انقلاب بی‌صدا؛ دختران افغانستان روایت می‌کنند

من نوری‌ام در دل تاریکی، امیدی در بطن ناامیدی و صدایی برای خاموش‌مانده‌ها. منم، شهلا جلیلی؛ دختری هفده‌ساله از سرزمین زخم‌خورده اما مقاومِ افغانستان. در کشوری که جنگ، فقر و تبعیض همچون سایه‌ای سنگین بر زندگی مردم افتاده، من چشم به آینده‌ای روشن دوخته‌ام. من صدای دخترانی‌ام که اجازه‌‌ی فریاد زدن نداشتند، صدای آن‌هایی که […]

Read More

چهره‌ای ترسیده در پس نقاب

با قدم‌های تند و تیز در مسیرم پیش می‌رفتم. بیمار بودم و درد شدیدی در بدنم داشتم؛ اما همچنان به راهم ادامه می‌دادم. کم‌کم پاهایم سست می‌شد و شدت درد بیشتر می‌شد، حتی گاهی نفس‌هایم کم می‌آمد. دلم می‌خواست چند دقیقه‌ای خستگی‌ام را برطرف کنم؛ اما ساعت نزدیک چهار بود و کلاس درسی‌ام شروع می‌شد. […]

Read More

وقتی آزادی و بعد آبادی رفت…!

من دختری از افغانستان هستم. در قلب آسیا زندگی می‌کنم؛ جایی که کوه‌ها بلندند، اما رؤیاهایم در دامنه‌های‌شان دفن شده‌اند. قصه‌ای دارم، قصه‌ای پر از درد و اندوه. قصه‌ای از عشقی نافرجام، عشقی که از بدو تولد در کنارم بود، همدمم، همراه لحظه‌های خاموش و روشن زندگی‌ام. وقتی به دنیا آمدم، در کنار گهواره‌ام نشسته […]

Read More

از جهل تا روشنایی

در ماهی قرار داریم که سیاهی بر بام خانه‌های افغان‌ها در این ماه نشسته‌است؛ روزی که طالبان افغانستان را تصرف کردند و بدبختی بر سر دختران افغانستان آمد. چهار سال پیش، من دختری دوازده‌ساله بودم که تازه راه آموختن علم را آغاز کرده بودم. شادی، موفقیت و توان ایستادن بر پای خود، تازه به زندگی‌ام […]

Read More

سایه‌ی استبداد: از امپراتوری کالیگولا تا حاکمیت طالبان

نمایشنامه‌ی «کالیگولا» اثر آلبر کامو، داستان امپراتوری را روایت می‌کند که پس از مرگ خواهر و معشوقه‌اش به پوچی جهان پی می‌برد و تصمیم می‌گیرد همه ارزش‌های انسانی و اخلاقی را در هم بشکند. کالیگولا نماد حاکمی است که آزادی مطلق را تنها در تخریب دیگران و نابودی قانون جستجو می‌کند. او با فرمان‌های بی‌رحمانه، […]

Read More