۱۴۰۵ هم خوشی نیاورد با خود

سال نو آغاز شد؛ اما رویاها دوباره خاک شد. پنج سال است که دختران، هر سال نو را در انتظار می‌نشینند تا دروازه‌های مکتب باز شود، اما هر سال هیچ دری باز نمی‌شود. سال‌هاست که از چشم‌های ما برای دیدن مکتب، دانشگاه و درس، اشک می‌ریزند، حسرت یک‌بار زندگی با تمام فرصت‌هایش در دل ما […]

Read More

اعتماد (۱۴)؛ گذشته را صلوات، آینده را احتیاط!

سال ۱۳۶۹، در صفحه‌ی خاطرات من، از دو منظرِ به‌ظاهر جدا، اما در باطن سخت به‌هم‌پیوسته، سالی تعیین‌کننده و آموزنده است: از یک‌سو، «مکتب» در تجربه‌ی شخصی‌ام به‌مثابه‌ی یک راه تازه و یک امکان بدیل ظاهر شد؛ راهی که بعدها در زبان امپاورمنتی آن را با تعبیر «Alternative Pathway» یا «کاریدور بدیل» نیز شناختم. از […]

Read More

پنجره‌ای به‌سوی رویا‌هایم…!

باز واژه‌هایم جلوتر از خودم راه‌شان را باز کردند، سد هارا شکستند و مسیرِ صعب‌العبور بغض‌هایم را رد کردند. با جریانِ حرکت‌شان غبار غم را از دلم شستند و با لایه‌های مهربانی قلب زخم خورده‌ام را تیمار کردند. با دستانِ نامرئی‌شان اشک‌هایم را از روی صورت رنج‌دیده‌ام زدودند و باز چه بی‌منت منِ بی‌پناه و […]

Read More

چرا برخی دختران ادامه می‌دهند و برخی متوقف می‌شوند؟

چهار سال گذشت از روزی که دیگر نتوانستیم در یک صنف، به درس‌های خود ادامه بدهیم. در این چهار سال زندگی همه‌ی‌ ما دست‌خوش تغییرات زیادی شده‌است. چندی پیش در صفحات مجازی با یکی از استادان دوران مکتبم پیام رد و بدل می‌کردم؛ نخستین هم‌کلامی ما پس از چهار سال بود. در صنف دهم، همه‌‌ی […]

Read More

هیچ دیواری نمی‌شناسیم، ما از جنس عبوریم

خواهرم ۱۳ سال سن دارد. قرار بود امسال صنف هفتم مکتب باشد؛ اما به‌خاطر محدودیت‌ها و تنها به جرم دختر بودن، نتوانست به مکتب برود. سال گذشته با شور و شوق برایش لباس دوختیم، کتاب گرفتیم و بی‌صبرانه منتظر زنگ مکتب بود؛ اما امسال، به‌جای شور و شوق، اشک ریخت. برای این‌که دختری ۱۳ ساله […]

Read More