سخنرانی عزیز رویش در جمع دانشآموزان معرفت
(اشاره: ویدیوی این سخنرانی خاطرهانگیز را دوستی عزیز در گروه «قله میدیا» نشر کرده و برایم فرستاده است. ویدیو مرا به یکی از روزهای سنگین، زخمی و در عین حال روشنِ زندگی آموزشیام برگرداند؛ روزی پس از امتحان چهارونیمماههی دانشآموزان دز سال ۲۰۱۸، در فضایی که هنوز داغ انفجار کورس موعود تازه بود و اندوه پرپرشدن جمعی از بهترین فرزندان این سرزمین بر دلهای ما سنگینی میکرد.
آن روز، سخنگفتن آسان نبود. هر واژه انگار باید از میان خاکستر، خون و بغض عبور میکرد. ما هنوز از شوک فاجعه بیرون نشده بودیم. هنوز نامها، چهرهها، کتابها، قلمها و چوکیهای خالی دانشآموزانی که دیگر در میان ما نبودند، در حافظهی جمعی ما زنده و دردناک نفس میکشیدند. اما در برابر چشمهای دانشآموزانی که با وجود آن همه وحشت، هنوز ایستاده بودند، هنوز میآموختند، هنوز امتحان میدادند و هنوز به آینده نگاه میکردند، نمیشد تنها از مرگ گفت. باید از زندگی نیز سخن میگفتم؛ از رویا، از امید، از تمدن، از نیرویی که میتواند انسان را از زیر آوار فاجعه بیرون بکشد و دوباره به حرکت وادارد.
در آن سخنرانی، از «رویای تمدن بامیانی» یاد کردم؛ رویایی که به توصیهی استادم، دیوید گرشان، آن را به دانشآموزانم اهدا کردم. میخواستم به آنان بگویم که ما، حتی در تاریکترین لحظههای تاریخ خود، حق داریم رویا داشته باشیم؛ نه رویایی کوچک و فردی، بلکه رویایی تمدنی؛ رویایی که ریشه در تاریخ، فرهنگ، خرد، مدارا و زیبایی سرزمین ما دارد و افق آن به جهان مدرن و آیندهی انسانی گره میخورد.
از دانشآموزانم خواستم با این رویا خود را تنها قربانی خشونت و تبعیض نبینند. خواستم خویشتن را در حلقهی رویاپردازان بزرگ جهان قرار دهند؛ در کنار کسانی که با آموزش، آگاهی، اخلاق، خلاقیت و اراده، تمدنهای نو را ساختهاند. خواستم باور کنند که آنان نیز میتوانند از دل رنج، معنا بیافرینند؛ از دل محرومیت، توانایی بسازند؛ و از دل فاجعه، افقی تازه برای زندگی، جامعه و انسانیت بگشایند.
این سخن را به زهرای نازنینم هدیه میکنم؛ به زهرا ارشدی، خواهر داوود. داوود همان جوان روشنچهره و رویاپردازی بود که در کورس موعود، در پیش چشم خواهرش و در میان دفتر و کتاب و قلم، تکهتکه شد. تصویر آن روزهای زهرا هیچگاهی از پیش چشمانم دور نمیشود؛ دختری که نه تنها برادرش را از دست داده بود، بلکه با فروپاشی یک جهان در درون خود روبهرو شده بود. او باید با جای خالی داوود در خانه، در صنف، در خاطره و در آینده کنار میآمد؛ جای خالیای که هیچ واژهای توان پرکردنش را نداشت.
فکر میکنم نطفهی اصلی این سخنان، نخستین بار در گفتوگوی من با زهرا خلق شد؛ در همان لحظههایی که میکوشیدم به او بگویم مرگ داوود نباید پایان رویا باشد. بعدها همین اندیشه را در حضور او و همصنفانش، در ادیتوریم فرانسیس دوسوزا، با صدای بلند بیان کردم. آنجا، «رویای تمدن بامیانی» دیگر فقط یک مفهوم نبود؛ به چهرهی زهرا پیوند خورده بود، به نام داوود، به کتابهای خونین موعود، به تپهی شهدای دانایی، و به نسلی که مرگ را از نزدیک دیده بود اما هنوز میخواست زندگی را ادامه دهد.
روایت زهرا، یکی از دردناکترین و در عین حال الهامبخشترین روایتهای این نسل است. او دانشآموز لیسهی معرفت بود و همراه برادرش داوود در مرکز آموزشی موعود آمادگی کانکور میخواند. پس از انفجار، داوود در میان زخمیها بود. پدر و مادرش وقتی به شفاخانه رسیدند، او را بهسختی شناختند؛ چهرهاش در خون و زخم پنهان شده بود. داکتران آرامآرام او را به حرف آوردند و وقتی از او پرسیدند نامش چیست، با سختی گفت: «داوود.» اندکی بعد، پای راستش قطع شد. پدر پیر و نازکدلش، همان پدری که همیشه به او میگفت شوخی نکند تا پایش نشکند، آن روز ناچار شد پای پسرش را جداگانه دفن کند. فردای آن روز، داوود در شفاخانه جان داد؛ و پدر این بار باید خود داوود را دفن میکرد.
داوود، در حقیقت، در چند جای این سرزمین دفن شد: پایش در کابل، تنش در بهسود، و قلم و کتاب خونینش در تپهی شهدای دانایی. این تصویر، فشردهی تاریخ یک نسل است؛ نسلی که برای رفتن به صنف و رسیدن به دانشگاه، باید از میان انفجار، سوگ و حذف عبور میکرد.
پس از کشتهشدن داوود، پدر و مادر زهرا یک سال تمام او را از رفتن به آموزشگاه و مکتب بازداشتند. هراسشان انسانی و قابل فهم بود. گفته بودند: ما داوود را چند جا دفن کردیم؛ نمیخواهیم تو را هم چند جا دفن کنیم. زهرا آن یک سال را در خانه گذراند؛ نه در آرامش، بلکه در جدال با خاطرهها، با جای خالی برادر، با پرسشهای بیپاسخ، و با آتشی که هر بار با یاد داوود تا مغز استخوانش میسوخت. سپس کرونا آمد و بار دیگر مکتبها بسته شد. برای زهرا، خانهنشینی تنها یک محدودیت آموزشی نبود؛ بازگشت به همان اتاقی بود که هر گوشهاش یاد داوود را زنده میکرد.
سرانجام، در یک روز ابری بهار، زهرا چمدانش را گرفت و تکوتنها از کابل بیرون شد؛ چمدانی که در آن، به روایت اطلاعات روز، فقط چند جلد «کلیدر» بود؛ بعدها همین چمدان با هفتصد دالر و هشت جلد «کلیدر» به نمادی از سفر دشوار او تبدیل شد. او از کابل رفت، چون کابل برایش دیگر تنها یک شهر نبود؛ گورستان تکهپارهی برادرش بود. رفت، چون میخواست نگذارد سرنوشت داوود، سرنوشت رویاهای او را نیز دفن کند.
راه زهرا آسان نبود. سفارت امریکا در کابل بهدلیل کرونا بسته بود. او به پاکستان رفت، دوبار رد شد، و بار سوم ویزای امریکا گرفت. هجدهساله بود که، همانگونه که تنها از کابل بیرون شده بود، تنها از پاکستان نیز سفر کرد. در مسیر دوحه، در دل آسمان، نگران پدر و مادری بود که دیگر نه داوود را در خانه داشتند و نه زهرا را. اما رفت؛ چون گاهی رفتن، تنها شکل ممکنِ وفادارماندن به زندگی است.
وقتی به ویرجینیا رسید، سه ماه تا شروع مکتب مانده بود. در همان سه ماه، برای مکتبهای مختلف درخواست داد و سرانجام درسهایش را آغاز کرد. اما زهرا تنها به مکتب قناعت نکرد. او به آسمان نگاه کرد؛ به پرواز. به قوای هوایی ویرجینیا علاقهمند شد و خواست خلبانی بیاموزد. برای دختری که با چمدانی کوچک، چند جلد کتاب و اندکی پول از کابل بیرون شده بود، خلبانشدن رویایی بسیار بزرگ و دشوار به نظر میرسید. اما زهرا از همان نسلی بود که در کورس موعود آموخته بود رویا، اگر با اراده همراه شود، راه خود را از میان ناممکنها پیدا میکند.
او در کنار مکتب، درس خلبانی خواند. حامیانی یافت که هزینهی پروازهایش را پرداختند. در حالی که هنوز دانشآموز مکتب بود، برای گرفتن لایسنس خلبانی آماده شد. همزمان از چندین دانشگاه در ویرجینیا بورسیه گرفت و در نهایت بورسیهی دانشگاه ویرجینیا را پذیرفت؛ بورسیهای که امکانات و هزینهی بزرگی را برای ادامهی آموزش او فراهم میکرد.
امروز که زهرا در آسمانهای امریکا خلبان هواپیما است، من حس میکنم پرواز او ادامهی همان «رویای تمدن بامیانی» است؛ رویایی که در کابل، در میان سوگ و خاکستر، از آن سخن گفتیم. او هر بار که در آسمان پرواز میکند، انگار کتاب خونین داوود را از زمین بلند میکند؛ انگار قلمی را که در موعود افتاده بود، در افق دیگری دوباره به حرکت درمیآورد؛ انگار به پدر و مادرش، به همصنفان داوود، به تپهی شهدای دانایی و به همهی دخترانی که امروز در افغانستان از آموزش محروماند، میگوید: رویا را نمیتوان کشت.
اگر زهرا در کابل میماند، امروز شاید مانند هزاران دختر دیگر از سوی طالبان خانهنشین و ممنوعالتحصیل میبود. اما او از قلمرو ممنوعیت بیرون رفت و راه خود را در آسمان پیدا کرد. در پرواز او، تنها سرنوشت یک دختر تغییر نکرده است؛ کرامت یک نسل دوباره قد کشیده است. زهرا با هر پرواز خود نشان میدهد که موعود، تنها محل شهادت داوود و یارانش نبود؛ موعود، نقطهی آغاز پروازهای تازه نیز بود.
این ویدیو برای من تنها یادآور یک سخنرانی نیست؛ یادآور زهرا است، یادآور داوود است، یادآور نسلی است که در میان دود و خون، دفتر و قلم را زمین نگذاشت. نسلی که پس از موعود، با قامت شکسته اما نگاه بیدار، دوباره به صنف برگشت و نشان داد که آموزش، در سرزمین ما، فقط راه رسیدن به شغل و نمره نیست؛ آموزش نوعی مقاومت است، نوعی ایستادن در برابر مرگ، و نوعی پیمان با زندگی.
رویای تمدن بامیانی، در نگاه زهرا، در نام داوود، و در پروازهای امروز او بر فراز آسمان امریکا، هنوز زنده است. این رویا از میان زخم برخاسته است؛ اما به سوی آسمان میرود. )
بسمالله الرحمن الرحیم
سلام دانشآموزان عزیز و همکاران گرامی!
ما و شما در طول سه هفتهی گذشته، شاهد حوادث بسیار دردناک و تراژیکی در کشور خود، بهخصوص در شهر کابل، بودیم. ما در این حوادث، جمعی از بهترین عزیزان خود را از دست دادیم؛ بهخصوص کسانی را که در کورس موعود از ما گرفته شدند: کوثر، ذکی، داوود، محمدعلی، مدینه، راحل، فرزانه، عطاالله و دیگران.
امروز ما و شما، به عنوان دانشآموزانی که در اینجا گرد آمدهایم، به پاس حرمت و به یاد این عزیزان خود، یک بار به پا میخیزیم و همه برای یک دقیقه سکوت میکنیم. [به پا خاستن حضار و سکوت]
تشکر از شما. بفرمایید، بنشینید.
امروز روز اعلان نتایج امتحانات چهارونیمماههی شماست. شما نتیجهی امتحان خود را میگیرید و این نتیجهی امتحان میتواند برای شما به عنوان یک نشانه باشد؛ نشانهای از یک آزمایش. شما به خود برمیگردید و با خود حساب میکنید که در طول چهارونیم ماه گذشته، راهی را که در پیش رو داشتید چگونه طی کردید و هدفی را که به عنوان مقصد در پیش رو داشتید، تا چه اندازه تحقق بخشیدید.
امروز من درس بسیار خوب و مفیدی با استادم، دیوید گرشان، داشتم. حدود دو ساعت دوام کرد؛ از ساعت ۴:۳۰ تا حدود ساعت۶:۳۰ بعد از ظهر. نیم ساعت بعدیاش بیشتر قصههایی بود که دیوید گرشان از زندگی خود داشت. من برای دیوید گرشان یادآوری کردم که امروز با دانشآموزانم، که امتحان چهارونیمماههیشان به پایان رسیده است، سخن میگویم. گفتم: فکر میکنی چه هدیهی سخنی داری که من با این دانشآموزان، در این لحظات دشوار و سخت زندگی ما در افغانستان، شریک بسازم؟
نکتههایی را که امروز در اینجا برای شما میگویم، غیر از آن چیزی است که شخصاً خودم تا دیروز به طور منظم آماده کرده بودم. قرار بود امروز اختصاصاً در مورد رویا برای شما سخن بگویم و رویای شما را، به عنوان دانشآموزانی که در سنین یازده و دوازده سالگی تا هفده و هجده سالگی قرار دارید، در آینده برایتان مشخص کنم که چیست.
سخنان امروز دیوید گرشان، این فرمت یا شکلی را که من برای سخنان خود داشتم، تا حدی تغییر داد؛ هرچند موضوع اصلی در درسهای امپاورمنت و در درسهایی که من با دیوید گرشان هم دارم، رویا و اثرات رویا در زندگی انسان است و اینکه انسان چگونه در قالب رویا میتواند دنیای بهتری برای خود داشته باشد.
به هر حال، رویا خواست است؛ اما هر خواستی رویا نیست. ما و شما میتوانیم خواستهایی داشته باشیم که غیرمعقول است، غیرقابل تحقق است، ولی خواست است. اما وقتی از رویا حرف میزنیم، یکی از مشخصههایش ـ برعلاوهی اینکه بسیار جذاب است، محدود به زمان و مکان خاص نیست و در یک مصداق خاص خلاصه نمیشود ـ این است که باید قابل تحقق و معقول باشد.
قابل تحقق باشد؛ یعنی ما بتوانیم با امکانات، فرصتها و زمینهای که خود ما داریم، آن را تحقق ببخشیم. معقول باشد؛ یعنی به این سوال که «چه به درد میخورد؟» پاسخ دهد. اگر کسی از ما پرسید: فرض کنیم این رویای تو تحقق پیدا کند و به این خواست برسی، چه میشود؟ ما برایش بگوییم که این اثر و این تغییر را ایجاد میکند.
ما و شما حالا، فعلاً، بیش از هر زمان دیگر، به رویا محتاجیم؛ به خاطر اینکه کشور ما در سیاهی دهشتناکی به سر میبرد و بدترین آسیبی را که به ما و شما زده، ضربهزدن به رویاهای ماست.
حالا امنیت ما، زندگی ما، برای هر فرد ما به یک مسألهی بسیار جدی و مهم تبدیل شده است. از خانهی خود حرکت میکنیم تا به مکتب برسیم و از مکتب دوباره به خانه برگردیم. از خانه میرویم به سر کار و از کار به خانه میآییم. به شفاخانه میرویم، به مارکیت میرویم، به مسجد میرویم تا عبادت کنیم، به دیدار دوستان خود میرویم؛ ولی احساس امنیت و آرامش نمیکنیم. به خاطر اینکه فکر میکنیم هر لحظه ممکن است حادثهای اتفاق بیفتد و همان حادثه، پایان بودن ما در این جهان باشد.
وقتی زندگیکردن یا نفسکشیدن برای ما به خواست جدی مبدل شود، به طور طبیعی رویاهای ما فرو میافتند. به خاطر همین فقدان رویاست که ما به انسانهای مبتذل، انسانهای کوچک، انسانهای پست، انسانهای خسیس و انسانهای دغل تبدیل میشویم.
حالا اگر شما در سراسر کشور تان میبینید که به جان انسان بیحرمتی میشود، به دلیل این است که انسانهایی بر سرنوشت ما تسلط پیدا کردهاند که رویاهای کوچک دارند. خواست اینها در مرتبهای است که از رنجدادن یک انسان دیگر خوشحال میشوند.
ما اگر در دولت خود افرادی را میبینیم که در بالاترین مراجع قدرت قرار دارند، ولی دزدی میکنند و رشوت میخورند، این فقدان رویا را نشان میدهد. اینها انسانهای کوچکی شدهاند. اینها به آینده نمیاندیشند؛ به ساختن نمیاندیشند؛ به هدیهکردن یک جهان بهتر نمیاندیشند. اینها به خواستهای بسیار کوچک و مبتذلی میاندیشند که به فرد خودشان، آن هم به غرایز فردیشان، مربوط میشود.
اگر میبینیم که در غزنی چهار روز تمام، یک شهر در میان آتش سوخت و صدها و هزاران انسان چهار روز تمام در چنگال مرگ دستوپنجه نرم میکردند، ولی در شهر و پایتخت ما، بزرگترین رهبران و مدعیان زمامداری ما حتا برای نیم ساعت با هم ننشستند تا جلسه بگیرند و فکر کنند که در آنجا چه میگذرد، معنایش این است که ما و شما در فقدان رویا به سر میبریم.
دنیای ما کوچک شده است و در دنیای کوچک، رویای ما نیز کوچک شده است؛ و وقتی رویای ما کوچک شد، از این حادثهها هیچگاهی نشانهای برای تکانهی خود نمیبینیم.
وقتی ما میبینیم حادثهای به سنگینی حادثهی کورس موعود اتفاق میافتد؛ حادثهای که در آن، حدود سهصد دانشآموز در سنین پانزده تا هفده سالگی، در یک لحظه جزغاله میشوند، بسمل میشوند، زخمی میشوند، به روی زمین میافتند و خانوادهها و عزیزانشان داغدار میشوند، ما و شما در شهر خود با بزرگترین سوال مواجه میشویم: «ما کی هستیم؟» «ما چه میکنیم؟» «ما برای خود، برای فرزندان خود و برای آیندهی خود چه میاندیشیم؟»
ولی در شهر تان میبینید که از بالا تا پایین، کوچکترین تکانهای پیش نمیآید. هیچکس احساس نمیکند که این یک سوال است؛ برای من، در مرجعیت رهبری سیاسی؛ برای من، در مرجعیت ادارهی حکومت؛ در مرجعیت ارگانهای امنیتی که حداقل کاری که میتوانم انجام دهم، این است که برای فرزندان خود، برای کودکان خود، امنیت فراهم کنم.
بنابراین، ما و شما حالا، فعلاً، با سوال کلانی مواجه هستیم. این سوال، سوال هستی ماست؛ سوال بودن ما و موجودیت ما در آینده است. نه تنها بودن ما، بلکه بودن معنادار ما.
شما دانشآموزان حالا، فعلاً، در سنین یازده و دوازده سالگی تا هفده و هجده سالگی قرار دارید. عمر طبیعی شما در این جهان، حداقل تا هفتاد سال دیگر دوام میکند. اگر شما حالا، در همین شبوروزها، یک دقیقهی این لحظات دشوار را قابل تحمل نمیدانید، با فقری که گرفتارش هستید، با ترسی که گرفتارش هستید، با تحقیری که گرفتارش هستید، زندگی را برای خود سخت میبینید. تصور کنید که این وضعیت را برای هفتاد سال دیگر چگونه میتوانید تحمل کنید.
اگر همین سوال برای ما و شما به یک سوال جدی تبدیل شود، بعد از آن به این نقطه میرسیم که بگوییم: پس ما چه کار کنیم؟
حرفی که برای شما باید گفته شود، این است: یک جمع زیادی از شما احتمالاً در امتحانی که داشتید، نتیجهی خوب نگرفتهاید. این نتیجه برای شما به عنوان یک سوال برای خودتان است. یعنی شما حالا، فعلاً، با مهمترین کاری که در زندگیتان دارید ـ که آموزش است، پرورش است و شکلبخشیدن به سرنوشت فردایتان است ـ وقتی با بیمبالاتی برخورد میکنید، وقتی امتحان میدهید و خود را آزمایش میکنید و دستتان خالی است، فردا در برابر دشوارترین آزمونهای دیگر در زندگیتان چه کار خواهید کرد؟
شما در برابر طالب و داعش، در برابر افراطیت، در برابر خشونت، در برابر این موجی از ناامیدی و یأسی که به طرفتان میآید و شما را شکار میکند، چه کار میکنید؟
آیا واقعاً مطمئن هستید که کسان دیگری آنجا هستند که بیایند کار شما را انجام دهند، مشکل شما را رفع کنند، یا مسوولیتهایی را که بر دوش شماست، آنها بردارند؟ اگر نه، پس چرا باید شما در سادهترین آزمونی که در پیشرویتان دارید، و برای شما جدیترین امر زندگیتان است، بیمبالات باشید؟
این دریغ به خاطر آن است که شما در جامعهی خود، در فضای کلیای که در جامعهی خود میبینید، با الگوهایی روبهرو نیستید که رویا را در ذهن شما پرورش دهد و امیدهای شما را قوی بسازد.
پدر و مادر تان، شما را در رویاهای کوچک محدود میکنند. سیاستمداران تان، رویاهای بزرگ را در ذهن تان میشکنانند و شما را به انسانهای مبتذل، دزد، خسیس و رشوتخور تبدیل میکنند. رئیسجمهور تان، وزرای تان و هر کس دیگری که در این شهر دارید، هر کدامشان به نوبهی خود در کشاندن شما به این موقعیت نقش دارند؛ اما بگذارید بگویم که شما کسانی نیستید که در برابر این وضعیت تسلیم شوید. شما کسانی نیستید که در برابر این وضعیت تمکین کنید و بگویید همین وضعیت سرنوشت محتوم ماست و ما از آن گریز نمیکنیم.
به خاطر اینکه شما دانشآموزید. به خاطر اینکه شما به آینده نگاه میکنید و در آیندهی خود یک سرنوشت متفاوتتر را میبینید.
ما و شما حالا، فعلاً، در جامعهی خود با پارادوکسی از دو چهره مواجه هستیم. از یک طرف، جامعهای هستیم که از لحاظ فرهنگ و مدنیت خود به حد امیدوارکنندهای رشد یافته است. ما در فرهنگ خود به مرتبهای از رشد رسیدهایم که حداقل فردیت خود را درک میکنیم، اسم خود را درک میکنیم، استقلال فردی خود را درک میکنیم، «من» خود را درک میکنیم، خواستهای فردی خود را درک میکنیم، انتخاب فردی خود را درک میکنیم. در برابر آدمها با سوال «چرا؟» برخورد میکنیم و هیچچیز را بر خود تحمیل نمیکنیم. یعنی از لحاظ فرهنگی رشد کردهایم.
فرهنگ، فردیت میسازد. فرهنگ برای ما و شما استقلال فردی میدهد. ما از لحاظ مدنی رشد کردهایم. ما در خط تمدن جهانی قرار گرفتهایم. با تمام ارزشهای بزرگ مدنی دمساز شدهایم و همسان حرکت میکنیم. آزادی انسان دیگر برای ما یک مسألهی جدی است. حقوق و حرمت انسان برای ما یک مسألهی جدی است. کرامت انسان مسألهی جدی است.
معنای این سخن این است که ما با دنیای جدید، در یک خط مدنی وصل شدهایم؛ اما از طرف دیگر، ما در درون این جامعه امنیت فردی نداریم. ما امنیت جمعی نداریم. ما و شما در روابط خود احساس خوشی و راحتی نمیکنیم. چرا؟
برای اینکه رویهی دیگری از زندگی ما، که سیاست ماست، مبتذل است؛ کوچک است. ما از لحاظ مدنیت و فرهنگ رشد کردهایم؛ مثل اینکه یک انسان در ورزش خود رشد میکند، مثل اینکه یک انسان در نقاشی رشد میکند، در موسیقی رشد میکند، در درسهای خود، در فزیک، در کیمیا، در بیولوژی رشد میکند؛ این آدم رشد کرده است.
ولی اگر بر سر همین آدم ـ مثلاً اگر یک دختر باشد ـ یک چادری بکشید، تمام ظرفیتش را خنثا میکنید. چرا؟ برای اینکه چادری وسیلهای است از دنیای قدیم. در دنیای قدیم میتوانست وسیلهای برای حفاظت و مصونیت باشد، ولی حالا، فعلاً، چادری شما را محدود میکند. شما با چادری نمیتوانید طبیب خوب باشید. شما با چادری نمیتوانید یک ورزشکار خوب باشید، یک فوتبالیست خوب باشید.
عین همین است در عرصهی سیاست، مدنیت و فرهنگ. شما از لحاظ فرهنگی ـ مدنی رشد کردهاید. انسانهای بسیار بزرگی شدهاید. در سراسر کشور تان، میلیونها انسان حالا، فعلاً، صاحب نگاه و ارزشهای مدنی شدهاند. با نگاه مدنی مجهز هستید؛ ولی از لحاظ سیاسی، یک بار میبینید که در چنگال آدمها، نرمها و الگوهایی گرفتار هستید که بسیار کهنه و قدیمی اند.
سیاست جدید شما با الگوهای کهنه رهبری و مدیریت میشود. قومیت در سیاست، یک الگوی بسیار کهنه است. استفاده از نفرت، افراطیت و خشونت به عنوان وسیله در سیاست، بسیار کهنه و قدیمی است. در گذشتهها مردم میتوانستند با این سیاست کاری کنند؛ اما امروز این سیاست جواب نمیدهد.
الگوهای رهبری کاریزماتیک، که یک فرد نفوذ داشته باشد و همهی حرف را بزند، بسیار کهنه شده است. دیگر در جهان شما به کار نمیآید.
احزابی که با دیدگاههای ایدئولوژیک و با نرمهای ایدئولوژیک سیاست میکنند، بسیار کهنه شدهاند. در زمان شما کار نمیآیند، ولی شما میبینید که تمام اینها حاکمان سیاست شما هستند. در نتیجهی همین است که جامعهی تان به بحران و بنبست رسیده است.
اگر خواسته باشید از این وضعیت بیرون شوید، یکی از رویاهای شما باید ایجاد جامعهای باشد که در آن، ظرفیت مدنی و فرهنگی تان با پوشهی مدنی و فرهنگی سیاسی، با پوشه یا آدرس سیاسیِ مدنی و فرهنگی، تمثیل شود.
این الگویی است که توسط تکتک شما انجام میشود. شما هستید که میتوانید در درون جامعهی تان رهبران بسیار خوبی برای فردا ایجاد کنید. شما هستید که میتوانید مدیران بسیار با مناعت و بزرگی ایجاد کنید. شما هستید که میتوانید خود و جامعهی تان را از شر آدمهایی که با حس مزدوری زندگی میکنند، سیاست میکنند و مدیریت میکنند، نجات دهید. شما میتوانید کارفرما شوید. شما میتوانید در زندگیتان تمام آن چیزهایی را که به عنوان فرصت و امکانات دارید، مثل نعمتهای خدا، هم خوب درک کنید، هم خوب مدیریت کنید و به خاطر خواستتان از آنها استفاده کنید. اینها همه به رویاهای شما ربط پیدا میکنند.
من امروز چند نکته را از سخنان دیوید گرشان، به عنوان هدیههایش برای شما، میگویم. دیوید گرشان یادآوری میکرد و میگفت: «برای دانشآموزان بگویید که رویاهای فردی تان را در قالب رویاهای جمعی تان محافظت کنید.»
رویای فردی شما این است که یک داکتر خوب شوید، انجنیر خوب شوید، مهندس خوب شوید؛ اما وقتی به روابط جمعی میآیید، باید رویاهای جمعی ایجاد کنید که در آن رویاهای جمعی، شما با هم وصل شوید.
میگفت: «هیچ رویایی برای انسان مدنی امروز، از ساختن تمدن رویایی بهتر و ارزشمندتر نیست.» برای دانشآموزانت بگو که شما با دنیای مدرن فقط در یک جا وصل میشوید: در رویاهای خود. انسان مدرن کسی است که میخواهد بر جهان مسلط باشد. وقتی دل اتم را میشکافد، وقتی ژنها را میشکافد، وقتی دست خود را به کرههای دیگر دراز میکند، معنایش این است که هیچ جایی را به عنوان عرصهی حاکمیت خود دچار محدودیت نمیبیند.
بنابراین، شما با جهان مدرن، با جهان متمدن، فقط در رویاهای خود میتوانید شریک شوید. دیوید گرشان از من پرسید که فکر میکنی چه چیزی میتواند برای این دانشآموزان نقطهای باشد که رویاهایشان را تقویت کند؟ گفتم: اینها در کشور خود، در گذشته، یک تمدن بزرگ داشتند. با آن تمدن انس دارند. با آن تمدن آشنایند: «تمدن بامیان».
بامیان یکی از تمدنهای دیرینه و پرافتخار این جامعه است. در این خطه، به هزاران سال، مردم با مدنیت وصل میشوند. اینجا مهد اویستا بوده، مهد زردشت بوده، مهد هزاران انسانی بوده که از گوشه و کنار جهان میآمدند، در مغارههای بودا عبادت میکردند. دربارهی شبهای بامیان میگویند که از مشعلهایی که راهبان بودایی روشن میکردند، به نظر میرسید که گویی ستارههای آسمان بر روی زمین نشسته بودند.
دیوید گرشان گفت: وقتی شما چنین تمدنی داشته باشید، میتوانید آن را به عنوان نقطهی رویای خود بگویید. بگویید ما به ساختن یک تمدن برمیگردیم.
دیوید گرشان گفت: این تمدن نقطهی وصل شما با جهان است؛ برای اینکه کسانی که تاریخ داشته باشند، کسانی که فرهنگ داشته باشند و کسانی که به یک مدنیت کهن وصل باشند، حالا، فعلاً، احساس مناعت میکنند، احساس بزرگی میکنند.
دیوید گرشان گفت که این یک مثال است. شما میتوانید دهها گونه از این مثالها برای خود داشته باشید؛ ولی مهم این است که صاحب رویایی باشید که یک انسان جاپانی را به جایی رسانده، یک کوریایی را به جایی رسانده، یک امریکایی و یک کانادایی را به جایی رسانده است، و شما هیچ تفاوتی با اینها ندارید.
اگر رویای تان کوچک شود؛ از انسان، در حد کشور تان فرود بیایید، از کشور تان، در حد جامعهی تان، در حد قوم تان، در حد خانوادهی تان فرود بیایید، و از خانوادهی تان در حد فرد تان که فقط غرایز بسیار سادهی طبیعی تان برای شما مسأله باشد، شما هیچ کاری کرده نمیتوانید.
گاندیِ اثرگذار، مارتین لوتر کینگِ اثرگذار و نلسون ماندلایِ اثرگذار، رویای جهانی داشتند. پیامبران تان که در تاریخ اثرات بسیار بزرگ گذاشتند، رویاهای جهانی داشتند. شما هیچ دانشمندی را پیدا نمیتوانید که در کار و تحقیق خود موفق بوده باشد، مگر اینکه صاحب رویای بلند بوده باشد.
در مورد ادیسن میگویند که وقتی کارخانهاش در آتش میسوخت، پسرش احساس میکرد که روز بدی برای پدرش است و باید برود او را اندکی دلآسایی دهد. ولی وقتی رفت، دید که پدرش بر یک کندهی درخت نشسته و شعلههای آتش را میبیند که از کارخانهاش سر میکشند. میگوید پسرش رفت تا او را تسلا دهد. ادیسن گفت: نه پسرم، ببین که این شعلههای بنفش چه زیبا میرقصند؛ من تا حالا شعلهای به این زیبایی ندیدهام.
میبینید، کسی که حتا کارخانهاش، محصول تمام تحقیق و کارش، در آتش میسوزد، ولی چنین رویایی دارد. شعلههای بنفش میبیند. میگوید این کارخانه را من ساختهام، باز میسازم؛ ولی زیبایی تجربهی این شعلههای بنفش را در هیچ جای دیگر پیدا نمیتوانم.
شما اگر چنین باشید، از سنگهایی که به طرف شما انداخته میشوند، خشتهایی میسازید که با آن بنایی را آباد بسازید. از دشنامهایی که مردم به شما میدهند و نفرتهایی که نسبت به شما نشان میدهند، شما قدرت بزرگ انسانیای را در خود پرورش میدهید که شما را شکیباتر، استوارتر و بردبارتر میسازد.
دانشآموزان عزیز، یادتان نرود: من سنم پنجاه سال است. ممکن است به عمر طبیعی خود، ده یا پانزده سال دیگر در میان شما باشم، ولی شما میمانید. به خاطر اینکه من شاهد روزهایی به مراتب سختتر از این بودم؛ در زمانی که در سنوسال شما قرار داشتم.
آن روزها همه گذشتند. امروز من در برابر شما قرار دارم. بیست سال پیش، بیستوپنج سال پیش، سی سال پیش، هیچکدام شما در این دنیا نبودید، ولی من بودم و همنسلان من سختترین و دشوارترین روزها را تجربه میکردند.
من در همین شهر روزهایی را شاهد بودم که در پنجاهوپنج روز تمام، یک دقیقه صدای گلوله از آن قطع نشده است؛ ولی آن زمان گذشت.
امروز من شما را در برابر خود دارم که هر کدام تان، به عنوان یک انسان، به عنوان حامل یک رویا، به عنوان نگاهی به یک آیندهی بزرگ، در برابرم قرار دارید. به همین خاطر است که میگویم: اگر من از آن روزهای دشوار و سخت توانسته باشم به شما برسم، شما از این روزهای دشوار و سخت، به طور طبیعی و بدون شک، به آینده میرسید.
فقط برایتان میگویم: رویاهای تان را فراموش نکنید. خود تان را کوچک نگیرید و به خدای تان، همان خدایی که به شما گفته است: «فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلَا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لَا يُوقِنُونَ»، هیچگاهی بیباور نشوید؛ به خاطری که این شمایید: «وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ». هیچگاهی دچار سستی، حزن و اندوه نشوید. شما بزرگید، اگر ایمان داشته باشید.
ایمان تان به خدا، ایمان تان به یک رویای بزرگ است. ایمان تان به فردای بزرگ است و شما، بدون شک، انسان بزرگ فردای تان هستید.
یاد شما، یاد رویاهای تان، و یاد تمام فرزانههای خوب ما که از دست ما رفتند، ولی رویاهایشان برای ما ماند، گرامی باد.
روزهای خوش، سال خوش و آیندهی خوش داشته باشید.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه