زن در لباس سیاه یا مرد با عینک دودی؟

دقیقاً به خاطر دارم روز سه‌شنبه، ۱۰ جدی ۱۴۰۲ بود، زمانی که تراژدی سیاه و خفقان‌آور آغاز شد. با خود فکر می‌کردم که باید این ضرب‌المثلِ «کلاه‌تان را محکم بگیرید تا باد نبرد» را این‌گونه تغییر داد: «دامن و چادر‌تان را محکم بگیرید تا شاید در این دنیا در امان بمانید و روانه بهشت شوید.» […]

Read More

زمستان؛ امید مثل دانه‌های برف

دانه‌های برف رقص‌کنان به زمین می‌آیند و مژدگانی پاکی و زیبایی را به همه می‌دهند، به‌ویژه کودکان که از شوق زیاد در لباس‌های‌شان نمی‌گنجند. زمستان، فصل رؤیاهای من است؛ فصلی پر از دانه‌های برف از جنس عشق و امید. من از زمستان نه تنها رقص زیبای برف را دوست دارم، بلکه آسمانی را می‌پسندم که […]

Read More

زمستان، سپیدی و قصه‌ای از امید

صبح که از خواب بیدار شدم، اولین چیزی که توجه مرا جلب کرد، نوری بود که از کلکین اتاقم وارد شده و روی دیوارها می‌رقصید. پرده‌ها را کنار زدم و سپیدی گسترده‌ای که همه‌جا را در آغوش گرفته بود، مرا به وجد آورد. برف شبانه زمین را با آرامش و سکوتی عمیق پوشانده بود. دانه‌های […]

Read More

زمستان آمده است و من حوشحال نیستم

زمستان از راه رسیده و برف‌های سنگین، زمین را پوشانده‌؛ اما در دل من هنوز خبری از خوشحالی نیست. کسی دیگری هم از این اتفاق خوشحال به نظر نمی‌رسد. اطرافم را که می‌بینم، پر از آدم‌هایی است که نه سرپناهی دارند و نه می‌دانند که وعده‌ی بعدی غذای‌شان از کجا خواهد آمد. آنان بیشتر از […]

Read More

زمان در قابِ زندگی

از زمان حرف می‌زنم؛ مدبر قدرتمند، ماهر، خستگی‌ناپذیر و غیرقابل‌توقف. از خلقت جهان تا اکنون که از پا نمانده و شاید تا ابد از پا نماند. دوازده عددی که گرد هم آمده‌اند و دایره‌ای را شکل داده‌اند. سه حاکم که بر این جغرافیای دایروی حکمرانی می‌کنند. از مدتی به این‌سو برای اندازه‌گیری این کاردان به […]

Read More