سلام، من زهرا حیدری هستم؛ دختری ۱۴ ساله از کابلِ افغانستان.
زندگی من پیش از آنکه خودم را بشناسم شروع شده بود. وارد دنیایی شده بودم که هیچچیز از آن نمیدانستم. برای منِ کودک، دنیایم خانه، خانواده، لباسهای نو و بازی بود. در آن روزها فقط یک کودک بودم، کودکی که نمیتوانست اتفاقهای اطرافش را درست بفهمد؛ اما همان اتفاقها داشتند بخشی از زندگیاش میشدند.
آن روزها نمیدانستم غم چیست. روزها برایم با بازی میگذشت، با گودیبازی و بازیهای ساده دیگر که برای یک کودک تمام دنیا بود. منتظر عید یا سال نو میماندم تا با شوق کودکانه، لباس جدیدم را بپوشم و از دنیا لذت ببرم. آن وقت شاید تنها نگرانیام این بود که کی عید یا سال نو میرسد تا لباس جدیدم را بپوشم.
آن زمان نمیدانستم زندگی میتواند اینقدر سخت و بیرحم باشد و آدم در سن کم میتواند چیزهایی را ببیند که هنوز برای فهمیدنشان آماده نیست. گاهی آدم در کودکی اتفاقهایی را تجربه میکند که همان لحظه نمیتواند معنایشان را بفهمد، فقط میفهمد یک چیزی تغییر کرده، یک نفر نیست، یک جایی از خانه خالی شده و چیزی دیگر مثل قبل نیست.
من هم خیلی از اتفاقهای زندگیام را آن زمان نمیدانستم و فقط تغییر را حس میکردم؛ اما رها شدن همیشه به معنی رفتن یک نفر نیست، گاهی رها شدن یعنی کودکی که مجبور میشود بعضی چیزها را زودتر از سنش بفهمد. کمکم فهمیدم همه زخمها روی پوست دیده نمیشوند و بعضی زخمها در خاطره میمانند.
من همیشه در ظاهر میخندم و پرحرف هستم. شاید خیلیها وقتی مرا میبینند، فقط همان دختری را ببینند که زیاد میخندد، زیاد صحبت میکند و با دیگران شوخی دارد؛ اما آدم همیشه چیزی نیست که دیگران از بیرون میبینند. گاهی پشت یک لبخند، خاطرهای تلخ پنهان شده است. من هم چیزهایی را تجربه کردم که شاید نباید در آن سن تجربه میکردم، اما هر اتفاق چیزی به من یاد داد: بعضی اتفاقها صبر را، بعضی سکوت را و بعضی اتفاقها کمک کردند تا خودم را بهتر بشناسم.
وقتی شیرخوار بودم، پدرم، مادرم و مادرخواندهام را از خانه بیرون کرده بود. آن زمان خواهر بزرگم از من مراقبت میکرد. خواهرم خودش تقریباً ۱۴ ساله بود؛ سنی که شاید خودش هم به مراقبت نیاز داشت، اما برای من تبدیل به کسی شده بود که حضورش شبیه حضور یک مادر بود. او مرا بزرگ کرد و من تا هفتسالگی او را «مادر» صدا میکردم. از پیاله او چای میخوردم و کنار او میخوابیدم. آن زمان نمیدانستم چرا باید یک کودک از کودک دیگری مراقبت کند، فقط میدانستم او کنار من است و همین برایم کافی بود.
وقتی هفتساله شدم، حضور مادرم را کمکم حس میکردم. صنف دوم مکتب بودم و سال تعلیمی تازه شروع شده بود. علاقه زیادی به مکتب داشتم. مکتبم صبح زود بود و من همیشه یک ساعت قبل بیدار میشدم تا خودم را مرتب کنم و با شوق به طرف مکتب بروم. پدرم هر صبح قبل از رفتن به من پول میداد و همیشه تذکر میداد که پفک نخرم و پولم را جمع کنم؛ اما آن صبح، برخلاف همیشه، بدون هیچ تذکری به من پول داد. کمی تعجب کردم، ولی آنقدر کودک بودم که به این تغییر کوچک بیش از چند لحظه فکر نکردم. بکس مکتبم را برداشتم و با همان شوق کودکانه به طرف مکتب رفتم؛ بیخبر از اینکه آن روز قرار است چیزی در زندگیام تغییر کند.
آن روز هم مثل همیشه درس خواندیم و با همصنفیهایم شوخی کردیم و به خانه برگشتم؛ اما همین که داخل حولی شدم، چیزی را حس کردم که هنوز هم به راحتی نمیتوانم توصیفش کنم. سکوت عجیبی در حولی پیچیده بود؛ سکوتی که حتی برای منِ کودک هم قابل فهم بود. حس میکردم چیزی را گم کردهام یا چیزی سر جایش نیست.
داخل خانه شدم و از خواهرم که چند سال از من بزرگتر بود پرسیدم: «مادر کجاست؟» گفت: «پدر از خانه کشیده.»
من کوچک بودم و معنی خیلی چیزها را نمیفهمیدم. فقط میدانستم مادرم دیگر آنجا نیست. با خواهرم تصمیم گرفتیم دنبال مادرمان برویم؛ اما هیچکدام راه را درست نمیشناختیم. با این حال برایمان مهم نبود، فقط میخواستیم مادر ما را پیدا کنیم و کنارش باشیم. تا سرِ سرک رفتیم و دوباره برگشتیم. حتی داخل بکسمان یک تکه نان و یک بوتل آب گذاشته بودیم؛ انگار قرار بود به یک سفر طولانی برویم.
حالا که به آن خاطره فکر میکنم، گاهی لبخند میزنم و با خودم میگویم: چقدر کودک بودم! آن روزها نمیدانستم پیدا کردن یک آدم همیشه به همین سادگی نیست. نمیدانستم بعضی آدمها را نمیشود فقط با راه رفتن و صدا زدن پیدا کرد. نمیدانستم بعضی رفتنها خانه را از چیزی بیشتر از یک نفر خالی میکنند. من فقط یک چیز را میدانستم: دلم مادرم را میخواست.
بعد از مدتی، خواهر بزرگم از پدرم اجازه گرفت و مرا برای دیدن مادرم برد. آنقدر خوشحال بودم که انگار دوباره چیزی را که گم کرده بودم، پیدا کردهام. آن شب کنار مادرم ماندم. برای من همان چند ساعت بودن در کنارش حس عجیبی داشت. اما خواهرم دوباره به خانه برگشت و قبل از رفتنش گفت فردا دنبالم میآید. من هم مثل کودکی که هنوز به قولهای فردا باور دارد، منتظر ماندم.
اما فردا، قبل از اینکه خواهرم بیاید، اتفاقی افتاد که هنوز تصویرش در گوشهای از ذهنم مانده است. مادربزرگم با مادرم دعوا کرد و خالهام هم درگیر شد. در میان آن جنجالها، ضربهای به سر مادرم خورد و خون جاری شد. من ترسیده بودم و جایی قایم شده بودم. کوچک بودم و نمیدانستم چه باید بکنم، فقط میدانستم میترسم و دلم میخواهد همهچیز تمام شود.
چند ساعت بعد وقتی خواهرم بالاخره آمد و او را دیدم، حس کردم انگار بالاخره کسی آمده که میتوانم همهچیز را برایش تعریف کنم. همین که از کنار مادرم بیرون آمدیم، شروع کردم به تعریف کردن هر آنچه دیده بودم؛ اما خواهرم گفت: «نباید پیش کس دیگری این حرفها را بگویی، وگرنه دیگر نمیگذارند مادرت را ببینی.»
شاید همان روز، یکی از اولین دیوارهای سکوت درون من ساخته شد. از آن روز به بعد یاد گرفتم بعضی حرفها را در دلم نگه دارم. اول فقط بعضی حرفها بودند؛ چیزهایی که نمیگفتم و از کنارشان میگذشتم. اما کمکم فقط حرفها نبودند که پنهان میکردم، احساساتم را هم پنهان کردم. اگر ناراحت بودم، سکوت میکردم. اگر میترسیدم، چیزی نمیگفتم. اگر دلم کسی را میخواست، وانمود میکردم که مهم نیست. کمکم همان دختر پرحرف و شاد، بدون اینکه خودش بفهمد، تغییر کرد.
آن روز به خانه برگشتم و دیدم مادرخواندهام دوباره آمده است. هنوز کودک بودم و شاید ذهنم دنبال سادهترین توضیح ممکن میگشت. با خودم فکر کردم شاید اگر سکوت کنم، اگر چیزی نگویم و آرام باشم، مادرم هم برمیگردد. آن زمان نمیدانستم که سکوت همیشه چیزی را برنمیگرداند؛ فقط میدانستم که باید ساکت باشم. سالها بعد فهمیدم بعضی سکوتها آدم را نجات نمیدهند، فقط درد را جایی عمیقتر پنهان میکنند.
اما آن دختر کوچک هنوز درون من هست؛ همان دختری که با یک تکه نان و یک بوتل آب برای پیدا کردن مادرش راه افتاده بود. دختری که هنوز فکر میکرد اگر کمی بیشتر بگردد و کمی بیشتر صبر کند، شاید همهچیز دوباره مثل قبل شود. او نمیدانست زندگی همیشه به سادگیِ دنیای یک کودک نیست. او فقط مادرش را میخواست.
بعد از مدتی مادرم برگشت، در حالی که من کمکم به نبودش عادت کرده بودم. حدود دو سال بعد، تقریباً صنف چهارم مکتب بودم که طالبان آمدند و اوضاع هر روز بیشتر تغییر میکرد. من هنوز کودک بودم و نمیتوانستم همه اتفاقهای سیاسی و اجتماعی را بفهمم، اما حس عجیبی در وجودم بود؛ انگار چیزی در زندگیام تغییر کرده بود. وقتی میدیدم خواهرانم نمیتوانند به مکتب بروند و فکر میکردم من هم چند سال بعد شاید نتوانم درس بخوانم، حس ترس و نگرانی مرا میگرفت.
مکتب برای من فقط یک ساختمان نبود؛ مکتب جایی بود که در آن آیندهام را تصور میکردم، جایی که درس میخواندم. برای همین، وقتی دیدم زندگی دخترها میتواند با تصمیمهایی که خودشان نگرفتهاند محدود شود، در ذهنم سؤالهای زیادی شکل گرفت: چرا دخترها نباید خودشان تصمیم بگیرند؟ چرا باید برای خندیدن، نشستن، رفتن، درس خواندن و حتی آرزو کردن، همیشه نگاه دیگران را در نظر بگیرند؟
گاهی با خودم فکر میکردم اگر پسر بودم شاید خیلی از این محدودیتها را نداشتم. دلم میخواست آزادانه بایسکلسواری کنم. دلم میخواست هر طور دوست دارم بخندم و بنشینم. دلم میخواست پدرم مرا در آغوش بگیرد و بگوید: «نگران نباش دخترم، من کنارتم.» ولی ممکن نبود، چون من دیگر بزرگ شده بودم. دلم میخواست برای چیزهایی که دوست دارم، خودم تصمیم بگیرم؛ اما بعد کمکم فهمیدم مسئله این نیست که من باید کس دیگری باشم. مساله این است که من باید خودم را پیدا کنم. من دخترم و نمیخواهم دختر بودن به معنی از دست دادن حق انتخاب و رویاهایم باشد.
در ذهنم همیشه رنگینکمانی بود که برایم معنی خاصی داشت. رنگینکمان برای من فقط چند رنگ در آسمان نبود، شبیه آرزویی بود که از دل محدودیتها بیرون آمده باشد. انگار میگفت حتی اگر زندگی همیشه یکرنگ نباشد، میشود از میان همه سختیها باز هم رنگی برای آینده پیدا کرد.
اتفاقهای دیگری هم افتاد. یکی از آنها مربوط به خواهرم بود. زمانی که او را به کسی دادند که درست نمیشناختش. بعدها معلوم شد نامزدش آن آدمی نیست که تصور میکردند و خواهرم با مشکلات و جنجالهای زیادی توانست از آن رابطه خلاص شود؛ ولی بعد از این اتفاق، پدرم حتی سلام خواهرم را علیک نمیکرد و این برای من دردناک بود. میدانستم چرا با خواهرم حرف نمیزند؛ چون خواهرم نامزدیاش را به هم زده بود و انگار آبرویش رفته بود.
در میان تمام اتفاقهایی که در خانهی ما افتاده بود، یکی از سختترین روزها زمانی بود که خبر رسید برادرم در ایران تصادف کرده است. بعد از تداوی در ایران، او بازگشت؛ اما کاملاً یک آدم دیگر شده بود: یک آدم پرخاشگر و بیرحم. گاهی رفتارهای او آنقدر خشن میشد که همه ما میترسیدیم. یکبار آنقدر عصبانی شد که وسایل خانه را شکست و حیاط پر از شیشه شد. بار دیگر ترسناکتر از همیشه رفتار کرد و خواهرم و برادرم را تهدید نمود، حتی یکبار قصد داشت خواهرم را به سمت چاه ببرد و با چاقو به برادرم آسیب برساند.
ترسناکترین قسمت برای من و خواهرم این بود که احساس میکردیم خودمان هم امنیت نداریم. او رفتارهایی داشت که باعث میشد از نزدیک شدن به او بترسیم و نگران باشیم که مبادا به ما آسیب بزند. شبها دیگر برای ما فقط زمان خواب نبود. من و خواهرم بیدار مینشستیم و خواب به چشمهای ما نمیآمد. هر بار که صدایی از بیرون اتاق میشنیدیم، قلب ما تند میزد و با نگرانی به هم نگاه میکردیم. گاهی ساعتها کنار هم مینشستیم، فقط برای اینکه مطمئن شویم اتفاقی برایمان نمیافتد؛ دو کودک که باید شبها به جای خوابیدن و فکر کردن به درس و بازی، مراقب خودشان میبودند.
گاهی دیگران برایت تصمیم میگیرند و گاهی اتفاقها قبل از آنکه آماده باشی، سراغت میآیند. یک روز به خودت میآیی و میبینی دیگر همان آدم چند سال قبل نیستی. چیزهایی را میفهمی که قبلاً معنایشان را نمیدانستی و چیزهایی که قبلاً برایت مهم بودند، دیگر همان معنا را ندارند. بزرگ شدن همیشه با قد کشیدن نیست، گاهی آدم از درون بزرگ میشود، وقتی چیزهایی را میبیند که انتظارشان را نداشته و وقتی میفهمد نمیتواند همه چیز را تغییر دهد؛ اما میتواند خودش را برای آینده آماده کند.
از یک جایی به بعد، من شروع کردم به فکر کردن درباره خودم: چه چیزی را دوست دارم؟ برای آیندهام چه میخواهم؟
برای اولین بار سعی کردم جواب این سؤالها را نه از زبان دیگران، بلکه از خودم پیدا کنم. فهمیدم لازم نیست همان آدمی باشم که اجتماع انتظار دارد. لازم نیست همیشه ساکت باشم. لازم نیست همیشه برای خواستههایم دلیل بیاورم.
من فقط آن کودک کوچکی نیستم که یک روز با یک تکه نان خشک و یک بوتل آب به دنبال مادرش راه افتاده بود، یا دختری که فکر میکرد سکوت همه چیز را حل میکند. من دختری هستم که هنوز رویا دارد، هنوز سؤال دارد، هنوز میخواهد چیزهای زیادی یاد بگیرد، دنیا را ببیند و خودش انتخاب کند چه کسی باشد. شاید هنوز جواب همه سؤالهایم را نداشته باشم، شاید هنوز گاهی اشتباه کنم، اما من خودِ واقعیام هستم.
حالا میفهمم داستان من فقط درباره اتفاقهایی نیست که برایم افتادهاند، داستان من درباره کسی هم هست که با وجود تمام اتفاقها، هنوز میخواهد رویاهایش را زندگی کند. رویاهای من شاید امروز فقط چند فکر و آرزو باشند؛ اما هر آیندهای یک روز فقط یک آرزو بوده است.
نمیدانم چند سال بعد کجا خواهم بود، نمیدانم چه چیزهایی در انتظارم است و نمیدانم چند بار دیگر تغییر خواهم کرد؛ اما میخواهم خودم مسیرم را بسازم. میخواهم اگر روزی به گذشته نگاه کردم، فقط سختیها را نبینم؛ دختری را هم ببینم که با وجود تمام آنها ادامه داد.
حالا که به گذشته نگاه میکنم، میبینم من حاصل خندهها، سکوتها، ترسها، امیدها، اشتباهها، شکستها، تصمیمها و تمام لحظههایی هستم که مرا آرامآرام به آدمی که امروز هستم تبدیل کردند. شاید بعضی اتفاقها مرا زودتر از سنم بزرگ کردند؛ اما هنوز درون من دختری هست که میخواهد بخندد، یاد بگیرد و رویا داشته باشد، دختری که میخواهد یک روز به خودش ثابت کند تمام اتفاقهایی که پشت سر گذاشته، آخر داستانش نبودهاند.
و شاید زیباترین قسمت داستان من همین باشد: اینکه هنوز تمام نشدهام و هنوز در حال ساخته شدنم.
شاید امروز فقط یک دختر ۱۴ ساله باشم که چندین خاطره در ذهنش دارد و چندین آرزو در دلش؛ اما باور دارم هر آیندهای یک روز از همینجا شروع میشود: از یک فکر کوچک، از یک آرزو، از یک تصمیم.
من گذشتهام را با خودم حمل میکنم؛ اما نمیخواهم در آن زندگی کنم. این پایان داستان زهرا نیست. شاید تازه شروع داستانش باشد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه