عادت ماهیانه؛ پدیده‌ای طبیعی، نه مایه‌ی ننگ

آن‌روز سوم عید بود. منتظر زنگ مکتب بودم. گوش‌هایم را تیز کرده بودم تا شاید خبری از باز شدن درهای مکاتب دخترانه بشنوم؛ اما هیچ خبری نشد و دلم گرفت. برای عوض شدن حال و هوایم به خانه‌ی دوستم «بهار» رفتم تا احوالی از او بگیرم. وقتی درِ حویلی را زدم، برادر کوچکترش در را باز کرد. داخل شدم و آنجا بود که فهمیدم مادرش دیروز ولادت کرده است. دختری زیبا با موهای سیاه و چشمانی درشت به این جهان چشم باز کرده بود.

هر چه نگاه کردم، بهار را در آن اتاق ندیدم. چای را هم خواهر کوچکترش آورد. طاقت نیاوردم و از مادرش پرسیدم: «بهار کجاست؟ جایی رفته؟» مادرش با نگرانی گفت: «نه، بهار حالش اصلاً خوب نیست؛ عادت ماهوار شده و وضعیتش خیلی خراب است.» پرسیدم داکتر برده‌اید؟ گفت نه. پرسیدم می‌برید؟ و بعد اجازه گرفتم تا خودم به دیدنش بروم.

وقتی وارد اتاق بهار شدم، دیدم از شدت درد دوتا شده است و مثل مار به خود می‌پیچد. تب داشت و حالش بسیار وخیم بود. وقتی وضعیتش را بررسی کردم، متوجه شدم زیر شکمش به اندازه‌ی سه ناخن پندیده (متورم) شده است. با سراسیمگی به مادرش گفتم: «خاله، باید بهار را داکتر ببرید.» او گفت به پدرش می‌گوید، اما من تأکید کردم که «شایدی» در کار نیست و وضعیت اضطراری است.

مادر بهار، پدرش را صدا زد و از او خواست دخترشان را به شفاخانه ببرد، اما پدر بهار با تندی و سر و صدا گفت: «من او را داکتر نمی‌برم! عادت ماهیانه‌اش مایه ننگ است؛ شرم نمی‌کنید؟ خودش مایه ننگ است و حالا یک مایه ننگ دیگر (نوزاد دختر) را هم به دنیا آورده‌ای!» او با عصبانیت آمد و لگد محکمی به کمر بهارِ رنجور زد و گفت: «اگر از درد بمیرد هم او را داکتر نمی‌برم.»

دیگر طاقتم سر آمد و فریاد زدم: «کجایش شرم دارد؟ مادرت، خواهرت، همسرت و دخترت، همه همین‌طور هستند! عادت ماهیانه مایه ننگ نیست، بلکه نشانه‌ی بلوغ جسمی و سلامتی است. به‌جای این شرمِ بیجا، باید کنارش باشید و کمکش کنید.»

بهار حتی توان بلند شدن نداشت. گمان می‌کردیم شاید آپاندیسیت باشد. او را با سختی بلند کردم، زیر دستش را گرفتم و تا بیرونِ خانه آوردم. تاکسی گرفتم و به شفاخانه رفتیم. بعد از دو ساعت انتظار در صف، نوبت به معاینه‌ی تلویزیونی رسید. بهار چنان ضعیف شده بود که حتی نمی‌توانست پاهایش را روی چپرکت جابه‌جا کند؛ کمکش کردم تا معاینه تمام شود. پس از آن، آزمایش خون و چندین معاینه‌ی دیگر انجام شد.

یک و نیم ساعت بعد، داکتر با نتایج آزمایش‌ها آمد و حرفی زد که تکان‌دهنده بود: «اگر او را به‌موقع نمی‌آوردید، ممکن بود دچار سرطان رحم شود. حالا هم به دلیل پنهان‌کاری و مراجعه نکردن به داکتر، رحمش دچار عفونت و زخم‌های وخیم شده است.» داکتر نسخه را نوشت و دو پیچکاری برای تسکین درد بهار تزریق کرد.

ساعت چهار و نیم عصر بود که با حالِ نسبتاً بهترِ بهار به خانه‌ی‌شان برگشتیم. وقتی جریان را برای مادرش تعریف کردم، پدرش حیران مانده بود؛ او فهمید که نزدیک بود به‌خاطر یک ننگِ بیجا و تصورات غلط، دخترش را از دست بدهد.

باید به یاد داشته باشیم که عادت ماهیانه باعث شرمساری نیست. این یک پدیده‌ی طبیعی و نشانه‌ی سلامت روحی و جسمی است. ما نباید از طبیعت خود شرمنده باشیم، چرا که شرمِ بیجا می‌تواند به قیمت جان و سلامت ما تمام شود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000