آسمان هم برای پروازم کم است

می‌خواهم برایت قصه‌ای بگویم، قصه‌ای که نه در کتاب‌ها نوشته شده و نه کسی برایش لالایی خوانده است. قصه‌ای که بوی بغض دارد، رنگ اشک دارد، و در دل خودش هزاران آرزوی سرکوب‌شده را جا داده است. دختر بودنم را از روزی که چشم باز کردم، فهمیدم. از همان لحظه‌هایی که دیدم آزادی برای من […]

Read More

آسمان، خانه‌ای برای رویاهای بی‌پایان

مثل این‌که امروز آسمان زیباتر و درخشان‌تر از دیروز است. با دیدن آسمان، صبحم را زیبا آغاز کردم؛ انگار آسمان قرار است قصه‌ی تازه‌ای تعریف کند. وقتی به آن خیره می‌شوم، با خود می‌گویم: این آسمان چه داستان‌های بزرگی دارد، داستان‌هایی که هر صفحه‌اش، پر از لذت و شگفتی است و باید آن را شنید […]

Read More

آسمانِ بغض‌آلود، زنانِ خاموش

آسمانِ ابری امشب، گویا بغضی در گلو دارد، فروبسته و نشکسته. ستارگانِ شوخ در لابه‌لای ابرها چشمک می‌زنند، حضورشان را گوش‌زد می‌کنند، انگار نمی‌خواهند در عمق این بغض گم شوند؛ اما مهتاب… مهتاب هیچ پرتوی از خود نمایان نمی‌کند. در خفای شب، تلاش دارد پنهان بماند. گمانم مهتاب، دلواپسیِ سپهر است و این‌گونه می‌خواهد نگرانی‌اش […]

Read More

استراتژی بقای من

امروز صبح، زنگ هشدار به صدا درآمد. بلند شدم و با خود گفتم: “امروز باید بهترین نسخه‌ای از خودم باشم.” به یاد جمله‌ای انگیزشی افتادم که می‌گفت: “تو آدم شگفتی هستی! شگفتی بیافرین!” نماز خواندم و تصمیم گرفتم که امروز را به بهترین شکل بسازم. به خودم رسیدگی کردم، شال مورد علاقه‌ام را سر کردم […]

Read More

آستانه‌ی پرواز

در شهرم، شهر کابل. جایی که اسم‌اش شهر؛ اما با خصوصیت‌های متفاوت از شهرهای لوکس و پیشرفته‌ی دنیا چرخ زندگی خیلی‌ها را می‌چرخاند. در یک‌قدمی بادهای جان‌فرسا و سرمای بی‌امان این شهر قدم می‌زنم. گونه‌هایم از تب یخ سرخ شده و دست‌هایم کبودی زمستان به خود گرفته‌اند. دود و مه غلیظ کوچه‌های کابل، پرده‌ای سنگین […]

Read More