نامه‌ای برای برادر شجاعم

پس از سقوطِ رژیم در افغانستان، هیچ مردی حاضر نبود پشتِ ناموسش ایستاد شود. آن‌ها معتقد بودند دختران یا خواهرانی را که دارند، باید هرچه زودتر به شوهر دهند. آن‌ها نمی‌خواستند دختران‌شان ادامه‌ی تحصیل دهند یا به خارج از کشور مهاجرت کنند. می‌گفتند: «بهتر است دختران‌ خود را به شوهر دهیم تا نصفِ غم و استرس از روی دوش‌ ما کم شود.» گویا دختران در افغانستان برای خانواده‌های‌شان برده بودند. این‌ها روایت‌هایی است که دختران در افغانستان به خاطرِ وضعیتِ نامطلوب، قربانیِ این شرایطِ کثیف می‌شوند. گناهِ آن‌ها را دختر بودن می‌پندارند؛ اما نخیر، من می‌گویم آن‌ها از نورِ دانشِ یک دختر ترس و هراس دارند.

تنها مردی که پشتِ سرم مثلِ کوه، استوار ایستاد، برادرم بود. او در آن زمان هجده سال سن داشت. وقتی من از آینده‌ام ناامید می‌شدم، برادرم بود که مرا پناه می‌داد. درکش نسبت به پدرم بالاتر از هر نگاهی به نظر می‌رسید و بیشتر از پدرم درکم می‌کرد. او برایم تنها یک برادر نیست، بلکه رفیقی در شرایطِ سخت و پر از چالش بود. برادرم مرا تشویق می‌کرد و می‌گفت: «روزی برسد که با دستانم تو را آن‌قدر تشویق کنم که همه‌ی مردانی که دختران‌شان را از حقِ تحصیل‌شان محروم کردند، پشیمان شوند.» این حرف‌های برادرانه، به برخی از دوستانم نیز روحیه می‌بخشید.

پدرم به اندازه‌ی برادرم حمایتم نمی‌کرد. پدرم معتقد بود که من باید بروم فقط کار کنم و دیگر از او پول تقاضا نکنم. اولِ ماه که می‌شد، برای درخواستِ پولِ فیسِ کورس باید چندین بار حرف‌های کینه‌آمیز و مردسالارانه‌ی او را تحمل می‌کردم. پدرم می‌گفت: «درس خواندن، دختر را به جایی نمی‌رساند.» من اگر می‌گفتم: «من روزی وارد دانشگاه می‌شوم و برایت جبران خواهم کرد که چطور دختری قهرمان داری»، آن حرف‌های تند و آمیخته به ملامتِ پدرم درونم را نابود می‌کرد، اما خودم را قوی جلوه می‌دادم.

اما برادرم این‌طور نمی‌گوید؛ او می‌گوید: «تا آن وقتی که زنده‌ام، من تو را با دل و جان حمایت می‌کنم و تو اکنون باید تلاش کنی تا وارد دانشگاه شوی. هیچ‌وقت به دلیلِ نبودِ اقتصاد خودت را نباز؛ اقتصاد دلیلِ نرفتن به درس نمی‌شود، اگر انسان بخواهد موفق شود، خدا با اوست.»

خوشحال بودم از اینکه یک مردِ جوان پشتِ سرم ایستاده است، اما شرایطِ افغانستان برای تحصیلِ پسران نیز جای مناسبی نیست. با خودم قول داده‌ام وقتی من موفق شدم و از دانشگاه با بهترین نمره کامیاب گردیدم، زمینه‌ای فراهم کنم تا زحماتی را که برادرم برایم کشیده بود، جبران کنم. آرزوی برادرم را نمی‌دانم چیست؛ او نمی‌خواهد کسی از سختی‌های زندگی‌اش باخبر شود، اما می‌دانم دلتنگِ دانشگاه رفتن است. من قول می‌دهم برادرم را در همین حاکمیتِ طالبان هم که شده، به آرزوهای دلش برسانم، هرچند که شرایط دشوار باشد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000