پنجمین سال، پشت دروازه‌های بسته‌ی مکتب‌ها

باز هم با غم، با ناامیدی، با ترس و با دلی پر از آرزو از کنار دروازه‌های بسته‌ی مکتب می‌گذریم. این پنجمین سال است. پنج سال… چهار سالش را بدون مکتب گذراندیم. چهار سال افسرده شدیم، چهار سال هر روز در خانه با آرزوی رفتن به مکتب بیدار شدیم و شب را با همان آرزو […]

Read More

صنفِ خالی و تخته‌ی سفید

فضای صنف را سکوتی مرگبار فرا گرفته است. صنف‌ها دیری‌ست که دیگر صدای معلم را در خود ندارند و دردناک‌تر از آن، تخته‌ی سفید و خالی است؛ نه الفبا، نه معادله‌ی ریاضی و نه حتی عنوان درس‌ها بر آن دیده می‌شود. به‌جای نوشته‌های تباشیری، لایه‌ای ضخیم از خاک روی تخته نشسته است؛ خاکی که آن‌قدر […]

Read More

دخترِ ایده‌آل

دختر ایده‌آل… واژه‌ای که از کودکی بارها شنیده‌ایم؛ از مکتب، از خانواده، از آدم‌ها، از جامعه… همیشه یک تصویر برای ما ساخته‌اند: دختری که همیشه آرام است، همیشه مؤدب است، هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کند، و همیشه همان چیزی است که دیگران انتظار دارند. اما هیچ‌کس از ما نپرسید… آیا این تصویر واقعی است؟ آیا اصلاً ممکن […]

Read More

اعتماد (۱۰)؛ خوری نه‌خوری، حساب یو شی ده…

این یادداشت برای من فقط یک روایتِ سفر نیست. ریشه‌ی بسیاری از قصه‌هایی است که بعدتر در جنگ‌های داخلی، در پیچ‌وخم‌های دوران جمهوریت و در سایه‌ی سنگین طالبان دوباره سر بلند کرده اند. حس می‌کنم در افغانستان، آن‌چه ما «سیاست» می‌نامیم، خیلی وقت‌ها پیش از آن‌که در ارگ و پارلمان و نشست‌های رسمی شکل بگیرد، […]

Read More

سال نو، آغاز نو

اینکه می‌گویند سال نو، آغاز نو، ظاهراً شاید جمله‌ای خیلی ساده به نظر برسد، ولی اگر به عمق آن بنگریم، پرمعنا است؛ امیدی برای فصل تازه‌ای از زندگی. با آمدن سال نو، گویا هرچه در طبیعت است برای ورق زدن صفحه‌ی جدید از زندگی آماده است تا داستان جدیدی را رقم بزند. در این ایام، […]

Read More