شب از نیمه گذشته بود. سکوتی سنگین خانه را پر کرده بود، اما درون من غوغایی بود. صدای اخبار هنوز در گوشم میپیچید؛ گوینده با صدایی بیاحساس خبر از بستهشدن دوباره مکاتب دخترانه میداد. دستم بیاختیار لیوان چای را روی میز گذاشت. لرزش انگشتانم را حس میکردم. نگاهم به مادر بود که آرام نخهای رنگی […]
Read More