چوک بابه مزاری‌ام کو؟!

باران در حال باریدن بود و من نیز عجله داشتم. باید جریده‌ای را که در یکی از مطبعه‌های شهر کابل سفارش داده بودم، تحویل می‌گرفتم. آن را در یکی از برنامه‌های فرهنگی لازم داشتم. از موتر پیاده شدم و تندتند قدم برمی‌داشتم. دختری ریزبین نبودم، اما سریعاً متوجه یک کمبود عمیق شدم. به اطرافم خوب […]

Read More

حادثه‌ی سیدالشهدا؛ زخمی در تقویم، تعهدی در دل تاریخ

در 18 ثور 1400، روزی که تعداد زیادی از دختران، با تمام آرزوهای‌شان، در مکتب سیدالشهدا در غرب کابل دفن شدند. دخترانی که می‌توانستند گوشه‌ای از این کشور را آباد کنند و آن را به‌سوی علم و روشنایی سوق دهند. شاید چهار سال از آن واقعه‌ی جان‌سوز گذشته باشد؛ اما تلخی نبودن آن‌ها هنوز در […]

Read More

چگونه می‌توانم شیرین بنویسم، تلخی‌های این زندگی را؟

زندگی، دردی به من بخشید که مرا از آزادی، زندگی و حق خودم محروم کرد. آرزویی که رویایش را داشتم، نه خودش را؛ اما حسرتش دردم را هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌کرد. گاهی در ذهن خود به این فکر می‌کنم: کاش من پسر بودم، به جای آنکه همیشه در سایه‌ی نادیده‌گیری و تحقیر زندگی […]

Read More

چگونه افغانستان را آباد کنیم؟

این سوالی است که هر لحظه در ذهنم نقش می‌بندد. حتی شب‌ها، وقتی چشمانم را می‌بندم، به طور ناخودآگاه این سوال در ذهنم می‌غلطد: «چگونه می‌توانم کشورم را آباد کنم؟» گاهی آن‌قدر در این اندیشه غرق می‌شوم که سرم از شدت تفکر درد می‌کند. در برخی لحظات تصمیم می‌گیرم که باید معلم شوم، تا از […]

Read More

چشم بادامی

چشمانش… گویی از دل افسانه‌های کهن، از داستان‌هایی که مادرکلان‌ها زیر نور کم‌سوی چراغ روغنی زمزمه می‌کردند، بیرون آمده بودند. همان افسانه‌هایی که میان واقعیت و خیال سرگردان بودند، افسانه‌هایی که آدم‌های زیاد واقعی، آن‌هایی که از دنیای رویاها فاصله گرفته بودند، با تمسخر آن‌ها را «توهم» می‌نامیدند. اما این دو چشم، آیا حقیقتاً افسانه […]

Read More