خزانی که زندگی یک دختر را برای همیشه تغییر داد

روزی روزگاری، دختری نه‌ساله در هرات، کودکی‌اش را با شور و هیجان سپری می‌کرد. فصل خزان سال ۱۳۹۹ بود. برگ‌ها زرد شده بودند و همه‌جا غبارآلود بود. رنگ آسمان دل‌نشین و زیبا شده بود و پرندگان بر شاخه‌های درختان چهچهه می‌زدند. نسیم خنکی می‌وزید و بوی خاک نم‌خورده‌ی خاک در فضا پیچیده بود. همه‌ی سرگرمی‌هایش […]

Read More

قاعدگی؛ دردی همراه با تابو در مسیر بلوغ دختران

در بسیاری از جوامع سنتی، به‌ویژه در مناطق دورافتاده افغانستان، طبیعی‌ترین تغییرات زیستی در بدن دختران، همچون قاعدگی، نه تنها به‌عنوان نشانه‌ای از رشد و بلوغ پذیرفته نمی‌شود، بلکه به شکلی نگران‌کننده با عزا، ماتم و فشار روانی همراه است. در چنین بسترهای فرهنگی، بلوغ دختر به‌جای آن‌که فرصتی برای آموزش، آگاهی و مراقبت‌های بهداشتی […]

Read More

روایتی از خشونت و سکوت

ناخواسته از خواب پریدم و بیدار شدم. گویا صدایی مرا بیدار کرده بود؛ صدایی که در سرم می‌پیچید و نمی‌گذاشت بخوابم. به چهار کنج خانه نگاهی انداختم، اما جز تاریکی چیز دیگری دیده نمی‌شد و سکوت عجیبی در خانه حکم‌فرما شده بود. نگاه کردن به دیوارهای سرد خانه چند لحظه‌ای مشوشم کرد، اما وقتی دوباره […]

Read More

روزِ نو، رویایی تازه: گام‌هایی به‌سوی موفقیت

روز دوشنبه بود. با طلوع آفتاب، روز جدیدی را آغاز کردم. از خواب بیدار شدم و به ساعت نگاه کردم. عقربه‌های ساعت ۷:۴۵ را نشان می‌دادند. چند لحظه در افکارم غرق شدم. با شروع هر روز نو، احساس خوشبختی می‌کنم، زیرا هر روز فرصتی‌ست برای تجربه‌های تازه، تلاش، پشتکار و ساختن خاطراتی شیرین. هر روز […]

Read More

بگذارید نفس بکشیم!

ساعت پنج و پنج دقیقه‌ی عصر است. باران، مثل دانه‌های مروارید، آرام‌آرام بر بام‌های کاه‌گلی قریه فرود می‌آید و صدای شرشر آن نرم‌نرم گوشم را نوازش می‌کند. زیر کمبل نشسته‌ام و مشغول مطالعه‌ی کتاب «بگذار نفس بکشیم» هستم. در این هوای بارانی، نفس کشیدن معنای دیگری پیدا می‌کند و هرکاری هم که بکنی، لذت دیگر […]

Read More