اخراج در اوج فقر وناامنی؛ وضعیت مهاجران افغانستانی در ایران و پاکستان

اخراج مهاجران افغانستان از ایران و پاکستان، دیگر یک خبر ساده نیست، بلکه به یک بحران انسانی گسترده و رو به تشدید تبدیل شده است. بر اساس اعلام «کمیسیون رسیدگی به مشکلات مهاجران» طالبان، تنها در یک روز بیش از دو هزار نفر از این دو کشور اخراج و وارد افغانستان شده‌اند. این آمار، اگرچه […]

Read More

در انتظار مکتب می‌مانم…!

هر صبح، با امید این‌که مکتب باز می‌شود، چشمانم را باز می‌کنم. همیشه کلمه‌ی «مکتب» در ذهنم خطور می‌کند؛ جایی که نه‌تنها یک ساختمان، بلکه پلی است که مرا به رویاهایم نزدیک می‌کند. جایی که می‌توان آینده را بهتر ساخت، جایی که امیدها و آرزوها در آن تحقق می‌یابند. اما روزها می‌گذرد و من هنوز […]

Read More

صدای پای خاطرات

صبح اولین روز سال تعلیمی با نوری کم‌رنگ از پنجره وارد اتاق شد. خانه هنوز در سکوت نیمه‌خواب فرو رفته بود؛ اما در گوشه‌ای از اتاق صدای آرامی به گوش می‌رسید، صدای باز شدن الماری و خش‌خش پارچه‌ای که سال‌ها برای دخترک آشنا بود. او هنوز روی بسترش نشسته بود و بی‌آنکه چیزی بگوید به […]

Read More

وقتی خودم را فروختم

شب‌ها، وقتی شهر در تاریکی فرو می‌رفت، دکان کوچکی در انتهای یک کوچه‌ی خاموش روشن می‌شد؛ جایی که آدم‌ها برای فراموش کردن می‌رفتند، نه برای خرید چیزی که بتوان لمسش کرد. روی درِ آن نوشته شده بود: «حافظه‌های اضافی خود را بفروشید، سبک‌تر زندگی کنید.» نورا مدت‌ها فقط از کنار آن گذشته بود. با نگاهی […]

Read More

اعتماد (۱۳)؛ مکتب شهدای سراب

سال ۱۳۶۹، در امتداد تجربه‌های سال ۱۳۶۸، برای من و نیز برای جامعه‌ی هزاره در افغانستان، سال ورود به مرحله‌‌ای تازه از یک تحول بزرگ سیاسی و اجتماعی بود. در این یادداشت، قصه‌ی مربوط به خودم را روایت می‌کنم و در یادداشت بعدی، به قصه‌ی پیوندخورده با کلیت بزرگ‌تر جامعه‌ی هزاره خواهم پرداخت. آن سال، […]

Read More