زمستان بود، هوای سرد تا مغز استخوان نفوذ میکرد. روبهروی صنف بزرگ ایستاده بودم و دستان کرخت خود را به گرمی نفسهایم میسپردم. یک نفس پُف میکردم تا شاید اندکی از سردی هوا کاسته شود. این اولین بار بود که اینقدر شاگردان را یکجا میدیدم. آنها از صنف بزرگ بیرون میآمدند، کتابهای ضخیمی در دست […]
Read More