«قبل از دختر بودن» جملهای عجیب است. شاید در نگاه اول یک عبارت ساده به نظر برسد؛ اما اگر به آن دقت کنیم، متوجه میشویم که به اندازهی یک جهان معنا و سخن پشت آن نهفته است. دختران قبل از اینکه دختر باشند، انسان هستند؛ آنها حق زندگی، انتخاب، تحصیل، آزادی و کار دارند، درست شبیه به هر انسان دیگری. اما در افغانستان گویا یک دختر، تنها یک مجرم است، نه یک انسان! انسانها حق آزادی، انتخاب، کار و تحصیل دارند و دختران نه.
روزی که این عبارت را شنیدم، مرا ساعتها به فکر فرو برد و ذهنم را مشغول ساخت. پس از ساعتها فکر کردن با خودم گفتم: «خب، چقدر ساده! یک دختر قبل از دختر بودنش، یک انسان است. پس حق و حقوقش چه؟ آیا برابر است؟ آیا انسان شمرده میشود؟»
نه! اینجا هیچ حق و حقوقی یکسان نیست؛ حتی دختران نحس خوانده میشوند. بگذارید با یک مثال همه چیز را روشن کنم: مثلاً هنگامی که مردان قرار است برای کار، درس، دانشگاه یا مهاجرت به جایی بروند، زنان نباید بر سر راه آنان قرار بگیرند؛ مبادا نحسیِ وجودشان راه را برای آنان مشکل سازد یا بلایی بر آنان نازل کند!
من یک دخترم، یک مادر، یک همسر. مردان از وجود من و زنانی چون من زاده میشوند، اما ما نحسیم! شاید به راستی نحسیم، چون مردانی را به دنیا آوردهایم که دشمن ما شدهاند. مردان، ما را همینقدر خوار و بیچاره میدانند یا به ما برچسب «ناقصالعقل» بودن میزنند. گاهی با خودم میگویم مگر کسی که دارای عقل کامل است، انسانهای بیغیرت و بیریشه میزاید؟! پس بله، ما زنان ناقصالعقلیم؛ برای آفریدن مردانی که تبر به ریشهی ما و خودشان میزنند، برای نگهداشتنشان گاه در بطن و گاه در زندگی، برای رعایت حق و حقوقشان و احترام گذاشتن به آنان و برای گرفتن تبر از دستشان و زدنش به ریشهی خود ما، آن هم به نام احترام!
من از واژههایی چون «به نامِ» یا «برایِ» سخت متنفرم. این واژهها برای یک زن یعنی: «برخیز و خودت را از بین ببر!» یا «طنابی بر گلو بینداز و خودت را خفه کن؛ آنقدر که بمیری!» مثلاً: برای آبروی پدرت تحمل کن. برای خوشیِ فرزندت نادیده بگیر. برای لقمهای نان هرچه گفت به جان بخر. برای سرپناهی که پناهش فقط خشت و دیوار است هرچه شنیدی ناشنیده بگیر. برای درمانی که فقط درد است و سکوت، هرچه دیدی نادیده بگیر… من از این «برای»ها سخت متنفرم. این واژه، درست شبیه به نگاه مردان به وجود ما که آن را نحس میدانند، برای منِ زن به مراتب ریشهکنکنندهتر و تلختر است.
ما با قلبی شکسته، دستانی سرد، ذهنی ناآرام، چشمانی منتظر و گوشهایی که در حسرت شنیدن حرفی از جنس عشق و احترام است، زندگی میکنیم. زنی که از درد به عشق پناه برده، اما آن عشق چیزی جز دردِ بیشتر برایش به ارمغان نیاورده است. زن در افغانستان همیشه در حسرت عشق و محبت واقعی – چه از جانب فرزند و همسر، و چه از جانب پدر و مادر- زنده است و روزگار میگذراند.
ارزش ما در اینجا شبیه به یک شیشهی سرد و شفاف است؛ شیشهای که هر بار میشکند و صاحبش فقط خردهشیشههایش را کنار هم قرار میدهد، به امید آفتابی که بتابد تا شاید سردیِ وجودش از بین برود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه