وقتی خورشید از پشت ابر می‌تابد

ساعت از نیمه‌شب گذشته و سکوت سنگین اتاق تنها با صدای تپش‌های نامنظم قلبی شکسته می‌شود که سال‌هاست یاد گرفته است آرام و بی‌صدا بتپد. قلم را در دست می‌گیرم انگار که بخواهم تمام دردهای انباشته شده در گلویم را روی این کاغذ سپید سرازیر کنم. دستم کمی می‌لرزد نه از ترس بلکه از سنگینی حقیقتی که سال‌هاست در اسارتِ نگاه‌های سرد و قوانینِ سخت در سینه حبس کرده‌ام.

گاهی آدم به نقطه‌ای می‌رسد که از نفس کشیدن در هوایی که بوی اجبار می‌دهد خسته می‌شود. خستگی من از جنس کار بدنی نیست خستگی از روحی است که در سرزمینی به دنیا آمده که در آن زن بودن به معنای پیمودن راهی است که دیگران با خط‌کش‌های تعصب ترسیم کرده‌اند. در اینجا کسانی بر مسند نشسته‌اند که زن را نه یک انسان با تمام ابعاد وجودی‌اش بلکه تنها وسیله‌ای برای خدمت و استفاده می‌بینند. آن‌ها زن را در پستوی خانه‌ها می‌پسندند و صدایش را ناهنجار می‌خوانند غافل از اینکه این صدا همان نجوای آفرینش است.

اما آیا همیشه خورشید پشت ابر می‌ماند؟ نه این قانون طبیعت نیست. من به افق خیره می‌شوم و با تمام وجودم ایمان دارم که هیچ زمستانی تا ابد باقی نمی‌ماند. قفس هرچقدر هم که میله‌هایش پولادین و زنگ‌زده باشد در برابر اراده‌ی پرنده‌ای که طعم پرواز را در خیالش چشیده است دوام نخواهد آورد. من این قفس را خواهم شکست. شاید امروز نباشد شاید فردا هم نه اما حس می‌کنم که آن لحظه‌ی بزرگ آن انفجارِ نور و رهایی خیلی نزدیک است. نزدیک‌تر از آنچه آن‌ها فکر می‌کنند.

دیگر برایم اهمیتی ندارد که جهانِ مردسالار و ذهن‌های زنگ‌زده درباره من چه فکر می‌کنند. بگذار مرا ضعیف بخوانند بگذار مرا نادیده بگیرند. حقیقت مثل سنگ‌ریزه‌ای در کفش‌شان بالاخره آن‌ها را به درد خواهد آورد. حقیقت این است که زن خودِ هستی است. زن همان نقطه‌ای است که زندگی از آن آغاز می‌شود. ما تنها موجوداتی هستیم که درد زایش را به جان می‌خریم تا تداومِ بشریت را تضمین کنیم. ما همان لطافتی هستیم که اگر از دنیا گرفته شود زمین جز صخره‌ای سرد و بی‌روح نخواهد بود.

چقدر عجیب و تلخ است! آن‌ها از آغوش یک زن به این جهان قدم گذاشته‌اند با شیره جان یک زن رشد کرده‌اند و اولین کلمات را از لبان یک زن آموخته‌اند اما حالا همان دستانی را که به آن‌ها نوازش آموخت به زنجیر می‌کشند. آن‌ها فراموش کرده‌اند که ظلم ریشه‌ی خودش را می‌سوزاند. آن‌ها نمی‌دانند که وقتی به زن ظلم می‌کنند در واقع تیشه به ریشه کمال و زیبایی خودشان می‌زنند.

من  نه از سرِ ضعف بلکه از سر قدرتی پنهان حرف می‌زنم. قدرتی که در رگ‌های هر زنی جاری است. ما پرستیدنی هستیم نه چون بت‌هایی سنگی بلکه چون موجوداتی که می‌توانند در اوج رنج هنوز هم عشق بورزند و امیدوار بمانند. زیبایی ما در صورت‌مان نیست در توانایی ما برای ایستادن پس از هر بار زمین خوردن است.

روزی خواهد رسید که پرنده‌ها از قفس آزاد شوند. آن روز من دیگر نیازی به پنهان کردن رویاهایم نخواهم داشت. آن روز خیابان‌ها بوی آزادی خواهند داد و من بدون ترس از نگاه‌های پرسشگرزیر باران قدم خواهم زد و به آسمانی نگاه خواهم کرد که دیگر برایم ممنوع نیست. بدی سیاهی و استبداد مثل مه صبحگاهی با اولین تابش  تند خورشید  حقیقت محو خواهند شد.

من آزاد خواهم شد. این را نه به عنوان یک آرزو بلکه به عنوان یک پیش‌گویی می‌نویسم. چون هیچ دیواری آن‌قدر بلند نیست که جلوی نور را بگیرد و هیچ قفسی آن‌قدر محکم نیست که شوق پرواز را بکشد. زن تمام هستی است و هستی همیشه راهش را به سوی نور پیدا می‌کند.

نوشته‌ای برای فردا برای رهایی.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000