مهاجرت و امید

مهاجرت تنها یک واژه نیست، بلکه دنیایی از احساسات، خاطرات و تغییرات است. مهاجرت یعنی ترک خانه، ترک آرزوها و امیدها و آغاز زندگی در جایی که هیچ‌چیز برایت آشنا نیست. برای من و خانواده‌ام، مهاجرت به معنای خداحافظی با تمام آن‌چه بود که دوست داشتیم که شروع دوباره‌ی سرشار از دشواری بود. من در […]

Read More

من یلدایم؛ درازترین شب سال

من یلدایم. هجده سال سن دارم. اسمم یادآور درازترین شب سال است. امروز به یاد یلدا، به یاد اسم خودم، از درازترین شبی که بر من و زندگی هم‌نسلانم تحمیل شد، سخن می‌گویم. کابل، پایتخت افغانستان، در ذهن من شهری پر از زندگی، امید و فرهنگ بود. من زندگی، درس‌ها و رویاهایم را در این […]

Read More

من خودم برای خودم هستم

روزها یکی پس از دیگری می‌گذرند؛ گاهی خوشایند و گاهی آن‌قدر سخت که نمی‌دانی چه باید کرد. اما باز هم برای زنده ماندن و زندگی کردن باید ادامه داد. هر روز که از کورس به خانه برمی‌گردم، دو دختر کوچک به نام‌های فرشته و نازنین، که هر دو حدود پنج سال دارند، با لبخند و […]

Read More

من یک «دختر» هستم

من یک دختر هستم. این جمله ساده‌ترین و درعین‌حال عمیق‌ترین حقیقتی است که مرا شکل داده است. دختر بودن در این دنیا گاه مانند راه رفتن بر لبه‌ی تیغ است. شکنندگی و قدرت، لطافت و استحکام، همزمان در وجودم موج می‌زنند. گاهی آرام‌ترین و غمگین‌ترین دختر روی زمین هستم، غرق در افکاری که عمق اقیانوس […]

Read More

دوباره، من و بهار…!

در این کشور، صداها و تصویرهای زیادی است. صداهایی که ما با بعضی‌های آن عادت کرده‌ایم؛ اما بعضی‌های دیگر آن مثل بمب می‌مانند و در گوش ما منفجر می‌شوند. تنها فرقی که صدای بمب با صداهای دیگر دارند این است که افراد زیادی در آن صدا شهید و زخمی می‌شوند و تمام وجود ما به […]

Read More