آسمان گرفته بود و به زمین خیره شده بود. ابرهای تیره، حال و هوای زمستانی را دلنشینتر کرده بودند. باران، گمشدهی این هوا، آرامآرام میبارید. قطرههای باران مثل مرواریدهای سفید، با رقص نرم به زمین مینشستند و طراوتی تازه به گیاهان و درختان خشکیده میبخشیدند. با صدای پدرم که میگفت: «دخترم، برخیز که چاشت شد […]
Read More