آن روز هم مثل همیشه، ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شدم. رختخوابم را مرتب کردم، لوازم مکتب را در یکی از کیفهایم گذاشتم و کمی با موهایم بازی کردم تا شکلی بگیرند. سپس لباسهای مکتبم را پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم. به خاله فریده صبحبهخیر گفتم. او مرا به خوردن صبحانه دعوت کرد. […]
Read More