باران، پیامی برای بیدار شدن

ساعت چهار و چهار دقیقه‌ی صبح بود. مثل همیشه من صبح زود از خواب بیدار شدم. همیشه دوست داشتم از صبح زود مطالعه کنم. غرق خواندن کتاب بودم که صدای نم‌نم باران به گوشم رسید. آرام و دلنشین بود؛ بارانی که با قطره‌های کوچکش نوای شرشر و نوازش‌گری بر بالای بام خانه‌های مردم می‌نواخت. یک […]

Read More

پناهگاه امن زندگی‌ام؛ روزت مبارک

از هر ناهنجاری زندگی به تو پناه برده‌ام. از افتادن روی زمین که زخمی کوچک بر زانویم گذاشت تا بزرگ‌ترین شکست‌ها، مانند محروم شدنم از تعلیم و تحصیل، تو برایم آرامش دادی. تو همیشه با نوازش‌های دل‌نشین و حرف‌های شیرینت، مرا به زندگی امیدوار کرده‌ی. گفتارت که می‌گفتی «خداوند مهربان است»، در ذهنم حک شده […]

Read More

پشت جالی‌های برقع؛ دنیایی که نمی‌بینیم

ساعت نزدیک ده صبح بود. از کورس با سه کتاب در دستم خارج شدم. «حرامزاده استانبولی»، «اثر مرکب» و کتابی درباره‌ی تاریخ افغانستان را با خود داشتم. برای هفته‌ی پیش رو تصمیم داشتم آنها را بخوانم. هوا به شدت سرد و جانسوز بود. آثار برفی که دو روز پیش باریده بود، به وضوح دیده می‌شد. […]

Read More

پشت چادری برقع، رویایی در انتظار طلوع

سپیده‌دم، آسمان در هاله‌ای از نور و تاریکی غوطه‌ور بود و باد سردی در کوچه‌های خاکی می‌پیچید و بوی صبح را با خود می‌آورد. من در میان آن دره‌ی بی‌انتها، با چشمانی پر از اندوه و قلب سرشار از آرزوهای خاموش، آهسته قدم برمی‌داشتم. برقع، همچون قفسی ابریشمی اما سنگین، نگاهم را محدود کرده بود. […]

Read More

پرواز؛ آزادی و طالبان

پرواز کلمه‌ای است که مرا به یاد پرنده می‌اندازد، چون پرندگان پرواز می‌کنند. پرواز پرندگان یادآور آزادی است؛ وقتی پرنده‌ای پرواز می‌کند، حرکتش نشانه‌ی آزادی است. یعنی آن پرنده در قفس زندانی نشده و می‌تواند پر بزند و در اوج رهایی بال بگشاید. پس پرواز یعنی آزادی. اما واژه‌ی آزادی مرا به یاد طالبان می‌اندازد. […]

Read More