درس بزرگی از مورچه‌ها…!

من به عنوان یک دختر 16 ساله هدفم را می‌نویسم. می‌خواهم در دنیا به عنوان دختری بدون ترس، هراس، وحشت و نگرانی زند‌گی کنم. می‌خواهم نگران این نباشم که نمی‌توانم لباس‌های دل‌خواهم را بپوشم. ترس این را نداشته باشم که با گشت‌وگذار در سرک و کوچه پس کوچه‌های شهر با ضربت‌ شلاق رانده می‌شوم. نگرانی […]

Read More

ما دختریم؛ هدیه‌ای از جنس مهربانی!

درست سه‌سال قبل در همین روزها و هفته‌ها در صنف درسی و پهلوی دوستم مهدیه نشسته بودم و هر دو بی‌صبرانه منتظر زنگ رخصتی بودیم . وقتی زنگ رخصتی «دنگ دنگ» به صدا در آمد، هر دو کتاب‌ها و کتاب‌چه‌های خود را جمع کردیم و داخل بیگ‌های‌مان کرده و به پشت‌مان گذاشته، به سمت خانه […]

Read More

در هوای عشق از نیمه‌ی شعبان تا ولنتاین

هوای سرد، آسمان آیینه‌مانند و نیلگون، خیابان شلوغ، چهره‌هایی با زیباترین لبخندها، لباس‌های نو بر تن جاده‌ها، پوقانه‌های رنگارنگی که جلوه‌ی خاص به شهر بخشیده‌اند. هر گوشه‌ای از این صحنه، قصه‌ای برای روایت دارد. امروز، یکی از متفاوت‌ترین روزهای سال است، روزی که زیبایی‌اش به لطافت ماه می‌ماند، روزی که در هوای عشق از نیمه‌ی […]

Read More

در ناامیدی بسی امید است

من از روزگاری سرد و سکوت می‌نویسم، از روزگاری که تقریبا همه‌چیز در حال فراموش شدن است. از بودن‌هایی که شاید خیلی‌ها به ارزش آن زیاد فکر نکند؛ از بودن‌هایی که در آن زندگی متوقف شده بود و به جای جسم این بار روح دختران را زنده به گور می‌کنند. از آن زمانی که درهای […]

Read More

در میان ترس و امید

صبح سه‌شنبه بود. از خواب بیدار شدم، نگاهی به ساعت انداختم، ۶ صبح بود. آرام از بستر بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. خواهرم در حال آماده کردن صبحانه بود. کنار خانواده‌ام نشستم، نان صبح را با آن‌ها خوردم؛ اما ذهنم جای دیگری بود. بعد از صرف صبحانه، رفتم تا آماده شوم. امروز قرار بود […]

Read More