می‌خواهم از خودم بنویسم

می‌خواهم از خودم بنویسم؛ از دختری که دل‌تنگ مکتب، قلم و کتاب‌هایش است. دختری که سه سال می‌شود از پوشیدن یونیفورم و رفتن به مکتب محروم است. آن دختر منم؛ منی که دلتنگ نشستن در چوکی مکتب کنار همصنفی‌هایم، دلتنگ روزهایی که با شوق و امید، آماده‌ی رفتن به مکتب می‌شدم، هستم. روزهایی که با […]

Read More

می‌افتیم؛ اما بر می‌خیزیم

ثبت و بازنویسی قصه‌های مادرم به یک تمرین روزمره‌ام تبدیل شده است. با شنیدن و آماده کردن این قصه‌ها هم مادرم را بیشتر و بهتر می‌شناسم و هم بر یک بخشی از واقعیت‌های زندگی درنگ می‌کنم. مادرم با مهربانی این فرصت را به من دهد که قصه‌هایش را بشنوم، از او بپرسم و منتظر بمانم […]

Read More

موهایم را خودم شانه می‌زنم!

بزرگ شدم و شادی‌هایم در کودکی جا ماندند؛ همان‌جا، لابه‌لای خنده‌های بی‌دلیل، میان کوچه‌های غرق در آفتاب، کنار عروسک‌های خسته از بازی. آن روزها، دنیا ساده‌تر بود، دل‌ها سبک‌تر و آسمان پر از رویاهای رنگی. آن زمان، دغدغه‌ام چیزی جز بازی با هم‌سن و سالانم نبود. با آن‌ها می‌خندیدم، می‌دویدم، بی‌آنکه لحظه‌ای به فردا فکر […]

Read More

مهاجرت و خاطراتی که هرگز فراموش نمی‌شود

وقتی جمهوریت در افغانستان سقوط کرد و من مجبور شدم به پاکستان مهاجر شوم، در آنجا، فرصت آموزش برایم فراهم شد. دوستان زیادی پیدا کردم و با افراد متفاوتی آشنا شدم که هرکدام نقش مهمی در زندگی من داشتند. با خواهرم وارد صنف هشتم شدم و فصل جدیدی از زندگی خود را در کشور همسایه […]

Read More

مهاجرت و امید

مهاجرت تنها یک واژه نیست، بلکه دنیایی از احساسات، خاطرات و تغییرات است. مهاجرت یعنی ترک خانه، ترک آرزوها و امیدها و آغاز زندگی در جایی که هیچ‌چیز برایت آشنا نیست. برای من و خانواده‌ام، مهاجرت به معنای خداحافظی با تمام آن‌چه بود که دوست داشتیم که شروع دوباره‌ی سرشار از دشواری بود. من در […]

Read More