دنیای خونین؛ یادی از حادثه‌ی خونین مکتب سیدالشهدا

مکتب سیدالشهدا تا پیش از واقعه‌ی 18 ثور 1400، مکانی امنم برای آموزش دختران و پسرانی بود که در غرب کابل، بدون هیچ نگرانی، برای ساختن آینده‌ی خود تلاش می‌کردند. اما با حادثه‌ی خونینی که در آن مکتب اتفاق افتاد و جان صدها دختر دانش‌آموز را گرفت و شماری را هم زخمی ساخت، بعد از […]

Read More

دل‌تنگی‌های یک دختر برای پدرش

صبح زود از خواب بیدار شدم و با قلبی پر از محبت به سوی نماز رفتم. بعد از خواندن نماز، دوباره به رختخواب برگشتم و چشم‌هایم را بستم تا دوباره بخوابم. خوابم برد تا زمانی که احساس کردم از جایی پرت می‌شوم و با وحشت از خواب بیدار شدم. ساعت را نگاه کردم، 7 شده […]

Read More

دلتنگ قلم‌هایم

امروز با حس دلتنگی عمیقی به سراغ شما آمده‌ام تا خاطراتی را که با قلم‌هایم داشتم، با شما سهیم شوم. امروز بیش از هر روز دیگر، دلتنگ قلم هستم؛ دلتنگ روزهایی که با رنگ‌های مختلف قلم، دنیایی از زیبایی را خلق می‌کردم. هر رنگ، معنای خاص خود را داشت: سرخ برای موضوعات مهم و کوتاه، […]

Read More

مادر؛ موجودی که هستی را ساخته‌است

به چشمان گیرایش نگاه کردم و گفتم: «مادر، قصه‌ی ازدواجت را که بارها وعده‌اش را داده بودی، برایم تعریف کنی؛ اما تا هنوز برایم نگفتی. هنوز کنجکاوم و می‌خواهم بدانم چطور با پدرم، که از شهری دیگر بود، آشنا شدی و ازدواج کردی؟» او، با چهره‌ای که پیرتر از سنش نشان می‌دهد و حکایت از […]

Read More

در دشت‌‎های بی‌کران زندگی؛ فقط منم و خودم

در سفری که آغازش را نمی‌دانستم و پایانش برایم مبهم بود، تنها چیزی که داشتم، دستانم بود. نه نقشه‌ای داشتم، نه راهنمایی که مرا هدایت کند. دنیا به نظرم بی‌کرانه‌ای بود پر از پیچ‌وخم، بی‌نهایت مسیرهای ناشناخته و موانعی که هر لحظه سر راهم سبز می‌شدند. ‎گاهی به اطراف نگاه می‌کردم و می‌دیدم دیگران با […]

Read More