در روز عشق، دلم تنها برای تو می‌تپد، مادر!

می‌گویند روز عشق، روزی است که دل‌ها به هم نزدیک‌تر می‌شوند، روزی که عاشقان به یکدیگر هدیه می‌دهند و قلب‌ها در هوای هم می‌تپند. اما برای من، روز عشق یعنی تو، مادر! تو که از لحظه‌ای که چشمانم را به این دنیا گشودم، اولین عشقم شدی. مادر! تو تنها کسی هستی که پیش از آنکه […]

Read More

دریای درد، باران امید: روایت دختران سرزمینم

در دشت وسیع و بی‌کران کشورم، زیر آسمان آبی و بی‌رحم، رویاهای دخترانه‌ای می‌شکفند؛ رویاهایی لطیف و ظریف مانند گل‌برگ‌های شکننده‌ی لاله‌ها، در معرض توفان‌های بی‌امان خشم و خشونت. این رویاها، پر از رنگین‌کمان‌های امید و آرزو هستند، اما سایه‌ی سنگین واقعیت، گویی قصد دارد آن‌ها را به خاکستر تبدیل کند. کودکی که در آغوش […]

Read More

در جاده‌های بسته با رویاهای زنده

همیشه اول صبح، روزهای زندگی من با یک جمله آغاز می‌شد: «الا دختر، ناوقت شده، زود شو بیا برویم مکتب!» هر باری که این صدای دوستم را می‌شنیدم، نوید روزی پر از نشاط و تلاش  برایم بود. روزهایی که به مکتب نمی‌رفتیم و این صدا را نمی‌شنیدم، احساس می‌کردم چیزی برای آن روز در زندگی […]

Read More

در این عید و در این بهار…!

وقتی به بهار فکر می‌کنم، تنها گل‌ها و درختانی که دوباره زنده می‌شوند به یادم نمی‌آیند؛ بلکه به خودم هم فکر می‌کنم. به روزهایی که گذشت، خاطراتی که در دل دارم و آینده‌ای که هنوز از رازهایش بی‌خبرم. هر سال، عید نوید یک آغاز دوباره است؛ اما امسال برایم معنای متفاوتی دارد. امسال نه فقط […]

Read More

در آخرین روز مکتب

امروز، آخرین روز امتحانات مکتب است و امتحان «تعلیمات مدنی» داریم. صبح با هزار نگرانی و ترس آماده شدم و راهی مکتب شدم. امروز فقط صنف‌های متوسطه امتحان دارند. صنف‌های ابتداییه و دوره‌ی لیسه، امتحانات‌شان را قبلاً تمام کرده‌اند. تازه چند دقیقه‌ای می‌شد که به مکتب رسیده بودم و امتحان هنوز شروع نشده بود که […]

Read More