قرار نبود این‌گونه بزرگ شویم…!

وقتی ده‌ساله بودم، فکر می‌کردم وقتی هجده‌ساله شدم، یک دخترِ در حالِ رشد خواهم بود؛ دختری که دوازده سال مکتب خوانده و حالا کم‌کم برای رفتن به دانشگاه آماده می‌شود. آن روزها برای خودم آرزوهای زیادی داشتم.

هر وقت از مکتب رخصت می‌شدم، در صحنِ حویلی، زیرِ سایه‌ی درختی می‌نشستم و منتظر می‌ماندم تا دخترانی که در صنف‌های یازده و دوازده بودند، رخصت شوند. خودم فقط ده سال داشتم و در صنفِ چهارم بودم. دقیق نمی‌دانم چرا، اما شوقِ عجیبی داشتم که دخترانِ سال‌های آخرِ مکتب را ببینم. وقتی آن‌ها از مکتب بیرون می‌شدند، من هم با فاصله‌ای پشتِ سرشان راه می‌رفتم و تا جایی که مسیر ما یکی بود، هم‌مسیرشان می‌شدم. آن‌ها مرا نمی‌شناختند و شاید حتی متوجهِ حضورم هم نمی‌شدند، اما برای من دیدن‌شان لذت داشت. با خودم فکر می‌کردم: «کاش من هم زودتر بزرگ شوم و به صنف‌های آخر برسم.»

هر روز سال‌ها و صنف‌ها را در ذهنم حساب می‌کردم. منتظر بودم یک سالِ دیگر بگذرد تا ما هم یک صنف بالاتر برویم. آن زمان فکر می‌کردم زندگی همین است: مکتب رفتن، یک صنف بالاتر رفتن، نمره‌ی خوب گرفتن، در صفِ اول نشستن و گاهی گرفتنِ یک قلم به‌عنوانِ جایزه از طرفِ معلم.

درد برای من آن روزها یعنی تمام شدنِ کتابچه‌ام. غم یعنی کهنه شدنِ کفش‌های مکتب. محدودیت یعنی این‌که مجبور باشم مستقیم از مکتب به خانه بروم. محرومیت یعنی یک روز به خاطرِ آمدنِ مهمان نتوانم به مکتب بروم. خوشی یعنی همان قلمی که معلم به خاطرِ درس خواندنم به من جایزه می‌داد.

فکر می‌کردم دنیا همین است و بزرگ شدن یعنی رسیدن به همان دخترانی که هر روز با شوق منتظرشان می‌ماندم. اما سیزده‌ساله که شدم و به صنفِ هفتم رسیدم، همه چیز کم‌کم تغییر کرد. انگار در مدتِ کوتاهی مجبور شدم چیزهایی را بفهمم که هیچ‌وقت برای فهمیدن‌شان آماده نبودم. تازه فهمیدم زندگی فقط مکتب و کتاب و جایزه نیست. فهمیدم محدودیت چیزی بسیار بزرگ‌تر از نرفتنِ مستقیم به خانه است و محرومیت فقط نماندنِ یک روز از مکتب نیست.

امروز که به گذشته فکر می‌کنم، گاهی با خودم می‌گویم: کاش آن‌قدر شوقِ بزرگ شدن نداشتم. کاش همان دخترِ ده‌ساله می‌ماندم؛ همان دختری که بزرگ‌ترین آرزویش رسیدن به صنف‌های بالاتر بود و هنوز نمی‌دانست ممکن است روزی آرزوی رفتن به مکتب، خودش تبدیل به یک آرزوی بزرگ شود.

امروز حتی رفتن به مکتب برای بسیاری از دختران یک رویای دور شده است؛ چه برسد به دانشگاه رفتن و درس خواندن برای آینده. به جای این‌که برای امتحان‌های دانشگاه آماده شویم، مجبوریم نگرانِ این باشیم که فردا چه اتفاقی خواهد افتاد و چه محدودیتِ تازه‌ای ممکن است بر زندگیِ ما اضافه شود. این روزها گاهی با ترس از خواب بیدار می‌شوم. نه از امتحان می‌ترسم، نه از نمره و نه از سختیِ درس؛ ترسم این است که نکند صبح که چشم باز می‌کنم، خبرِ تازه‌ای آمده باشد؛ خبری که دیوارهای اطرافِ ما را بلندتر و راه‌های پیشِ روی ما را تنگ‌تر کرده باشد.

من قرار بود در بیست‌سالگی یا هجده‌سالگی سخت مشغولِ درس خواندن باشم، برای آینده‌ام برنامه‌ریزی کنم و کم‌کم نقطه‌به‌نقطه‌ی زندگی‌ام را بسازم. قرار بود دغدغه‌ام این باشد که چه رشته‌ای بخوانم، در آینده چه کار کنم و به کجا برسم؛ نه این‌که هر صبح، پیش از هر چیز، چشم به خبرها بدوزم تا ببینم امروز چه قانونِ تازه‌ای آمده است، نه این‌که ساعت‌ها ذهنم درگیرِ تجزیه‌وتحلیلِ همان خبرها باشد، نه این‌که گفت‌وگوهای ما، به جای آرزوها، درس‌ها و برنامه‌های آینده، بیشتر درباره‌ی سیاست، محدودیت‌ها و بندهای تازه‌ای باشد که هر روز چیزی از فردای ما را می‌ربایند.

من فقط می‌خواستم بزرگ شوم، اما نه برای این‌که زودتر با محدودیت‌ها آشنا شوم. می‌خواستم بزرگ شوم تا زندگی کنم، درس بخوانم و آینده‌ام را بسازم. شاید آرزوی زیادی نبود؛ فقط یک زندگیِ معمولی بود که من، مثلِ هزاران دخترِ دیگر، از کودکی برایش آرزو کرده بودم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000