یک رویا…!

ساعت‌ها گذشته بود از زمانی که روی نیمکت چوبی نشسته بودیم؛ اما چه چیزی باعث می‌شد این‌گونه در آن مکان غرق شوم؟ طوری که ثانیه‌ها به لحظه تبدیل شوند و تمام غم‌هایم یکی‌یکی از وجودم بیرون بروند. به‌جای آن، احساسات عمیق و عجیب در روحم جریان می‌یافت. احساساتی که می‌توانستم آن‌ها را آرامش بنامم؛ اما […]

Read More

نفسی در حصار

طالبان با بی‌رحمی و جهالت خود افغانستان را به جهنمی برای مردمش تبدیل کرده‌اند. این گروه با بستن دروازه‌های آموزش به روی نیمی از نفوس کشور، نابود کردن اقتصاد و گسترش سرکوب، میلیون‌ها نفر را گرسنه و ناامید به حال خود رها کرده‌اند. آنها به جای ساختن آینده‌ی بهتر، هر روز با تصمیم‌ها و قوانین […]

Read More

همسفر همیشگی من

آدمی بسیار دوست‌داشتنی است. می‌شود در کنارش حس آرامش داشت. کمتر حرف می‌زند و بیشتر گوش می‌کند. عاشق طرز حرف زدنش هستم. آرام و پرانرژی، با حسی پر از خلوص و صداقت، با هوشیاری، دقیق‌اندیشی و دورنگری ابراز نظر می‌کند. رابطه‌ی ما بسیار نادر و ارزشمند است؛ می‌شود در کنارش خودِ واقعی بود. شجاعت و […]

Read More

نقش‌های زنان در جهان هستی

زنان در خانواده زنان نقش مهمی در جهان ایفا می‌کنند و تأثیر آن‌ها از خانواده آغاز می‌شود. آن‌ها در خانه‌ی پدر به عنوان دختر، در خانه‌ی شوهر به عنوان همسر و در کنار فرزندان به عنوان مادر حضور دارند. زنان با مهر و محبت خود، گرمای یک خانواده را حفظ می‌کنند. آن‌ها ریشه‌ی عشق و […]

Read More

نمی‌گذارم کتاب‌هایم در گوشه‌ای از خانه بپوسد

زنگ دروازه‌ی حویلی به صدا درآمد. رفتم که آن را باز کنم. پیرمردی با قامت خمیده پشت در ایستاده بود. زیبایی صورتش در چین و چروک‌های چهره‌اش پنهان شده بود. پرسیدم: «کسی را کار داشتی؟» با صدای آرام و خفیف گفت: «دخترم، کتاب‌های کهنه را می‌خرم.» هنوز پاسخ نداده بودم که مادرم گفت: «پیرمرد را […]

Read More