دخترِ کوچی

با آمدن زمستان و این فصل قشنگ، پربرف و بارانی که زمین را به عروس دل‌ها تبدیل کرده است، مشکلاتم چندین برابر شده‌اند. مشکلاتی که پیش از این کمتر به چشم می‌آمد، اکنون با آمدن این فصل، زنده شده‌ و سختی‌های زندگی را بیشتر کرده‌اند. هوا سرد است. همه خانه‌های‌شان را با ذغال سنگ گرم […]

Read More

دختری که رویاهایش را هرگز گم نکرد

فصل زمستان، با شبی سرد و طولانی بود. شبی که تاریکی‌اش سنگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. شبی که دوست داشتی، فردایش آفتابی باشد و سردی را مثل دیگر احساس نکنی. در این شب، مثل تمام شب‌های دیگر در گوشه‌ی اتاقم نشسته بودم و به آینده فکر می‌کردم، به رویاهایی فکر می‌کردم که پیش‌تر از […]

Read More

دختری که خواسته‌هایش ناتمام ماند

زندگی همیشه پر از لحظه‌های شیرین و تلخ است. بعضی روزها با شوق و ذوق فراوان به‌سوی آینده قدم می‌گذاریم؛ اما بعضی وقت‌های دیگر با موانعی روبه‌رو می‌شویم که از درون و بیرون بر ما فشار وارد می‌کنند و توانای تحمل و استقامت ما را می‌سنجد. «آرزو» یکی از بهترین دوستانم بود. او از آن […]

Read More

دختری که آرزوهایش بزرگ‌تر از محدودیت‌هاست

او دختری است که قلبش مملو از آرزوهای بزرگ است؛ آرزوهایی که آسمان را لمس می‌کنند، از مرزها عبور می‌کنند و فراتر از هر آن چیزی می‌روند که دیگران ناممکن می‌پندارند. او می‌خواهد دنیا را تغییر دهد، می‌خواهد به اوج برسد، می‌خواهد چیزی بسازد که نامش را برای همیشه جاودانه کند. اما گاهی دنیا آن‌قدر […]

Read More

آموزش؛ تنها راه نجات دختران افغانستان

صبحی بود که بوی بهار می‌داد. خورشید از پشت کوه‌ها سرک می‌کشید و نوری طلایی بر زمین می‌افکند؛ نوری که نوید فصل تازه‌ای را می‌داد. اما برای من، این بهار جز تلخی چیز دیگری نداشت. سال آموزشی جدیدی آغاز می‌شد و من با شوق آماده بودم؛ کتاب‌ها، قلم‌ها و آرزوهایم همگی در انتظار بودند. اما […]

Read More