میدان شهیدان، مزار آرزوها

همراه با مادرم، خواهرم و برادرم راهی مسجد شدیم. در مسیر، چشمم به عابران افتاد که هرکدام لباس و چادر سیاه بر تن داشتند و شالی سبز به گردن. این یعنی «عزاداری». هرچه به مسجد نزدیک‌تر می‌شدیم، قلبم تندتر می‌تپید. از بلندگوی مسجد صدای نوحه و مداحی به گوش می‌رسید که دختران و پسران با […]

Read More

زندگی، چرخشی از صبر و انتظار

گاهی اوقات، کاری را می‌خواهی انجام دهی؛ اما طبق میل تو پیش نمی‌رود یا پایان خوشی ندارد. بعضی وقت‌ها زندگی برخلاف آرزوها و برنامه‌هایت می‌چرخد. در چنین لحظاتی نباید سریع ناامید شوی؛ بلکه باید صبر کنی، زیرا همیشه آن‌چه می‌خواهی، به سرعت محقق نمی‌شود. ممکن است زمان نیاز باشد تا به خواسته‌ات برسی. زندگی فراز […]

Read More

صدایم را از پشت دیوارها می‌شنوی؟

گاهی فکر می‌کنم صداها هم یاد می‌گیرند که چطور از لابه‌لای دیوارها عبور کنند؛ اما انگار صدای من هنوز این مهارت را ندارد. شاید باید بلندتر بگویم، شاید باید از دیوارها خواهش کنم که کمی کنار بروند، شاید هم باید بنشینم و سکوت کنم، ببینم آیا کسی پیدا می‌شود که گوش‌هایش را به دیوار بچسباند […]

Read More

دخترک گل‌فروش؛ روایتی از دستان سرد و قلب پرمهر

با تغییر نظام، بزرگ‌ترین ضربه بر مردم افغانستان وارد شد. بسیاری آواره و سرگردان شدند و شمار زیادی از مردم، مهاجر در کشورهای بیگانه. اما از همه دردناک‌تر، کودکان بی‌شماری بودند که به دلیل فروپاشی اقتصادی، وارد کارهای سخت و طاقت‌فرسا شدند. روایت «دستان سرد و قلب پرمهر» از زندگی پرمشقت دختری به نام ستاره، […]

Read More

قلم خونین شهیدان، یادگاری ماندگار

از قلمی سخن می‌گویم که می‌توانست با آن سرنوشت‌ها را رقم بزند، آینده‌ای زیبا را ترسیم کند؛ اما اکنون بر خاک افتاده است. می‌توانست با آن جامعه‌ای ساخته و آرزوهای شیرین به واقعیت بدل گردد؛ اما اکنون در دریایی از خون می‌غلتد. می‌توانست ظالمان را سرکوب کند، اما خود سرکوب شده است. می‌توانست انقلابی در […]

Read More