آغوش پر مهر؛ خاطره‌ای از یک آدم‌ربایی

آن روز هم مثل همیشه، ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شدم. رختخوابم را مرتب کردم، لوازم مکتب را در یکی از کیف‌هایم گذاشتم و کمی با موهایم بازی کردم تا شکلی بگیرند. سپس لباس‌های مکتبم را پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم. به خاله فریده صبح‌به‌خیر گفتم. او مرا به خوردن صبحانه دعوت کرد. […]

Read More

اضطراب و امید؛ خاطره‌ای از اولین روز معلم شدنم

سوزن خیاطی، سرد و بی‌جان در انگشتانم می‌لرزید. نفس‌هایم تند و سطحی بود، انگار می‌خواستم در هر دم و بازدم، تمام اضطرابم را از ریه‌هایم بیرون بریزم. اولین روز تدریسم بود. نه یک کلاس معمولی از دانش‌آموزان نوجوان، بلکه کلاس خیاطی برای زنانی که اغلب از من بزرگتر بودند، زنانی که تجربه‌های زندگی‌شان، در خطوط […]

Read More

آشنای روزهای دور و سیاه

امروز با عجله و شتاب خاصی از خانه بیرون زدم و با اشتیاق فراوان به سمت شفاخانه رفتم. از شدت عجله حتی صبحانه هم نخوردم. راستش از دیشب کمی بی‌قرار بودم. کسی نیستم که به خوراکی نه بگویم؛ اما از دیشب لحظه‌شماری می‌کردم که زودتر امروز را با مریض جدیدم که دیروز به شفاخانه آمده […]

Read More

اشک‌های ناگفته…!

زندگی پر از لحظاتی است که همه‌چیز در یک چشم به هم زدن دگرگون می‌شود. لحظاتی که شاید تا قبل از آن، هرگز نمی‌توانستی تصور کنی چگونه زندگی‌ات تغییر خواهد کرد. برای من، روزی که انفجار در مرکز آموزشی کاج رخ داد، یکی از همان لحظات بود. روزی که تمام امیدها و رویاهایی که برای […]

Read More

آسمان کبود، صورتِ کبودتر

هوا گرفته و ابری بود. درحالی‌که ساعت ۹ صبح بود و مهِ غلیظی در هوا پراکنده بود، آسمان به نزدیکی شام می‌مانست. وارد صنف درسی شدم. بعد از سلام و احوال‌پرسی، حاضری را باز کردم و نام شاگردان را یکی‌یکی می‌خواندم تا این‌که صدایی از میان جمع بلند شد: «استاد، نام مرا از حاضری حذف […]

Read More