من، راه و یک حس سنگین

هر روز وقتی به طرف کورس می‌روم، در راه چیزهایی می‌بینم که ذهنم را مشغول می‌سازد؛ مثلاً دیدن پسرانی که همان وقت از مکتب رخصت می‌شوند و نبودِ دختران. از خود می‌پرسم مگر جرم ما دختران چیست که نمی‌توانیم درس بخوانیم؟

خوب همان سال‌هایی را به یاد دارم که دختران به مکتب می‌رفتند. زمانی که از مکتب رخصت می‌شدیم، کوچه‌ها و سرک‌ها پر از دخترانی بود با لباس‌های همرنگ، بیگ و کتاب؛ اما حال دیگر آن شلوغیِ سال‌های پیش نیست و همه‌ی دختران خانه‌نشین شده‌اند و نظاره‌گر آینده‌ی نامعلوم خود هستند.

برای من خیلی سخت و ناراحت‌کننده است که دیگر نمی‌توانم شاهد آن روزها باشم. هر روز با هم‌صنفی‌هایم یک‌جا می‌رفتیم و وقتی رخصت می‌شدیم، همه یک‌جا به خانه برمی‌گشتیم؛ در راه با همدیگر قصه می‌کردیم، می‌خندیدیم، از درس حرف می‌زدیم، از استادان خود، از کارخانگی‌مان، از صنف‌های درسی و از اهداف و رویاهای‌ ما…

اما حالا هر روزی که از این‌جا می‌گذرم و فقط شاهد دیدن دانش‌آموزان پسر هستم، برایم سخت است. دیگر من تنها شده‌ام. نمی‌دانم دوستانم و هم‌صنفی‌هایم چکار می‌کنند و در چه وضعیتی هستند؟

حتی وقتی که کتاب در دستم باشد یا بیگ در پشتم، احساس عجیبی دارم. فکر می‌کنم عادی نیست و دیگران به طور ناخوشایندی به‌سویم نگاه می‌کنند. اصلاً این حس را دوست ندارم. چرا مگر آدم باید از دست گرفتن کتاب، بیگ مکتب و رفتن به آموزشگاه حس خوبی نداشته باشد؟ چرا هر روز بترسد و برایش سخت باشد؟ دیگر جامعه‌ی ما آن جامعه‌ی قبلی نیست؛ کاملاً عوض شده و دختران در درونش کم‌کم فراموش می‌شوند.

روزهایی بود که دوست داشتم خانه‌ام از مکتب خیلی دور باشد تا دیرتر برسم، با دوستانم بیشتر وقت بگذرانم، قصه کنم و از قدم زدن در کوچه‌ها و سرک‌ها لذت ببرم؛ اما حالا می‌گویم کاش مسیر من به کورسی که می‌روم دور نمی‌بود تا من هر روز این‌قدر رنج نمی‌بردم و هر روز خاطرات گذشته یادم نمی‌آمد.

برای ما در همان صنوف ابتدایی یاد دادند که آموختن علم بر هر مرد و زن مسلمان فرض است؛ کتاب بهترین دوست ما انسان‌هاست و چراغ روشنِ مسیر ما. اما چندین سال از این درس‌ها می‌گذرد و امروز برعکسش در جامعه‌ی ما تطبیق می‌شود و چرایی‌اش هنوز در دلم یک سوال باقی مانده است. مگر به چه جرمی؟ به چه دلیلی؟

زندگی هر روز سخت‌تر و سخت‌تر می‌شود و آینده‌ی ما نامعلوم‌تر؛ اما چیزی که هنوز برایش تلاش می‌کنم و هر روز به خودم اجازه می‌دهم این مسیر دشوار را طی کنم، امیدها و رویاهای من است. من هنوز باور دارم روز بهتری خواهد رسید؛ از تاریکی‌ها عبور خواهیم کرد. روزی خواهد رسید که رفتن دختران به مکتب، گرفتن کتاب در دست و رفتن به مکتب و دانشگاه به یک افتخار تبدیل خواهد شد و من برای آن روز می‌جنگم، حتی اگر این جنگ ناعادلانه باشد.

من روزهای خیلی قشنگی را آرزو می‌کنم؛ روزهای پر از شادی، مهربانی، لبخند، امید و رویا. روزهایی که کوچه‌ها و سرک‌ها پر باشد از دخترانی با لباس‌های مکتب و کتاب‌های مختلف. روزهایی که دختران با افتخار لباس فراغتِ دانشگاه‌شان را بپوشند؛ روزهایی که زنان و دختران به رویا و وظیفه‌ی مورد علاقه‌شان دست یابند.

این روزها هم فرا خواهد رسید، فقط با تلاش و اراده.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000