حلقه‌ای سیاه در تقویم

آفتاب مثل همیشه صادقانه به وظیفه‌اش پابند بود و نورش را مهمان دل‌ها کرده بود؛ اما امروز، روزِ ساده نبود، یک روز معمولی هم نبود، امروز حس عجیبی در گوشه‌ی دلم آرام و بی‌صدا نشسته بود؛ حسی که انگار می‌خواست چیزی را برایم بگوید. حضورش در دلم سنگینی می‌کرد. دستم آرام‌آرام روی جلد تقویم می‌لغزید. […]

Read More

به مناسبت هشت مارچ؛ روایت نگار از هزار و شش‌صد و 66 روز در تاریکی

دقیق در یادم است روزی را که با یونیفورم منظم و اوطوکشیده؛ مانتو – شلوار سیاه، شال سفید و کیفی پر از کتاب، دفترچه و قلم، خانه را ترک کردم که به مکتب بروم. ساعت هفت بامداد بود. با هم‌صنفی‌ام شقایق در مورد سال پیش رو و آرزوهای خود در آن سال (1401) گفت‌وگو می‌کردم. […]

Read More

اعتماد (۶)؛ مرگ «امام» – تولد فاصله

یکی از تجربه‌های حساس و تعیین‌کننده‌ای که در سال ۱۳۶۸ – هم در سطح «باور» و هم در سطح «سیاست» – توازن‌های ذهنیِ بسیاری از ما را جابه‌جا کرد، مرگ آیت‌الله روح‌الله خمینی بود؛ کسی که در ادبیات مذهبی و سیاسیِ آن دوران، با تعبیر شبه‌قدسیِ «امام» یاد می‌شد. این تعبیر «امام»، فقط یک لقب […]

Read More

دیدار با داکتر شکردخت جعفری: من هرگز بی‌انگیزه نشده‌ام

زندگی همچون یک سفر بی‌پایان است، پر از لحظات و داستان‌های پرفراز و نشیب که هر کدام از ما را به سوی هدفی خاص می‌کشاند. برخی از این داستان‌ها در دل تاریکی‌ها و سختی‌ها، روشنایی‌های تازه‌ای می‌سازند که نه تنها زندگی خود فرد را تغییر می‌دهند، بلکه می‌توانند نقطه‌ عطفی برای دیگران نیز باشند. یکی […]

Read More

دنیای من و دختران افغانستان

دنیای من، دنیای یک دختر در افغانستان است؛ دنیایی پر از تاریکی‌ها و روشنایی‌ها. در میان این دو، باید راه خودم را پیدا کنم. می‌خواهم از لحظات سخت، آرزوهایی که همیشه در دلم بوده و دشواری‌هایی که با آن‌ها مبارزه کرده‌ام بنویسم. به امید اینکه روزی به آن‌چه می‌خواهم برسم. وقتی کودک بودم و در […]

Read More