در یکی از روزهای سرد پاییزی، دختری کنار پنجره نشسته بود و به مکتب خالی از دانشآموز خیره شده بود. سکوت مرگباری در کوچهها پیچیده بود؛ سکوتی که بوی تلخ محرومیت میداد. او کتابهای کهنهاش را در آغوش گرفته بود، کتابهایی که روزگاری همیشه همراهش بودند و با صدای معلم و ورق زدن هرکدام آنها، […]
Read More