وقتی مهاجر باشی، میفهمی کسی که در هر کجای دنیا مهاجر و دور از وطن است چه حسی دارد.
شاید بعضیها از خانه، خانواده و هموطنان خود دور باشند. آیا شما که در داخل کشور پیش خانوادهی خود نشستهاید، احساس آنها را درک میکنید؟ شاید کمی بتوانید خود را به جای آنها بگذارید، اما احساس واقعی آنها را نمیتوانید درک کنید. با این حال، هر فرد افغان در هر کجای این دنیا که باشد، امیدوار است روزی وطنش را آباد و آزاد ببیند و بتواند با خیال راحت به کشورش، پیش خانواده و هموطنانش بازگردد.
من زمانی که ۷ ساله بودم، همراه خانوادهام به کشور همسایه، ایران، مهاجرت کردیم. حالا هشت سال از آن زمان میگذرد. من هم مانند هر فرد دیگری دلتنگ وطن و هموطنانم بودم. دوست داشتم و امیدوار بودم روزی بشود که به کشور خود برگردم، در آنجا بزرگ شوم و امیدها و آرزوهایم در کشور خودم به حقیقت بپیوندند. امیدوارم روزی کشورم آباد و آزاد از هرگونه ظلم، ستم و دشمنی باشد.
بالاخره بعد از گذشت ۸ سال، به کشور خود بازگشتیم. در اوایل آمدن ما، پدرم با درس خواندن من به شدت مخالفت میکرد، اما من امید خود را از دست نداده بودم و به دنبال جایی میگشتم تا بتوانم در آنجا درس بخوانم. در خانهی ما همیشه رفت و آمدِ مهمان زیاد بود و من از هر کسی که میآمد میپرسیدم آیا جایی را نمیشناسد که به دختران بالاتر از صنف هفت هم درس بدهد؟
روزی پسرخالهام به خانهی ما آمد و من از او هم همان سؤال را پرسیدم. او در پاسخ گفت: «بله، میشناسم» و آدرس آنجا را به من داد. اما من تازه به افغانستان آمده بودم و هیچجا را بلد نبودم؛ به همین دلیل نتوانستم آن آدرس را پیدا کنم.
من همواره نام مکتبی را که به من گفته بود در یاد داشتم و هیچگاه فراموش نکردم، تا اینکه روزی دختر دختر کاکایم به خانهی ما آمد. من از او پرسیدم که آیا چنین مکتبی را میشناسد یا خیر؟ او گفت: «من خودم هم در آنجا درس میخوانم! فردا صبح ساعت ۶ بیا به بازار تا تو را به آنجا ببرم.» خیلی خوشحال شده بودم و حس رضایتِ عمیقی به من دست داده بود؛ تا فردای آن روز از شدّت هیجان به سختی توانستم بخوابم.
فردای آن روز با مخالفتهای شدید و پرخاشگرانهی پدرم مواجه شدم، اما با اصرار زیاد بالاخره رفتم و در آن مکتب ثبتنام کردم. حالا هم مشغول درس خواندن در آن مکتب هستم و میدانم آیندهای روشن در انتظار من است.
شما هم هیچگاه امید خود را از دست ندهید و برای رسیدن به هدف خود تلاش کنید.
دیدگاهها (2)
از خواندن این متن خیلی خوشحال شدم. در واقع بخشی از حرفهایی را که میخواستم بگویم در قالب کلمات و تصویرهایی مییابم که در این نوشته آمده است. ممنونم از همکاران شیشه میدیا که این فرصت را برای جوانان فراهم کرده است تا اندیشه ها و پیامهای خود را از این طریق با مخاطبان و همنسلان خود در میان بگذارند.
بسیار قشنگ لطیفه عزیز❤️
ارسال دیدگاه