آوارگی، مهاجرت و رویای آزادی کشورم افغانستان

پس از سقوط جمهوری در افغانستان، اکثر هم‌وطنانم مجبور به ترک اجباری کشور شان شدند. بعضی آنها توانستند به کشورهایی برسند که امیدی برای زندگی بهتر در آنجا بیشتر است و بعضی هم منتظر انتقال به کشورهای مدنظرشان هستند و بعضی هم در وضعیت نامعلوم و در بی‌سرنوشتی مطلق در کشورهای همسایه‌‌ی افغانستان مانند ایران […]

Read More

از صبح دل‌انگیز تا یک روز پرماجرا

صبح شده بود. وقتی بیرون را تماشا کردم، یک صبح زیبا و قشنگ را دیدم. آفتاب با ناز و عشوه بر دیوارهای ترک‌خورده و پرده گل‌گلی خانه‌ی ما می‌تابید. هرچند نور آفتاب پس از عبور از شیشه‌ی پنجره‌ی خانه‌ی ما به رنگ زرد و نارنجی بود؛ اما هوا بسیار سرد بود. من با رویایی که […]

Read More

دختری که به رویاهایش باور دارد

من دختری هستم که در یکی از دورترین گوشه‌های این سرزمین خاکی، در دل افغانستان، زندگی می‌کنم. جایی که سرنوشت و زندگی برای بسیاری از دختران مانند من، راهی پر از سختی و درد است. در این سرزمین که هنوز بسیاری از دختران نمی‌توانند به راحتی به مکتب بروند، من رویایی در دل دارم که […]

Read More

نوشتن؛ راهی به سوی آزادی

من همیشه عاشق نوشتن بودم. از همان روزهایی که به یاد دارم، نوشتن برایم مانند یک راز بود؛ رازی که تنها من آن را فهمیدم. در دوران کودکی، وقتی خواهر و بردارم در کنج حویلی در حال بازی بودند، من در گوشه‌ای از اتاق می‌نشستم و قلمم را به کاغذ می‌زدم. رویاها و افکارم را […]

Read More

دلتنگی من برای دوران مکتب

شاید بخواهم بگویم: چرا همیشه من؟ چرا همیشه ما دختران؟ چرا همه فقط از جنبه‌های منفی به ما نگاه می‌کنند؟ چرا جامعه، خانواده، کشور و هر گل خاردار فقط می‌خواهند ما را آزار بدهند؟ آیا سهم من از زندگی فقط ناراحتی، اسیر بودن و دیدن بسته شدن دروازه‌های آینده‌ام است؟ از این می‌ترسم که روزی […]

Read More