ناامیدی و شروع دوباره

سال ۲۰۲۴، اواخر ماه آگوست بود. روزهایی که حس می‌کردم دنیا بر سرم خراب شده است. به دلیل غیرحاضری بیش از حد، دیگر اجازه نداشتم به مکتب برگردم. انگار آینده‌ام در تاریکی گم شده بود. اما این داستان از همان زمان شروع نشد، بلکه از زمانی آغاز شد که با خانواده‌ام به پاکستان مهاجر شدیم. […]

Read More

می‌خواهم از خودم بنویسم

می‌خواهم از خودم بنویسم؛ از دختری که دل‌تنگ مکتب، قلم و کتاب‌هایش است. دختری که سه سال می‌شود از پوشیدن یونیفورم و رفتن به مکتب محروم است. آن دختر منم؛ منی که دلتنگ نشستن در چوکی مکتب کنار همصنفی‌هایم، دلتنگ روزهایی که با شوق و امید، آماده‌ی رفتن به مکتب می‌شدم، هستم. روزهایی که با […]

Read More

می‌افتیم؛ اما بر می‌خیزیم

ثبت و بازنویسی قصه‌های مادرم به یک تمرین روزمره‌ام تبدیل شده است. با شنیدن و آماده کردن این قصه‌ها هم مادرم را بیشتر و بهتر می‌شناسم و هم بر یک بخشی از واقعیت‌های زندگی درنگ می‌کنم. مادرم با مهربانی این فرصت را به من دهد که قصه‌هایش را بشنوم، از او بپرسم و منتظر بمانم […]

Read More

موهایم را خودم شانه می‌زنم!

بزرگ شدم و شادی‌هایم در کودکی جا ماندند؛ همان‌جا، لابه‌لای خنده‌های بی‌دلیل، میان کوچه‌های غرق در آفتاب، کنار عروسک‌های خسته از بازی. آن روزها، دنیا ساده‌تر بود، دل‌ها سبک‌تر و آسمان پر از رویاهای رنگی. آن زمان، دغدغه‌ام چیزی جز بازی با هم‌سن و سالانم نبود. با آن‌ها می‌خندیدم، می‌دویدم، بی‌آنکه لحظه‌ای به فردا فکر […]

Read More

مهاجرت و خاطراتی که هرگز فراموش نمی‌شود

وقتی جمهوریت در افغانستان سقوط کرد و من مجبور شدم به پاکستان مهاجر شوم، در آنجا، فرصت آموزش برایم فراهم شد. دوستان زیادی پیدا کردم و با افراد متفاوتی آشنا شدم که هرکدام نقش مهمی در زندگی من داشتند. با خواهرم وارد صنف هشتم شدم و فصل جدیدی از زندگی خود را در کشور همسایه […]

Read More