هوایِ نگرانی و اضطراب، آغشته با صدای غرشِ رعدوبرق و لرزش برگها به مشامم میرسد. باران به صدا درمیآید و بارشِ اشکهایم شدت میگیرد؛ انگار امشب آسمان هم دلش گرفته است، مجالی برای آرامش ندارد و مدام اشک میریزد. من کنار پنجره نشستهام، نگاهم را به بیرون قفل کردهام و با شنیدن صدایِ باران به فکر میروم. به یاد آرزوهایِ زیبایی که در ذهن داشتم میافتم؛ روزگاری که در سنین کودکی، غرق در رؤیاهایم بودم. چه آرزوهای سپیدی را که در سرم نمیپروراندم و با چه هیجانی هر صبح از خواب بیدار نمیشدم! دنیای کودکیام خیلی زیبا بود و عاری از هرگونه نگرانی، ترس و اضطراب بود.
سالها که گذشت، آرزوهایم کمکم رنگ باخته و مبهم شدند. مدام به این فکر میافتادم که اگر نشد چه؟ اگر من نتوانستم به خواستههایم برسم چه؟ اگر به همان کسی که دیگران از من انتظار دارند تبدیل نشدم چه؟ آرزوهای پدر و مادرم چه میشوند؟ دیگران در موردم چه فکر میکنند؟ و هزاران بهانهی دیگر که اندکاندک تبدیل به باورهای محدودکنندهای شدند. این باورهای مسموم در حال رشد بودند، تا حدی که کمکم ذهنم آنها را میپذیرفت و میخواست مرا برای همیشه متوقف کند. امشب هم یکلحظه به یاد آن روزهای سخت، خفهکننده و طاقتفرسا افتادم.
در ابتدا رؤیاها و آرزوهای کودکیام یکبار دیگر مرا به عالم پاک خود کشاندند؛ اما بلافاصله به یاد روزهایی افتادم که عمیقاً میخواستم تسلیم شوم و دیگر ادامه ندهم. چه روزهای تلخی بود، اگر در آن برههی تاریک با شرایط کنار نمیآمدم، قطعاً حالا دختری خانهنشین بودم. دختری که مثل هزاران دخترِ دیگر، تمام دغدغهاش کارهای خانه و آشپزخانه است؛ دختری که چیزی از مفهوم رهبری زنانه نمیفهمد و فقط به این میاندیشد که امروز را چگونه شب کند و شب را چگونه به سحر برساند. آن باورهای محدودکننده به شدت راهم را مسدود میکردند و همیشه موذیانه به من یادآوری میکردند که: «بله، تو نمیتوانی؛ چون تو یک دختری!» در آن روزها، دختر بودن بزرگترین چالش زندگیام به حساب میآمد و من هم کمکم داشتم آن را میپذیرفتم.
اما با گذر زمان، کمکم آگاهتر شدم و گامی بلند به سوی خودآگاهی برداشتم. به این فکر افتادم که چرا دخترانِ دیگر با تمام توان تلاش میکنند و من باید یکجا بنشینم و مرثیهی دفن کردن رؤیاهایم را بخوانم؟ دلیل اصلی این کرختی چیست؟ و من چگونه میتوانم از این مخمصه بیرون بیایم؟ از وقتی که شروع به پرسیدن این سوالات کلیدی کردم، خودم را بیشتر شناختم و مشکل اساسی را دریافتم. من با لایههای پنهان وجودم بیشتر آشنا شدم و به دنبال راهحل گشتم. فهمیدم مشکل نه از شرایط سلبِ بیرونی بود، نه از زمان و نه از مکانی که در آن زندگی میکنیم، مشکل فقط و فقط بهانهتراشیهای ما و آوردن دلیلهای غیرمنطقی برای توجیه کردن انفعالِ خودمان بود. مشکل دقیقاً از جایی آغاز شد که شرایط پیرامون تغییر کرد و من به جای پویایی، به دنبال این بودم که اوضاع مرا هم با خمودگیِ خود همسو کند.
از وقتی که به ریشهی این ناامیدیها و گرههای ذهنی پی بردم، با قدرت شروع به ساختنِ آن دختر قوی و استواری کردم که همیشه میخواستم باشم. دختری که شبها با فکر کردن به رؤیاهایش به خواب میرود و روزها نیز به شوق همان رؤیاها چشم میگشاید. من پرصلابت از مرحلهی خودآگاهی گذشته و پا به میدان خودسازی گذاشتم. حالا تبدیل به دختری شدهام که افکارش قدرتمندانهتر و منسجمتر از افکار هزاران پسر است، دختری که میتواند در اوج طوفان، درست تصمیم بگیرد و راهش را ادامه دهد. هر لحظه که از زمان میگذرد، صدایِ باران برایم زیباتر و طربانگیزتر میشود. من دیگر دلتنگ و مغموم نیستم و به چالشهایی که سر راهم قرار گرفته بودند، با حسرت فکر نمیکنم. در عوض، من به نیمهی پر لیوان نگاه کرده و خودم را دختری قویتر و قدرتمندتر مییابم. من دختری هستم که از میان دود و خاکسترِ رؤیاها و آرزوهایم قد کشیدم، قامت راست کردم و با وقار به راهم ادامه دادم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه