قطب‌نمایم را گم کرده‌ام

امروز هم یکی از همان روزهایی بود که کاملاً ناامید و بی‌انگیزه شده بودم. رفتن به کورس، نشستن سر صنف، نوشتن کارخانگی، حفظ لغات، تشریح درس، کار گروهی و حل سوالات سخت برایم دشوار شده بود. گویا مثل کسی بودم که اصلاً هدفی برای انجام دادن ندارد و شوقی برای ادامه دادن در او باقی […]

Read More

روایت نسلی که درد را زندگی می‌کند

نسل ما، نسلی است که پیش از آن‌که معنای واقعی کودکی را بفهمد، با واقعیت‌های تلخ زندگی روبه‌رو می‌شود. ما در میان قصه‌های شیرین و بازی‌های کودکانه بزرگ نشدیم؛ بلکه در میان صدای انفجار، ترس، ناامنی و اشک قد کشیدیم. جنگ برای ما یک واژه در کتاب تاریخ نبود، بلکه بخشی از زندگی روزمره‌ی‌ ما […]

Read More

ترس، پیش از ما به سرک می‌رسد

امروز هوا صاف و روشن بود. من و خواهرم لباس‌ها را به خیاطی می‌بردیم و با گام‌های تند در سرک پیش می‌رفتیم. هوا کاملاً روشن شده بود و شهر در هیاهو و سراصدای مردم و موترها بود. در همین حال، ناگهان چهار مرد با چپن‌های سفید و دو فرد مسلح در مقابل‌ ما ظاهر شدند. […]

Read More

پرواز در قفس

من دختری هستم در سرزمینی که رویاهای ما نابود شده است؛ جایی که درس خواندن گناه محسوب می‌شود. من در کشوری زندگی می‌کنم که نیمی از پیکر جامعه از اساسی‌ترین حق خود، یعنی آموزش و کار، محروم شده اند. در این سرزمین، نه‌تنها حق تحصیل از ما گرفته شده، بلکه حق آزادی و حق انتخاب […]

Read More

آغازی برای درخشش…!

ساعت هشت بود که پدرم به خانه زنگ زد و گفت:« باید به مکتب علی بروید که مدیر مکتب با من به تماس شده بود و از من خواست تا به دفتر تشریف بیاورم.» تماس قطع شد و مادرم خیلی ترسیده بود که چرا این گونه می گوید. حتما برای علی اتفاقی افتاده، کارخانگی خود […]

Read More