صنف هفتم و در یکی از مکاتب دولتی شهر غزنی شاگرد بودم. در صنف نشسته بودیم و آخرین ساعت درسیمان بود. ساعت چیزی کم از پنج بعد از ظهر بود. دقیقاً یادم است که درس تمام شد و استادمان، همانطور که رو به ما ایستاده بود، کتابش را بست. لوازمش را جمع کرد و داخل […]
Read More