛ مبارزهای که در آن باید حتی کوچکترین آزادیها را از دل محدودیتها بیرون بکشیم…
ظهر که شد، برای لحظاتی کنار پنجره نشستم و به بیرون نگاه کردم. زنانی که در خاطرههایشان آزاد بودند، اکنون شاید فقط سایهای از خود واقعیشان هستند. هر قدمی که برمیدارند، باید مراقب نگاهها و قوانین باشند؛ اما همین سایهها به من یادآوری میکنند که حتی محدودیت هم نمیتواند ما را کاملاً محو کند.
ما هنوز هستیم، هنوز میخندیم، هنوز میخواهیم و هنوز زندگی میکنیم.
روز زن برای ما فقط یک تاریخ در تقویم نیست؛ این روز یادآور هزاران زنی است که هر روز در خانه، مکتب و کوچه با محدودیتها و قوانین سختگیرانه دستوپنجه نرم میکنند.
این روز برای ما تلخ است، اما در دل هر زن در افغانستان جرقهای از امید وجود دارد؛ امیدی که میگوید روزی میتوانیم آزادانه بخوانیم، کار کنیم، انتخاب کنیم و بدون ترس و محدودیت زندگی کنیم…
سپس به اتاقم رفتم و کتابچهی کوچکم را باز کردم. نوشتههایم پر از آرزوها و حسرتهاست، اما هر کلمه یادآور مقاومت من و همه زنانی است که هنوز نمیتوانند آزاد باشند.
با قلمم نوشتم: روز زن فقط یک نام نیست، بلکه یادآور مبارزه و امید ماست. در همان لحظه احساس کردم که محدودیتها هم نمیتوانند روح ما را بشکنند.
شب که شد، کنار چراغ کوچک اتاقم نشستم و به روزهایی فکر کردم که شاید دوباره زنان ما آزاد باشند. به دختران جوانی فکر کردم که مثل من آرزو دارند بخوانند، انتخاب کنند و زندگی کنند.
چهار سال گذشت و ما هنوز هستیم؛ هنوز میخواهیم، هنوز تلاش میکنیم و هنوز جرقهای از امید در دل ما روشن است.
حالا روز زن برای ما یادآور محدودیتهاست، اما پایان راه نیست. ما هنوز هستیم و هنوز میخواهیم آزاد باشیم؛ بخوانیم، بدانیم، زندگی کنیم و روزی برسد که روز زن برای ما هم نه فقط یک نام، بلکه یک جشن واقعی باشد.
به امید آن روز…!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه