از زنده‌به‌گور کردن دختران تا جرم بودن‌شان در جامعه

در گذشته‌های دور، دختران را به دلایل مختلف زنده‌به‌گور می‌کردند. یکی از این دلایل، حفظ آبرو بود، چراکه در آن زمان دختران مایه‌ی ننگ و عار به شمار می‌رفتند. اگر پدر خانواده می‌فهمید که فرزندش دختر است، بلافاصله پس از تولد او را زنده‌به‌گور می‌کرد؛ اما اگر نوزاد پسر بود، جشن و پایکوبی برپا می‌کردند. […]

Read More

از خانه تا کتابخانه

باز هم کیف بر دوش، راهی سفر طولانی اما ارزشمند شدم؛ سفری که مقصد آن کتابخانه بود، جایی که برای رسیدن به آن باید چهل دقیقه پیاده‌روی می‌کردم. در مسیر راه، ذهنم پر از افکار و خاطراتی از کتاب‌هایی شد که تاکنون خوانده‌ام؛ روایت‌های به‌یادماندنی از داستایوفسکی، ویکتور هوگو، فرانتس کافکا، نلسون ماندلا، ملاله یوسف‌زی، […]

Read More

از چشمه تا به گور؛ مینه رفت

هوا رو به روشنایی می‌رفت. صدای پرندگان نوید یک صبح تازه را می‌داد. مرغان و خروسان از هر طرف می‌خواندند. مینه آماده می‌شد تا از چشمه آب بیاورد. خانه‌ی‌شان از چشمه دور بود و همیشه مجبور بود برادر کوچکش را همراه خود ببرد. آوردن آب از چشمه، کار هر روز او شده بود. در راه، […]

Read More

از تکان موتر تا تکان زندگی؛ سفر عجیبی است!

من حالا در اداره‌ی مکتب خود، نزدیک بخاری نشسته‌ام. دیشب هُشدار موبایلم را برای ساعت ۵:۴۰ صبح تنظیم کردم، چون باید رأس ساعت ۷ در کلاس «امپاورمنت» حاضر می‌شدم. صبح که هشدار به صدا درآمد. هوا هنوز کاملاً تاریک و خیلی زود بود. خستگی خواب همچنان بر من حاکم بود. هشدار را خاموش کردم و […]

Read More

آرزوی بربادرفته؛ از رویای رییس‌جمهور شدن تا کوره‌های خشت‌پزی

من و سمیرا از دوران کودکی دوستان بسیار صمیمی با هم بودیم. دو کودک شاد و معصوم که بدون هم زمان برای ما چندان خوشایند نبود. سمیرا تقریباً یک سال از من بزرگ‌تر بود؛ اما ما با هم دوستان خیلی خوبی شده بودیم. سمیرا همراه با ماما، پدرکلان و مادرکلانش در حویلی کنار خانه‌ی ما […]

Read More