می‌افتم؛ اما دوباره بلند می‌شوم!

سلام به آن‌کس که این نامه را می‌خواند و دریغ‌ها و رویاهای مرا می‌شنود. من سهیلا اکبری، دختر ۱۵ساله از کابل هستم. در روزگاری به دنیا آمده‌ام که هنوز آرزوها در دل جوانه می‌زنند؛ اما دیوارهایی بلند جلوی‌شان را می‌گیرند. از کودکی رویایم نویسندگی بود؛ این‌که قلمم روزی پژواک امید و افتخار برای خانواده و […]

Read More

مکتب‌های دختران؛ آشیانه‌ای برای پرندگان

مکتب‌های دخترانه به آشیانه‌ی پرندگان تبدیل شده‌اند. در راهی پرپیچ‌وخم بودم که چشمم به لانه‌های پرندگان افتاد. با هر قدم، لانه‌ی دیگری نمایان می‌شد. ناگهان، دروازه‌ای توجهم را جلب کرد؛ دروازه‌ای که روزگاری باز بود و امید را به درون می‌خواند. همان دروازه‌ای که عبورش برای دختران این سرزمین، راهی به سوی آینده‌ی روشن بود. […]

Read More

گل‌های رُزِ سیاه

این متن را به مناسبت هشتم مارچ می‌نویسم. طبق پیام دیشب استادم، امروز قرار بود جلسه‌ی مهم داشته باشیم و ما میزبان این برنامه بودیم. باید هرچه زودتر خودم را می‌رساندم. با عجله از خانه بیرون شدم. هوا با وجود آفتابی بودن، بسیار سرد بود؛ اما خب، زمستان است و این هوا هم به اقتضای […]

Read More

جگرگوشه‌ی مادر

از دور خصوصیاتش آشکار بود: ایده‌آل، قد بلند چون شمشاد، پوست روشن، چشمان درشت، لباس‌های مرتب، کفش‌های مارک‌دار و موهای فرفری که در هر حلقه‌اش گویا با نوازش‌های مادرانه نوشته بود: «جگرگوشه‌ی مادر.» او به سمت من می‌آمد و من به سمت او. افسوس! باز هم صحنه‌ای غمگین مرا درگیر خود کرد؛ صحنه‌ای که این […]

Read More

سر نوشتی که به اجبار تغییر کرد

پانزده یا شانزده سال پیش، در ولایت دایکندی، در منطقه‌ی میرامور دختری به نام لیلا در یک خانواده‌ی فقیر به دنیا آمد. او تنها یک برادر داشت و در محیطی ساده و صمیمی بزرگ می‌شد. اما سرنوشت همیشه به همین سادگی پیش نمی‌رفت و زندگی با آنها روی سختش را نشان می‌داد. زمانی که لیلا […]

Read More