چرا دختر بودن در این سرزمین «جرم» است؟

امروز وقتی از خواب بیدار شدم و نسبت به وضعیت اطرافم تامل  کردم، روزم را با این جمله آغاز کردم: «دختر بودن در هیچ جای دنیا جرم نیست، پس چرا در افغانستان، دختر بودن به معنای ارتکاب بزرگ‌ترین جرم در زندگی است؟ جرمی که از لحظه‌ی تولد، تنها به دلیل دختر بودن، بر دوشت گذاشته […]

Read More

چادری؛ آن جالی‌های تنگ و تاریک

به چادری‌های روی میز خیره شدم. آرام و بی‌صدا؛ اما پر از داستان‌هایی که هنوز گفته نشده بود. هرگز پیش از این چادری نپوشیده بودم. به سوراخ‌های ریز آن که مانند پنجره‌های کوچک به طرف دنیای وسیع بود، چشم دوختم. گویا این روزنه‌های محدود، مرزی میان درون و بیرون و هم راهی برای دیدن جهانی […]

Read More

جهان می‌شنود؛ صدای ما خاموش نخواهد ماند

صبح که چشم باز کردم، نوری کم‌جان از میان پرده‌های سنگین اتاقم به داخل سرک می‌کشید. این نور، هرچند شکننده، مثل شعاعی از امید در تاریکی می‌درخشید. دقایقی طول کشید تا از فکرهایی که شب گذشته ذهنم را پر کرده بودند، بیرون بیایم. گوشی‌ام را برداشتم و بی‌هدف صفحات مجازی را ورق زدم؛ گویی به […]

Read More

جنگ؛ سایه‌ی سنگین و تاریک

جنگ، سایه‌ی سنگین و تاریک است که هر جا فرود می‌آید، ردی از غم، ویرانی و ترس بر جای می‌گذارد. خانه‌هایی که زمانی سرشار از خنده و آرامش بودند، لحظه‌ای به مکانی برای مبارزه با مرگ تبدیل می‌شوند. جنگ نه تنها جان انسان‌ها را می‌گیرد، بلکه آرامش روحی انسان‌ها را نیز نابود می‌کند. داستان شبی […]

Read More

جشن نوروز و دل‌تنگی‌های غربت

ام‌سال هم نوروز آمد؛ اما نه با آن شور و شوقی که سال‌های قبل در کابل تجربه می‌کردیم. نه با آن هیاهوی سرک‌های پرجنب‌و‌جوش شهر نه با آن بوی نان تازه‌ای که از نانوایی محله‌ی‌مان به مشام می‌رسید و نه با آن صفا و صمیمیتی که همراه با خانواده‌ام دور سفره‌ی هفت‌سین داشتیم. ام‌سال نوروز […]

Read More