خودت را پیدا کن دختر! 

اوایل حکومت طالبان بود. هنوز دروازه‌های مکتب و دیگر کورس‌ها برای دختران بسته نشده بود. همه‌ی دختران با شوق و امید به سوی مکتب می‌رفتند و من هم یکی از آنها بودم. در صنف دهم مکتب، اول‌نمره‌ی صنفم بودم و بسیار با جرات و بااستعداد، تلاش می‌کردم تا در هر برنامه‌ای که در مکتب برگزار […]

Read More

خودت را بشناس و بدرخش دختر!

دَرها و پنجره‌ها را باز کن و یک نفس عمیق بکش. اگر ناراحتی، ناراحتی‌هایت را کنار بگذار و باقی زندگی را خوشحال باش‌! راستی چرا این‌قدر ناامیدی؟ امیدوار باش و هیچ‌گاه امیدت را از دست نده. تو در ابعاد این جهان محدود نمی‌گنجی. تو این‌قدر قوی هستی که خودت این‌ها را نمی‌دانی. می‌دانم برایت سخت […]

Read More

درک؛ دارویی فراتر از مادیات

خواستم چیزی متفاوت بنویسم؛ واژه‌ای که مدت‌ها در ذهنم جا خوش کرده و زندگی‌ام را زیبا ساخته است: «درک» یادم می‌آید روزی استادمان گفت: «وقتی به خانه رفتید و کنار پدر و مادرتان نشستید، به چهره‌ی‌شان نگاه کنید، به چین و چروک‌های‌شان دقت کنید. این خطوط، حرف‌های زیادی برای گفتن دارند. اگر نتوانید حال آدم‌ها […]

Read More

امید به روزی که قفس‌ها بشکنند

خواستم بخندم، خنده‌ام را از من گرفتند، خواستم بلندتر بخندم، اجازه‌ام ندادند، خواستم از ته دل بخندم، مرا محکوم کردند، خواستم حرف بزنم، اجازه ندادند، خواستم با صدای بلندتر حرف بزنم، دهانم را به زور بستند، خواستم رویاهایم را فریاد بزنم، دوباره محکوم شدم، خواستم پرواز کنم، بال‌هایم را بستند، خواستم اوج بگیرم، بال‌هایم را […]

Read More

اعتماد (۵)؛ مکتب شهید نظامی قیاق

این عکس، شاید از معدود عکس‌هایی باشد که از خاطره‌های سال ۱۳۶۸ در مکتب شهید نظامی قیاق باقی مانده است. آن را صادق ظریفی برایم فرستاد. این عکس، یک‌باره دروازه‌ی بزرگی از خاطره را در ذهنم باز کرد. نوستالژی عجیبی داشت. گمان می‌کنم تصویر آن مربوط به دو سه ماه اولِ راه افتادن مکتب شهید […]

Read More