رفیق عزیزم، به راهت ادامه بده

امروز می‌خواهم قلمم را برای کسی بنویسم که همیشه برای من الگو بوده است. دختری 17 ساله که اولین رفیق واقعی من است و دومین همصنفی‌ام. از صنف دوم مکتب با هم آشنا شدیم. نمی‌دانم چرا؛ اما گویا خداوند خواسته بود که یکی از همه محبوب‌تر شود و «ثنا» همان کسی است که همیشه در […]

Read More

قلم؛ ای تو همیشه یادگار من!

برای این‌که من قلم در دست گیرم، پدرم روزهای زیادی در شهر عرق ریخت و شب با لبخند‌هایش به خانه می‌آمد تا مرا ببیند که می‌توانم چیزی بنویسم. او خنده‌ها و دل‌خوشی‌هایش را با کراچی‌های سنگین در شهر حمل می‌کرد تا با خودش امید شکوفا شدن من را به خانه بیاورد. او آرزو داشت که […]

Read More

راهی به‌سوی فردا

هوا رنگ سرخ کمرنگی به خود گرفته بود و خورشید در حال غروب کردن بود. مردم، زن و مرد، دختر و پسر، همگی پس از یک روز پرکار، به خانه‌های‌شان بازمی‌گشتند. نسیم سرد شامگاهی وزیدن گرفته بود و مؤذن آماده‌ی اذان گفتن از مسجد محله بود. کودکان، پس از بازی و تفریح گروهی شان، با […]

Read More

راهی بدون برگشت

امروز هفته‌ی پنجم است که در این مغاره‌ی تنگ و تاریک نفس می‌کشم. خوشبختانه مولوی صاحب بزرگ مژده‌ی رفتنم از این خراب‌شده را داده است. ایشان گفته که من خیلی زود برای برقراری عدالت الهی با کفار جهاد خواهم کرد و بعد از شهید شدنم، ملایک با گل به استقبال من خواهند آمد و مرا […]

Read More

 رازهای دختری که در تاریکی می‌درخشد

تقریبا نصف شب بود که مبایلم را چک کردم و متوجه شدم که پیامی از طرف یکی از دانش‌آموزانم آمده است. نوشته بود که می‌‌خواهد با من حرف بزند. در دل شب، وقتی که همه در خواب بودند و سکوتی سنگین بر فضا حاکم بود، او در دل تنهایی‌‌اش به من پناه آورده بود تا […]

Read More