اعتماد (۱۱): قیوم رهبر؛ تصویری در آیینه

وقتی داکتر صبور سیاه‌سنگ نوشته‌ی بلندش را به تاریخ ۲۱ دسامبر ۲۰۲۵ درباره‌ی قیوم رهبر در فیسبوک نشر کرد، نه متعجب شدم و نه آن تصویرِ آرام و محکمی که از قیوم رهبر در ذهنم داشتم، فرو ریخت. با این همه، مدتی درنگ کردم؛ نوشته را یک‌بار دیگر خواندم، مکث کردم و کوشیدم نسبتِ واقعی‌ام […]

Read More

وقتی زنگ مکتب برای من خاموش شد

وارد پنجمین سالی می‌شوم که دیگر زنگ دل‌نواز مکتب را نشنیده‌ام. پنج سال است که لباس سیاه و چادر سفید مکتب را نپوشیده‌ام، کیف نو نخریده‌ام و کتاب‌هایم گوشه‌ای، خاک گرفته و بی‌استفاده مانده‌اند. هر صبح وقتی پسران به مکتب می‌روند، قلبم پر از حسرت می‌شود. اما می‌بینم خیلی چیزها نسبت به گذشته برایم تغییر […]

Read More

کوله‌ای پر از رویاهای ممنوعه

چی بنویسم؟ از شروعی که پایان نداشت، یا از غروبی که طلوع نداشت؟ چه بگویم؟ از دردها یا از درمان‌ها؟ از حسرت‌ها یا از رویاها؟ از «اقرأ باسم ربک الذی خلق» بگویم یا از بسته ماندن پنج‌ساله‌ی درهای مکتب‌ها؟ چه بگویم وقتی هنوز قلبم بی‌قرار شنیدن زنگ سال جدید آموزشی است؟ چه بگویم وقتی نه […]

Read More

قلم را بردارید، نوبت شماست!

خیلی از انسان‌ها فکر می‌کنند که نوشتن، آن‌قدرها هم ارزش و اهمیتی ندارد که از آن تعریف می‌شود. به نظر شما، آیا قرآن کریم، بدون این‌که بر پیامبر اسلام نازل می‌شد، هیچ تأثیری بر قلب او نمی‌گذاشت؟ البته که قدرت کلمات همیشه به‌صورت آشکار دیده نمی‌شود؛ اما این دلیل نمی‌شود که نادیده گرفته شود. قرآن […]

Read More

از صنف ششم تا بن‌بست در زندگی؛ روایت نسل محروم از آینده

سال پنجم آموزشی بدون حضور دختران در افغانستان آغاز شده است؛ سال دیگری از سکوت، محرومیت و انتظار. پنج سالی که نه تنها در تقویم، بلکه در سرنوشت میلیون‌ها دختر به شکل یک زخم عمیق و ماندگار ثبت شده است. در این سال‌ها، مکتب‌ها برای دختران بالاتر از صنف ششم هم‌چنان بسته ماند و دروازه‌های […]

Read More