دوباره وقتِ نمازِ عصر شده بود؛ اما آن روز دلم حال و هوای دیگری داشت. هوس کرده بودم نمازم را در مسجد بخوانم. از جایم برخاستم، وضو گرفتم و برای عبادت به نزدیکترین مسجدِ خانهی خود رفتم.
وقتی قدمهایم از دروازه به سوی حیاطِ مسجد برداشته شد، دلم آرام گرفت. احساسِ آرامش و امنیت سراسرِ وجودم را فرا گرفت و نسیمِ سردی که میوزید، گرمای سوزانِ تابستان را از خاطرم برد.
اول سورهای خواندم و سپس واردِ مسجد شدم. در گوشهای برای خودم جایی پیدا کردم. چادرنمازِ سفیدی را که مادرم برایم دوخته بود به سر انداختم، جانمازم را پهن کردم و چون در آن مسجد نمازِ جماعت برگزار نمیشد، به تنهایی شروع به نماز خواندن کردم.
در رکعتِ سومِ نمازم غرق بودم که ناگهان صدای گریه و همهمهای بلند شد. وقتی نمازم را تمام کردم، دیدم زنی خود را کنارِ علمِ مسجد انداخته و با تمامِ وجود اشک میریزد. به سویش رفتم. از شدتِ گریه به هقهق و سکسکه افتاده بود، گلویش خشک شده بود و خودش را در چادرنمازش پیچیده بود. در آن لحظه هیچکس جز من کنارش نبود.
سرش را روی دامنم گذاشتم. بوتلِ آبی را که داخلِ پلاستیکِ چادرنمازم بود بیرون آوردم و قطرهقطره آب در گلویش ریختم. کمکم نفسش آرامتر شد و سکسکههایش فروکش کرد. از جا برخاست و دوباره دست بر علم کشید. میخواست دوباره گریه کند که با نگرانی گفتم: «خاله جان آرام باشید. چه میشود دیگر گریه نکنید، وگرنه این بار از هوش میروید.»
اما حرفهایم هیچ اثری نداشت. دوباره از تهِ دل گریه کرد؛ آنقدر که انگار تمامِ دردهای دنیا در سینهاش جمع شده بود. در گوشهای نشستم و فقط به اشک ریختنش نگاه میکردم. بعد از دقایقی آرام گرفت و بیحرکت به نقطهای خیره ماند.
رفتم و دوباره کنارش نشستم. با صدای آرام پرسیدم: «خاله جان، چرا گریه میکنید؟»
در حالی که نگاهش هنوز به همان نقطه دوخته شده بود، آهی کشید و گفت: «از تمامِ داراییِ زندگیام فقط یک دختر و پسر برایم مانده است. شوهرم چند سال پیش در داخلِ ملیبسی که ماینگذاری شده بود، پیشِ شفاخانهی علی جناح شهید شد. حالا دخترم شانزدهساله است و پسرم دوازدهساله.
دخترم سرطان دارد و داکترها گفتهاند فقط یک سال فرصتِ زندگی دارد. پسرم هم معیوب است؛ پای راست و دستِ راستش فلج است.
دخترم شب و روز درس میخواند. هرچه میگویم: دخترم، کمی از زندگیات لذت ببر، قبول نمیکند. از بیماریاش هم خبر ندارد. هر وقت از او در موردِ تلاش و پشتکارهایش میپرسم، میگوید: مادر جان، تو و پدرم برای من زحمتهای زیادی کشیدهاید و من نمیتوانم اینها را فراموش کنم. من درس میخوانم حتی اگر در سختترین شرایط باشم و دستت را رها نمیکنم. او همیشه کتابهای دخترخالهاش را که یک سال از او بزرگتر است میگیرد و درس میخواند.
پسرم هم با همان وضعیتِ جسمی، چون مردِ دیگری در خانه نیست، در سرکهای دشتِ برچی دستمال میفروشد. وقتی این دو فرزندم را در چنین حالتی میبینم، هر لحظه آرزوی مرگ میکنم و احساس میکنم شرمندهیشان هستم.
دیگر راهی جز خداوند ندارم. هر روز اینجا میآیم، کنارِ علم میایستم و از تهِ دل برای شفای دختر و پسرم دعا میکنم؛ زیرا دیگر کاری از دستِ من ساخته نیست.»
با هر کلمهای که از زبانش بیرون میآمد، ترکهای قلبم عمیقتر میشد و اشکهایم بیاختیار فرو میریخت. آن زن را که حالا احساس میکردم سالهاست میشناسمش، در آغوش گرفتم. هر دو برای غربتش، برای دلِ تکهتکهاش و برای رنجی که سالها بر دوش کشیده بود بیصدا گریستیم.
آن روز فهمیدم گاهی بعضی آدمها فقط برای دعا کردن به مسجد نمیآیند، بلکه میآیند تا بارِ سنگینِ دردهایشان را برای لحظهای کنارِ خدا زمین بگذارند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه