امروز، مادرم مرا زودتر از روزهای دیگر صدا زد. لامپ را روشن کرد و مشغول درستکردن خمیر برای پختن نان شد. من به سختی چشمانم را باز کردم و به ساعت نگاه کردم که ساعت ۵:۴۵ صبح بود. باید کتاب میخواندم؛ اما خواب تمام وجودم را فرا گرفته بود. از روی تنبلی و خستگی، دوباره […]
Read More