سال نو با خستگی

تا آخر عمرم از ۱۴۰۴ متنفر می‌باشم. غمگین‌ترین نسخه‌ای از خودم را دیدم. حس می‌کنم در این سال پیر شدم. اول سال با انتظار زنگ مکتب شروع شد و بعد در انتظار این بودم که اجازه بدهند ما دختران بتوانیم مکتب برویم. این انتظار مرا پیر کرد و در غمی فرو برد که اگر درهای […]

Read More

بدرود، ای سفر دوازده‌ ماه زندگی 

زندگی بر اساس معنا شکل می‌گیرد. زندگی، دوست‌داشتن، محبت، آرامش و در کنارش کمی ناراحتی است. هر دوی این‌ها معنای زندگی را کامل می‌کند. سال‌ها و همین‌طور روزها می‌گذرد، مثل آب روان؛ اما این سال برایم دیرتر از دیگر سال‌ها گذشت و همین، زیبایی‌اش را چند برابر می‌کرد. منی که مثل دیگر دختران افغانستان از […]

Read More

زخم کهنه بر گونه‌ی فرحناز؛ تحقیر و مضحکه‌ی شریعت طالبانی در خیابان‌ها

کاری که طالبان با مردم و به‌ویژه زنان و دختران افغانستان انجام داده و آنان را از تمام حق‌های انسانی و ابتدایی‌شان محروم کرده‌اند، یک شرم تاریخی است؛ نه‌تنها برای این گروه، بلکه برای جهانی که یا فقط نظاره‌گر این وضعیت بوده یا گاهی تنها به مخالفت‌ها و اعلامیه‌های رسانه‌ای بسنده کرده است. این شرم، […]

Read More

آخرین خطی برای سال ۱۴۰۴

این یک سال را با تمام فراز و نشیب‌هایش نه فقط گذراندم، بلکه زندگی کردم. روزهایی بود که لبخند زدم، بی‌دلیل و از ته دل و شب‌هایی که اشک‌هایم بی‌صدا جاری شد. گاهی رها کردم تا سبک‌تر شوم، گاهی شکست را پذیرفتم تا دوباره از نو بسازم. گاهی ادامه دادم با تمام خستگی‌ها، گاهی فراموش […]

Read More