ساعت چهار و چهار دقیقهی صبح بود. مثل همیشه من صبح زود از خواب بیدار شدم. همیشه دوست داشتم از صبح زود مطالعه کنم. غرق خواندن کتاب بودم که صدای نمنم باران به گوشم رسید. آرام و دلنشین بود؛ بارانی که با قطرههای کوچکش نوای شرشر و نوازشگری بر بالای بام خانههای مردم مینواخت. یک […]
Read More