روز مادر؛ گرمای مهر و زندگی

روزهای سرد زمستان بود؛ روزهایی که هوا عطر سکوت داشت و زمین زیر ردپای رهگذران، صدای خش‌خش برگ‌های خشکیده را زمزمه می‌کرد. درختان، شاخه‌های عریان‌شان را به آسمان سپرده بودند؛ گویی از سرما به خواب رفته و منتظر آغوش گرم بهار بودند. اما در دل این سرمای زمستانی، شور و هیاهویی در گوشه و کنار […]

Read More

روایتی از یک زن، یک سرنوشت

باد شدیدی می‌وزید. نصف صورتم را با چادرم پوشانده بودم و با چشم‌های نیمه‌باز از زیر کلاه به آسمان نگاه می‌کردم. خورشید در میانه‌های غروبش بود، سایه‌ها روز را در حصار گرفته بودند. من و دوستم، قدم‌به‌قدم با آفتاب از بازار به سمت خانه بازمی‌گشتیم. برف‌های کنار زده‌شده راه را گل‌آلود کرده بودند و عبور […]

Read More

ربایندگان رویا

تازه بال‌های خود را برای پرواز باز کرده بودیم. می‌خواستیم قفس‌ها را بشکنیم، زنجیرها را باز کنیم و به سوی بی‌کران‌ها پر بگشاییم. اما همین که به آسمان پهناور رویاهای خود پر کشیدیم، گویی یک شکارچی از زمین، بال‌های ما را نشانه گرفت. آری، با بال‌های زخمی، دل غمگین و روح مجروح به زمین افتادیم. […]

Read More

نامه‌ای برای استادم!

استاد عزیزم، سلام! امیدوارم جاده‌های زندگی‌تان همیشه هموار، بی‌خطر و پر از شادی و سلامتی باشد و در کنار خانواده‌ی عزیزتان در آرامش زندگی کنید. امروز بعد از مدت‌ها تصمیم گرفتم برای شما نامه‌ بنویسم، نامه‌ای که نمی‌دانم با خواندنش چه احساسی به شما دست می‌دهد… با این حال، می‌خواهم بگویم که از صمیم قلب […]

Read More

خاطره‌ای از چهارم دسامبر 2024

چهارم دسامبر 2024، اولین جلسه و نخستین گام برای سپردن مسوولیت به خود مادران در مکتب شان بود. دوازده نفر از مادران ما، پس از تلاش و پشتکار بسیار و کسب بیشترین آرا از سوی شاگردان و استادان، موفق شدند تا به‌عنوان معلم انتخاب شوند. نوشتن تجربه‌ی امروز برایم حس عجیبی دارد. نمی‌توانم این لحظه […]

Read More