میدانی، تمام چیزها در آن زمان برایش عادی بود. فقط میخواست دلیلی برای خوشحال کردن خود و لبخند زدن پیدا کند. نامش نیکبخت بود و فرزند چهارم خانواده. خانهیشان کوچک بود؛ اما صمیمیت و رفتار گرمی در آن جریان داشت که از هیچ چیز احساس کمبودی نمیکرد. همیشه با خانواده سر دسترخوان کوچکی که داشتند دور هم مینشستند و غذا میخوردند. شاید این خانوادهی کوچک برای کسی ارزشی نداشت؛ اما برای نیکبخت داشتن یک خانوادهی سالم بسیار مهم و باارزش بود.
تا اینکه یک روز پدر و مادرش تصمیم گرفتند او را شامل مکتب کنند و در یکی از مکتبهای دولتیِ نزدیک خانهیشان نامنویسیاش کردند. هر روز مادرش یونیفرم مکتب را به تنش میکرد، موهایش را میبافت و او با شوقی فراوان به طرف مکتب روانه میشد. از آنجا که نیکبخت تنها دختر خانواده بود، خیلی ناز داشت و خانوادهاش او را بسیار دوست میداشتند.
سنش کمکم بالا رفت و باید برخی مسئولیتهای زندگیاش را میپذیرفت. صنف درسیاش نیز بالا رفته بود. هوش بالایی برای یادگیری درسها داشت و با یک بار توضیحِ استاد، درس را بهخوبی درک میکرد و همیشه اولنمرهی صنف بود. تشویقهای استادان و خانوادهاش انگیزهی بیشتری برای درس خواندن و زندگی کردن به او میداد. همیشه فکر میکرد مثل نامش در زندگی خوشبخت است و با خود میگفت: «اشکالی ندارد که خداوند به ما پول و دارایی زیادی نداده است، در عوض خانوادهای سالم و مهربان به من داده که همه مشکلات یکدیگر را درک میکنند و پشتیبان هم هستند.»
چند سالی را به همین خوبی زندگی کردند. وقتی زمستان به پایان رسید و قرار شد دوباره درِ مکاتب باز شود، او صنف هفتم خود را به پایان رسانده بود و قرار بود وارد صنف هشتم شود. مثل هر سال، مادرش یونیفرم اتوکشیدهاش را به تنش کرد، موهایش را به دو طرف بافت و دور گردنش آویزان نمود، جورابهای سفیدش را کشید و بوتهای سیاه رنگی را که پدرش تازه برایش خریده بود به پا کرد. برای رفتن کاملاً آماده شده بود و احساس بسیار خوبی داشت؛ اینکه دوباره دوستانش را از نزدیک ملاقات میکند، قدم جدیدی برمیدارد و صفحهٔ جدیدی از زندگیاش را آغاز میکند.
مادرش همراهش روانه شد تا دختر نازش را بدرقه کند و کیفش را گرفت. ناگهان درِ حویلی کوبیده شد. نیکبخت با تمام ذوق دوید و در را باز کرد. پدرش پشت در بود. با خوشحالی به پدرش سلام داد. پدر با مهربانی جواب سلامش را داد. نیکبخت گفت: «پدر! چطور شدم؟ خوشگل شدم یا نه؟» پدرش با چشمانی پر از ناامیدی جواب داد: «نیکبختِ من همیشه خوشگل و بااستعداد است و همه باید قدرش را بدانند.» نیکبخت گفت: «میدانی پدر؟ امروز روز اول مکتبم است و وارد صنف هشتم میشوم. برایم آرزوی موفقیت کن تا این صنف را هم مثل صنفهای دیگر به اتمام برسانم. راستی پدر! چطور امروز زود از سر کار برگشتی؟ مگه چه شده؟ نکند هوس کردی مرا به مکتب برسانی؟ خیر است پدر جان، وقتی درسهایم را تمام کردم و یک داکتر موفق شدم، دیگر هیچوقت نمیگذارم کار کنی. شما بنشینید، من کار میکنم؛ نگران نباشید پدر جان! حالا من و مادر باید برویم که ناوقت میشود.»
پدرش با چهرهای بسیار افسرده جواب داد: «نه دخترم، دیگر لازم نیست به مکتب بروی.» نیکبخت پرسید: «چرا پدر جان؟ چرا اینطور گپ میزنی؟ مگر چه شده؟» پدرش که دلش برای دخترش میسوخت گفت: «مدیر مکتب با نمایندهی قریه تماس گرفته که دیگر اجازه ندارند به دختران بالاتر از صنف ششم درس بدهند. این امر از طرف طالبان است. طالبان افغانستان را تحت سلطهی خود گرفتهاند و این دستور هم از طرف آنهاست. ما دیگر چارهای نداریم و باید صبر داشته باشیم.»
دختر نازش انگار در جایش خشک زده بود؛ کیفش از دستش افتاد. مادرش زود او را در آغوش گرفت و نوازش داد: «دخترم! شاید تقدیر باشد. تو تنها نیستی، تمام دختران افغانستان مثل تو از تحصیل بازماندهاند. شما باید دست به دست هم داده و قوی باشید.»
نیکبخت گفت: «مادر! من فکر میکردم مثل نامم همیشه خوشبخت هستم. من هیچوقت به این صحنهها فکر نکرده بودم. مگر جرم ما چیست؟ یعنی دختر بودن جرم است؟ چرا پسرها این روزها را نمیبینند؟ مگر تمام انسانها حق و حقوق یکسان ندارند؟ چرا درس خواندن برای ما یکسان نیست؟»
مادر گفت: «دخترم، صبر داشته باش. این وضعیت باقی نخواهد ماند. در میان هر تاریکی یک نور وجود دارد و در میان درهای ناامیدی، یک درِ امید باز است.» نیکبخت گفت: «مادر! رؤیاهایم چه میشود؟ من میخواهم به هدفهایی که برای خودم تعیین کردهام برسم، حالا آنها چه میشوند؟»
مادر فقط میخواست قوی باشد و دخترش را آرام کند: «شما باید همیشه دنبال اهدافتان باشید و هیچوقت از مسیر خود دست برندارید. فقط امید را در قلب خود زنده نگه دارید. یک در حتماً در میان اینهمه ناامیدی باز میشود و همه دوباره به درسهایتان ادامه خواهید داد. دست به دست هم بدهید تا این شرایط سخت را کنار بگذارید. یک در دوباره باز خواهد شد، فقط صبر داشته باشید.»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه